.

Gokamekek جمعه سی ام آبان ۱۴۰۴، 13:25

یک ساعتیه نشستم تو ماشین و منتظرم کلاسش تموم شه. صندلیو خوابوندم و دراز کشیدم. یه مقدار از کتاب ژنتیک جدید رو خوندم و الان اسیر شب فرهاد گوش میدم‌.

نمیتونم توصیف کنم ولی یه موقع هایی هست عین سرعت گیر تو زندگی‌میمونه. عین دکمه pause. وقتی حس متفاوتی داره از لحظه های معمولی. الان همون مدلیه

.

Gokamekek چهارشنبه بیست و هشتم آبان ۱۴۰۴، 17:56

تو این کمتر از یک هفته که دبیر انجمن شدم با صد نفر آدم جدید آشنا شدم. چه دانشجو چه هیئت علمی چه ریاست دانشکده و....

برای منی که سر به زیر میرفتم و میومدم تغییرات شدیدی بود. مصداق بارز از دایره امن بیرون اومدن میشه وضعیت الان من. واقعا از این حجم از توجهی که به سمتم میاد متحیر شدم.

امروز با یکی از بچه ها رفتیم پیش رئیس دانشکده تا ببینم امکانش هست بهمون دفتر بدن یا نه. با اینکه احتمالش کمه ولی گفتن ممکنه بتونن یه اتاق پارتیشن بندی شده بهمون تو دانشکده اصلی بدن. فکر کن دفتر داشته باشیم. لوکی یذره ذوق دارم سرش. خداروشکر ما آدمای عقده ای نیستیم وگرنه هرکی جای ما بود خدارو دیگه بنده نبود‌.

Conflict

Gokamekek چهارشنبه بیست و هشتم آبان ۱۴۰۴، 0:46

از همین روزای اول انجمن درگیری شروع شده. یکی از اعضامون با دبیر قبلی و دبیر قبلی با دکتر سرایی. منم که با همشون رابطم خوبه و نمیخوام با کسی مشکل بخورم مجبورم همش طوری رفتار کنم که نه سیخ بسوزه نه کباب. امروز عصر یک ساعت با دبیر قبلی تلفنی حرف زدم و کلی هشدار راجع به دکتر بهم داد که قراره اذیتتون بکنه و اعضای ما همه طرف دکترن و میگن این دبیر انجمنه رو دکش کن بره. من فکر میکنم پسر خوبی بود خیلی از حرفاشم درست بود ولی یکم دروغگو بود. نمیدونم واقعا حرف کیو قبول کنم. کاش بچه های خودمون تو انجمن بودن. از اون طرف هم کلاسی منفعت طلب و عوضی من هم دنبال اینه با انجمن ما دفتر مشترک بگیره و کار مشترک بکنیم که همون اول کار قبول نکردم.

میدونم قراره پوستم کنده بشه. عاقبت این انجمن بخیر بشه

ناشناس

Gokamekek یکشنبه بیست و پنجم آبان ۱۴۰۴، 20:10

یه نفر یه پیام ناشناس برام فرستاده. نوشته اذیت کردنت حال میده.

همین. نمیدونم کیه و منظورش چیه چون من تازگیا اذیت خاصی هم نشدم. شاید منظورش اینه که میخواد اذیتم کنه به زودی. دیوار کوتاه تر از من پیدا نکرده گویا.

مامانم حالش خوب نیست. منم بالطبع خوب نیستم. دوباره شارژ اجتماعی بودنم تموم شده و میخوام یه هفته ای برم تو غارم ولی متاسفانه تازه کارای انجمن شروع شده.

اون بابایی که بجاش آزمون زبان تخصصی دادم ۱۷ شد. ۱ تومن زد به کارتم که به نظرم کم بود. ولی خب من بیشتر برای هیجانش رفته بودم خیلی اصراری سر‌پول نکردم. الان یکم پشیمونم ولی دیگه کاریه که شده. احتمالا با اون پول یه منبع برای بیوشیمی بخرم.

اون دختری که ازش خوشم میومد با وفایی خیلی رفیق شده. اتفاق جالبی نیست زیاد. چون مدام پیام های فوروارد شدش میاد تو پی‌ویم. چیزی نمیگم چون به من چه. ولی خب حال نکردم که اینطوری شد.

.

