Pr

Gokamekek پنجشنبه یازدهم دی ۱۴۰۴، 2:11

خستم. از برنامه شلوغ. حتی کاری هم نکردم هنوز ها ولی برنامه شلوغ برای آینده از الان خستم میکنه. ذاتا تنبلم و بهش واقفم. سعی میکنم غلبه کنم بهش. ولی خب دلم میخواد استراحت کنم یه هفته.

جلسه گذاشتیم با برادر یکی از اعضا چون با تجربه بود. برادر همون دختره که شوخی رو از حد داشت میگذروند. صحبتای خوبی کرد و ما یکسری برنامه لحاظ کردیم برای کارمون. خوشحالم که جواب دختره رو بد ندادم چون حداقل برادرش به کارمون اومد. حالا بیچاره رو خرابش نکنم دختر بدی نیست کمکمونم کرد تو چندجا ولی اون اول انقدر چرت و پرت بهم گفت که یکم رو اعصابم رفت.

بحث دخترا شد مامانم باز گشته یکی جدید پیدا کرده سوژه کرده. یه دختریه که شریف مکانیک میخونه مذهبیم هست. گفتم با کسایی که تو معرفی میکنی من تا ابد تنها میمونم. جالبه که خودشم قبول داره. میگه چون تو غیر قابل تحملی سعی میکنم آدمایی که از تو عاقل تر و قوی تر باشن پیدا کنم. بدبخت اون بنده خدا. خداروشکر فعلا سنم پایینه و میتونم مطمئن باشم حرفاش شوخیه. اگر یروز همینارو جدی بهم بگه چی.

بیوگرافی
صرفا خاطرات،روزمرگی ها،حرف های دلم و کلا هرچی مودم بطلبه اینجا مینویسم.
قبلا یه دفتر خاطرات داشتم. ولی حس میکنم تایپ کردن راحت تره. دسترسی بهش تو اینترنت هم ساده تره. پس اینجا حکم همون دفترو داره.