Gokamekek شنبه بیست و چهارم آبان ۱۴۰۴، 17:51

امروز جلسه انجمن برگزار شد. اعضامون خیلی بچه های خوبین. ترمشون پایین تر از منه ولی سوادشون بالاست مشخصه. کلی مسئولیت دادن بهم فکر نمیکردم انقدر کار سختی باشه دبیر انجمن شدن. باید فشار بیارم این ترم. اجبارمون کردن که نشریه چاپ کنیم. بودجه ای هم که به گدا بدی قهرش میگیره دادن بهمون. بهمون گفتن تمرین شرکت داریه.

.

Gokamekek جمعه بیست و سوم آبان ۱۴۰۴، 13:48

من در کل زندگیم در‌حال لاغر شدن بودم. سال کنکور همه میگفتن لاغر شدی و سوختی. الان عکس سال کنکورمو دیدم و متوجه شدم حای لاغرتر شدم. حتی یبار دکتر رفتم قدیما و گفت مشکل خاصی نداری طبیعیه. انقدر لاغر بودم.

فکر کنم بخاطر چندتا چیزه یکی اینکه غذای چرب اصلا نمیخورم(کلا زیاد بخور نیستم)

دوم اینکه راه میرم. زیاد. خیلی زیاد.

تقریبا هیچ جا ماشین نمیبرم و ترجیحم پیادست. روزانه چندین کیلومتر پیاده روی میکنم. همیشه خدا هم کفشام زود خراب میشه. اخرین بار دو سه تا کفش خریدم که بپوشم پارسال‌. امسال همش خراب شد و رفتم کفش جدید خریدم.

دیروز استاد لیست داد بهم که حضور خودمو بزنم و من یه مثبت برای خودم گذاشتم. الان ناراحتم. کاش اینکارو نمیکردم. استاد قطعا حال نمیکنه ببینه خیانت در امانت کردم که صد البته قصدم بد نبود. فقط سر مسخره بازی اینکارو کردم چون من سر اون کلاس درسمم خوبه و هزارتا مثبت داشتم اصلا از قبل نیازی نداشتم به این کار. صرفا سر شیطونی اینکارو کردم. الان نمیدونم بهش بگم فشاری میشه یا نگم

.

Gokamekek چهارشنبه بیست و یکم آبان ۱۴۰۴، 17:16

راستش فکر‌میکردم امتحان امروزو خراب کنم ولی خوب دادم. حتی دو سه تا سوال پیش بینی کردم که همشون اومدن تو امتحان بچه ها کلی تشکر کردن ازم.

چهارشنبه ها همش پایان دارکی داره. بعد دوتا کلاس با بچه ها همه میرن و من میمونم و کلاس معارف اونم ساعت ۶. هوا داره تاریک میشه منم رو به یک‌ویوی ابدی نشستم. هرچی نداشته باشه دانشگاه ما بهترین ویو‌ رو داره حداقل.

یه موقع هایی پیش میاد بعضی وقتا برام که با خودم میگم کاش زندگی تو همین ثانیه متوقف میشد. الان همونطوریه. هوا خوبه. روز خوبی بود با بچه ها. خندیدیم چقدر. امتحانمم خوب دادم. برنامه ریزیام خوبن. کسی مریض نیست. خودم سالمم بقیه هم همینطور. انتظار اتفاق بدی رو‌ نمیکشم در حال حاضر. حتی وامم هم اوکی شده. همچیز ترازه. فقط یذره آب رو لباسم‌ریخته و بعید میدونم زود خشک بشه.

برای بدست اوردن این حال خوب باید دهنت سرویس بشه ولی. کلی سختی میکشیم تا اخرش بتونیم ریلکس کنیم. در واقع برای بهتر شدن شاید تلاش نمیکنیم. برای برگشتن به همون حالت آرامش داریم تلاش میکنیم. بهترین حسه وقتی یه نفس راحت میکشیو میگی هوففف تموم شد.

فقط یچیز کمه. کم که نه. یعنی اگر‌بود خیلی بهتر بود.

تکوین

Gokamekek سه شنبه بیستم آبان ۱۴۰۴، 21:7

طبق معمول یه میان ترم دیگه هم تو چند ساعت جمع کردم. زبان تخصصی پسره باعث شد مجبور بشم این هفته سه تا امتحانو تو کمتر از یک روز جمع کنم. واقعا دیگه همچین کاریو قبول نمیکنم یبار برای تجربه هیجانش کافی بود.

امروز اومدم تو کلاس چندتا از دوستام از سر شوخی از جاشون بلند شدن بهم سلام دادن انگار‌که من مثلا یه ادم خیلی محترم و خفن و جایگاه اجتماعی بالا و از این حرفا هستم. یه ترم بالایی داریم دید همه بلند شدن اونم به پیروی از جمع بلند شد به احترامم😂 انقدر خندیدیم سرش که گفتم ارزش نوشتن داره.

کشت بافت فردا یه امتحان سخت دارم. تکنیک های فوری و مخصوص نجات تو اوضاع بحرانی رو قراره اجرا کنم. فردا صبح میرم زودتر کتابخونه دانشگاه و ایشالا اینم تو چند ساعت جمعش کنم

FM

Gokamekek دوشنبه نوزدهم آبان ۱۴۰۴، 13:54

سر کلاس آزمایشگاه قرار شد یک نمونه پنیر سنتی ببریم تا از لحاظ میکروبی کنترل کیفیتش کنیم و ببینیم میزارن باکتری ها توش استاندارد هست یا نه، یا مثلا باکتری های خطرناک توش داره یا نه.

من نمونه سر‌راه دانشگاه از یه لبنیاتی خیلی رندوم تو پونک خریدم.

امروز نتیجه تستامون اومد و اون پنیر سالمونلا داشت(باکتری خطرناک و بیماری زا که در صورت مصرف نکردن آنتی بیوتیک ۱۰ درصد مرگ و میر داره)

باورم نمیشد واقعا. تو یه فرد مسن اون پنیر میتونست باعث بیماری شدید بشه. دیگه دوست ندارم لبنیات بخورم. باز این شرکتیا استاندارد ترن. سنتی هارو فقط از ادم مطمئن باید گرفت.

D

Gokamekek دوشنبه نوزدهم آبان ۱۴۰۴، 11:16

از سر امتحان زبان پسره دارم میام. فوق العاده سخت بود. سخت ترین امتحان زبان زندگیم بود. ولی باز خوب منیجش کردم. فکر کنم احتمال زیاد پاس شه.

یه شیرینی تپل باید ازش بگیرم چون دهنم سرش صاف شد. دوتا میان ترممو نخوندم بخاطر امتحانش

F

Gokamekek یکشنبه هجدهم آبان ۱۴۰۴، 23:34

فردا بالاخره امتحان پسره رو میدم و راحت میشم. بعدش باید شروع کنم میان ترمای خودمو خیلی جنگی و سریع بخونم. دو تا امتحان هرکدوم یه روز وقت داره. از قضا یکیش واقعا سخته.

با مورتی و علیرضا صحبت کردیم که بعد امتحانای ترم یه مسافرت بریم. این دفعه احتمال عملی شدن هست چون جا داریم. باید فقط سر جزئیاتش صحبت کنیم که فعلا زوده. امیدوارم مورتی دوباره خالی نبنده و بیاد‌.

بالاخره وامم رو گرفتم. بعد هزارتا دهن سرویسی. همچیزو باید آنلاین انجام بدی ولی انقدر سایت و سروراشون ایراد داره که تا حضوری نری درست نمیشه. یه روزم تو هفته بدون کلاس نیست که بتونم صبح به کار اداری برسم. جوری که تا آزمایشگاه دویدم تا حالا ندویده بودم.

چقدر دنبال یکی گشتم کتاب قرضی بخونیم و فایل کلاسای انلاینو باهم بخریم که هزینه هامون کم بشه. هیچکس پایه پیدا نکردم ولی. مخصوصا پارسا که همیشه امیدمو نا امید کرده. مثل اینکه افتادم تو خرج زیاد. کاش این پسره که جاش امتحان قراره بدم یه پول خوبی بهم بده باهاش چندتا کتاب بخرم.

.

Gokamekek شنبه هفدهم آبان ۱۴۰۴، 21:39

دیر رسیدم خونه ساعت ۶. سردرد شدید داشتم و کلی کار. گفتم تا ۷ یه چرتکی بزنم که سردردم بهتر شه به کارام برسم. ساعت ۹ بیدار شدم و هنوز سردرد دارم. عالیه

امروز با موفرفری و سلطون برای اولین بار گرم گرفتم. از نزدیک قابل تحمل ترن راستشو بخوام بگم. مخصوصا عطشانی که فکر میکردم اوضاعش داغون تر باشه. البته هستا ولی خب حداقل تو مکالمه تو فرصت داری صحبت کنی و یه مقدار از مزخرف گفتن طرف کم کنی. موفرفری به مراتب قابل تحمل تره.

اندواسپور باکتری رنگ کردم. نتیجه عالی شد با اینکه پروتکلو پیچوندم. امیدوارم یه دفعه جلو این استاده سربلند در بیام انقدر که هی ضایعم کرده از اول ترم.

فردا میخواستم علیرضا رو ببرم کتابخونه ولی علیرضا منو برد دانشگاهشون. دیگه دانشگاهشون برام عین خونه شده انقدر رفتم

.

Gokamekek جمعه شانزدهم آبان ۱۴۰۴، 22:28

خسته شدم از اینکه انقدر سعی کردم بزرگونه و عاقلانه فکر کنم. پس ۳۰ سالگیم چه فرقی قراره با ۲۰ سالگیم داشته باشه. کاش میشد اشتباه کنم. نمیگم حالا اشتباه نمیکنم ولی انقدر که خودمو مجبور کردم رو خط راست راه برم خسته شدم. تا عاقل بیاد فکر کنه چطوری از رود رد بشه دیوانه از روش پریده و رفته. بدبختانه انتظارا هم از من زیاده. همش همه میگن اخه از تو انتظار نمیرفت. تو دیگه چرا.

نمیدونم شرایط ایرانه یا چی ولی خیلی زود مارو بزرگ کردن بابا. من هنوز عقده فانتزیای بچگانه تینیجری تو ذهنمه. هنوز دلم میخواد اتاقمو دکور کنم. هنوز دلم میخواد تیشرت بند های مورد علاقمو بپوشم. هنوز دلم میخواد تو کامیونیتی های مربوط به باشگاه مورد علاقم عضو بشم. ولی دیگه دیره و تینیجر نیستم و ازمم انتظار نمیره. نمیخوام ۲۰ سالگی هم برای من ۳۰ ساله عقده بشه.

بخدا همه هم سن و سالام دارن خوش میگذرونن. اکیپ دارن باهم کل کل میکنن آشتی میکنن میرن بیرون میگردن خوش میگذرونن فیلم میبینن مسافرت میرن تقلب میکنن چه دختر چه پسر چه قاطی. تهش میخوان چند سال دیگه بگن ای بابا چقدر بچه بودیم و جاهل. من چی؟ هیچکس بابت اینکه سرم به کار خودم بود بهم مدال نداد. هیچکس نپرسید پس چی تو فکر تو گذشت. در واقع برای هیچکس مهم نیست اصلا که من چیکار کردم. ولی تو ذهن خودم داره عقده میشه.

بخدا اشتباه کردن و بچگی کردن هم نعمتیه. حتی وقت تلف کردن هم نعمتیه.

AGK

Gokamekek جمعه شانزدهم آبان ۱۴۰۴، 0:8

امروز یه همایشی رفتم که نصف گنده های زیست شناسی کشور توش بودن. هرچند یه مقدار تبلیغاتی بود ولی در کل خیلی استفاده کردیم. خیلی رندوم نوررستمیو دیدم اونجا و خوشحال شدم. رتبه های برتر کنکورو دیدم. دیدم واقعا فضای آکادمیک جذابه و با وجود اینکه عاری از نا حقی و فساد نیست ولی حداقل ذاتش به علم و دانش مربوطه و ادمایی که توشن خیلی فرق دارن با جماعت بازاری.

رتبه های برتر طبق معمول ادمای تو مخ و رو اعصابی بودن. از شدت اتوکشیده بودن و مغرور بودن حالمو بهم میزنن. مخصوصا وقتی تلاش های ناکامشون برای بامزه بودن رو میبینم. تلاش هاشون قابل تحسینه ولی اکثرا خیلی تک بعدین و یجورایی احمق جلوه میکنن.

فهمیدم که باید کلی پول خرج کنم. علیرغم خوندن رفرنس ها برای ارشد اینا کافی نیست. حقیقتا از خرج و مخارج این چند روز هم کمرم شکسته و وام هم بهم ندادن. زندگی روی تاریک خود را نشان میدهد.

راستشو بخوام بگم خوشحالم که با اون دختره هیچوقت صحبتم نشد چون الان که فکر میکنم اصلا هیچ وقتی برای آدم نمیمونه که بخواد پای یکی دیگه بزاره. همینجوریش باید از هزارتا برنامه داستان دیگه بزنم که به درسا برسم.

الان که اینو نوشتم دیدم دارم دروغ میگم. راستش خوشحال نیستم😂. در واقع هنوز گاهی که یادم میفته حسرت به دلم میشینه. اگر دست من بود این رویه رو عوض میکردم. ولی شاید توفیق اجباری بوده و الان از یه جهت دیگه به نفعم شده‌. به هر حال وجود یه رفیق/دوست/پارتنر/فامیل و... که هم هدفت باشه و مسیرتون یکی باشه خیلی انگیزه بخش و لذت بخشه. نمیخوام احمق باشم.

چقدر ضد مهاجرت بودن این رتبه برترا. نمیدونم قسم روباهو باور کنم یا دم خروسو. همه میگن میخوایم بمونیم ولی بعدا میشنویم نخبه ها دارن میرن. چطور میشه مدام از وضعیت بنالی و غمباد بگیری ولی باز بخوای بمونی؟ شاید ناله کردنو دوست دارن یا شاید از لحاظ روانی قدرت گرفتن تصمیم سخت رو ندارن. اینجا درست بشو نیست. سه تا راه هست یا خودتو هرجور هست تو این سیستم داغون اینجا جا کن و زندگی خوب برای خودت بساز یعنی درواقع سازگار شو. یا مهاجرت کن به جایی که بهت اهمیت بدن و بتونی به اهدافت اونجا برسی. یا بمون و به هیچ جا نرس و ناله کن فقط. سومی از همش بدتره. من خودمو میشناسم اونقدری قوی نیستم که بتونم تحمل کنم. تو ذهن من همیشه دنیا دور من میچرخه نه من دور دنیا.

خیلی رندوم از دانشجو های حقوق متنفرم. رندوم رندوم هم نیست ولی خب به هر حال.

.

Gokamekek چهارشنبه چهاردهم آبان ۱۴۰۴، 21:47

به نتیجه ای رسیدم. هیچکس بخاطر اینکه تو جوون سر به زیر و آرومی بودی قرار نیست بهت جایزه بده. هیچکس بخاطر اینکه آدم نجیبی بودی ازت قدردانی نمیکنه. این زمانه که میگذره و کسی تورو یادش نمیمونه اصلا. هرچقدر هم سعی کنی خوب باشی با سواد باشی با نجابت رفتار کنی کسی اهمیتی نمیده. مهم اینه که کار خودتو بکنی. کاری که واقعا از دید تو درسته نه از دید بقیه. چون به هر حال از مردم خیری نمیرسه. اینکه چشم به نظر و تایید و تحسین بقیه داشته باشی چیزی جز گول زدن خودت نیست.

.

Gokamekek چهارشنبه چهاردهم آبان ۱۴۰۴، 17:44

کاش دیشب یه گوش شیطون کر میگفتم

KIB

Gokamekek چهارشنبه چهاردهم آبان ۱۴۰۴، 2:39

فکر کنم از این دوره سیاه گذشتم. انتخابات انجمن با موفقیت تموم شد، گزارش کارای عقب موندمو رسوندم، کارای بانکیم که عقب افتاده بودو راه انداختم، اون موضوع رو فراموش کردم و امشب هم بایرن پاریسو برد. فکر میکنم وقت یه برنامه ریزی دوباره هست. فردا میان ترم سنگین دارم و برنامه دارم صبح بخونم و ظهر امتحان بدم. امتحان پسره رو نخوندم و عقب دارم میندازم هی، واقعا امیدوارم فردا برسم یکم بخونمش.

و اینکه دوست ندارم گول روحیه و انگیزه موقتو بخورم. روند سینوسی هیچ فایده ای نداره. بیشتر دنبال حفظ کردن دیسیپلین هستم چه تو ورزش چه درس چه زبان چه هرچی. ولی خب سخته

P

Gokamekek دوشنبه دوازدهم آبان ۱۴۰۴، 15:54

تو راه دانشگاه داشتم کتاب میخوندم که متوجه شدم چقدر دلم برای این اتفاق تنگ شده بود. نمیدونم اشاره ای به کتابی که میخونم کردم یا نه ولی کتابیه که منو نجات داده واقعا. اهل حرف قلمبه سلمبه زدن نیستم ولی این یه کتاب خیلی روم تاثیر داشت. بارها خواستم توضیحش بدم ولی خب هیچی بهتر از خوندن متن اصلی کتاب نیست از بس که نویسندش زیبا و شیرین و منطقی همچیزو توضیح میده. Mindset یا طرز فکر از کارل دوک. احتمالا بازم بهش بپردازم.

الانم اومدم کتابخونه. کار ریخته رو سرم. فردا سه تا پرسش کلاسی دارم و پس فردا یه میان ترم. چندتا خورده ریز دیگه هم هست. امروز میخوام‌ پرونده‌میان ترمو ببندم چون فردا شب فوتبال داره و من نمیتونم بازی مهم فردا رو از دست بدم.

تو یه دوراهی عجیبی هم موندم. یکی از دوستام تو دانشگاه دعواش شده با یکسری از بچه ها که با اونها هم اتفاقا سلام علیک دارم. نمیدونم ازم انتظار میره طرف کسیو بگیرم یا نه. خوشم‌ نمیاد اصلا دخالت کنم واقعا هم به من ربطی نداره موضوع بحثشون ولی میگم نکنه ناراحت بشه اون دوستم که ازش حمایت نکردم. دوست نزدیکم هم نیست حالا ولی خب خیلی کمکم کرده تو دانشگاه.

دوست دارم شب یکم با R هم کار کنم. بجای SPSS بیشتر بدرد‌میخوره ولی استاد ما مجبوره فقط SPSS تدریس کنه.

.

Gokamekek یکشنبه یازدهم آبان ۱۴۰۴، 22:55

صبح برای اولین بار زود رسیدم به کلاس آز گیاه. خوشبختانه کارمون سبک بود و گزارش کارم نتیجتا سبک تر خواهد بود و کار سنگینای هفته ی بعد میفته گردن بقیه بچه ها.

عصری که رفتم پیش مورتی تو شهرکشون خیلی خوش گذشت به جفتمون. رفتم باشگاهشون. جدی خیلی پیشرفت کرده و چه بدن انعطاف پذیری درست کرده. مامانشم دیدم و خیلی جالبه یادش بود که سه سال پیش مامانمو تو جلسه اولیا مربیان دیده بود. نشستیم رو جدول و کلوچه آبمیوه خوردیم. با هیچکس بجز مورتی نمیشه اینجوری خوش بگذرونم. یعنی رسما با هیچی. همینکه جفتمون پیش هم باشیم خوش میگذره دیگه زمان و مکان نداره.

بابام برای اولین بار از یه تصمیم من خوشحال شد. اونم ادامه دادن بوکس بود. انقدری که رفت زنگ زد به عموم آمار کلاس بوکس یه استاد خوب رو برام بگیره. خیلی مشتاقه منو بفرسته مسابقات حرفه ای ولی من واقعا طرفدار ورزش حرفه ای نیستم در حد سلامتی بسمه واقعا.

همین. تا ظهر خیلی خسته کننده و حال گیری بود ولی با مورتی حالم خوب شد.

.

Gokamekek یکشنبه یازدهم آبان ۱۴۰۴، 2:22

بازم امروز هیچ غلطی نکردم. پلن انتخاب واحدم که فکر میکردم عالیه اصلا خوب نبود. خستگی هر روز و نیاز به خواب وسط روز باعث میشه هیچ وقتی برای درس خوندن نمونه. امروز فوتبال داشت و نتیجتا هیچکاری نکردم. دوباره به ورژن داغونم دارم برمیگردم. سعی میکنم جلوشو بگیرم از الان.

یکی از همکلاسی های دبیرستان و راهنماییمو دیدم و بهش سلام کردم. نشناخت. یکی از بدترین حس های دنیاست. تازه گفت بچه ها چندبار زنگ زدن گفتن بیا فوتبال گفتم گم شید بابا. گفتم من بودم چمن گرفتم. گفت عع ععههععت بدبخت به ت ت پ ت افتاد نمیدونست من بودم. خلاصه که پشیمون شدم از سلام علیک کردنم با این دوست قدیمی.

میخوام بنویسم. زیاد. متاسفانه خوابم میاد. ولی خلاصش اینه که دوران عجیبیه. هم بد هم خوب. چیزایی تجربه کردم که تا حالا نکرده بودم. احتمالا با باشگاه رفتنم بیشتر هم عوض بشه.

.

Gokamekek شنبه دهم آبان ۱۴۰۴، 15:8

اره همون شنبه کذایی. درسته که اتفاقای ناگوار همیشه میفته ولی انگار رفته رفته عادت کردم و تحمل کردنش راحت تره. امروز از شنبه هفته پیش کمتر ناراحتم

میگو تشریح کردیم

ظهر هم باکتری رنگ کردیم. باکتری عامل ذات الریه بود و من ماسک نزده بودم. نمیدونم گرفتم مریضی یا نه

.

Gokamekek شنبه دهم آبان ۱۴۰۴، 8:34

پیش بینیم خیلی درست بود. رفته رفته تا جمعه همچیز خوب پیش رفت و الان حس‌شکست ناپذیری دارم. و شنبه های دارکی که انقدر آدمایی که دوست ندارمو میبینم که تا نصف هفته بعد اعصابم خط خطیه.

تو ذهنمه یه کتابخونه جدید پیدا کنم. ۲ ساعت راه بین دانشگاه تا کتابخونه واقعا برام کمر شکن شده مخصوصا با کیف سنگینم. حتی اگر تو دانشگاه هم بتونم یه گوشه دنج پیدا کنم راضیم. یکسری صندلی مطالعه هست تو راهرو کتابخونه ولی قطعا باعث میشن کارم به ارتوپد بیفته.

برنامه باشگاهم عقب افتاد. یکشنبه میرم و ایشالا ثبت نام میکنم برای کیک بوکس. مگر اینکه شهریه برای دو روز تو هفته نصرفه. چون بیشتر از دو روز نمیتونم برم.

ب

Gokamekek پنجشنبه هشتم آبان ۱۴۰۴، 23:46

امروز علیرضا اومد دانشگاهمون. کارتمو دادم به یه ادم رندوم تا ببره بیرون دانشگاه بده بهش و اون با کارت من بیاد تو. رفتیم سر کلاس باکتری گرم منفی.‌ متاسفانه موقع نشستن صندلی کلاسو شکوند و یه ضرر به دانشگاه ما زد.

برگشتیم با اتوبوس رفتیم خونه ما و از خونه ما ماشین برداشتیم رفتیم سمت سالن فوتبال. خیلی خسته بودم ولی مطمئن بودم فوتبال و بچه ها باعث میشن حس و حال این چند وقتم عوض شه و یکم از ذهنم در بیام. باید بگم تا حدودی این اتفاق افتاد و چند ساعتی تونستم خوب بگذرونم. اما عوضش خیلی روز خشن و پر آسیبی بود. بازی از یجایی به بعد حیثیتی و فیزیکی شد. همجوره مصدوم دادیم. من انگشتم ضرب دید و به شدت باد کرده مامانم میگه احتمالا در رفته ولی من دردی خیلی حس نمیکنم. میگه چون داغی حس‌ نمیکنی ولی ممکنه در رفته باشه نمیدونم. زخم هایی برداشتم و پام طی یک دفاع جانانه توسط مهرسینا به کام نابودی کشیده شد. الان انقدر خستم و بدن درد دارم که میتونم تا فردا بخوابم. امیررضا بیچاره که چند ماهه دماغشو عمل‌کرده یه پاور شوت محکم خورد تو صورتش و امیدوارم دماغش داغون نشده باشه

.

Gokamekek چهارشنبه هفتم آبان ۱۴۰۴، 19:6

صبح رفتم دانشگاه و تا شروع کلاسام درس خوندم. این بخش خوب روزم بود.

کلاسام شروع شد و کسرا و حسامو دیدم. این بخش بد‌ روزم بود.

هفته پیش فکر میکردم چی در انتظارمه و حالا ببین کجا‌وایسادم. تو راه برگشت حسام کنار گوشم داره چرت و پرت میگه و کسرا در حال ثابت کردن مسائل بی اهمیتش به منه. چقدر این زمان و مکان به نظرم نامردی اومد.

هفته بعد و دو هفته بعد میان ترم ها عین مشت های تایسون میان سمتم. دقیقا تو هفته ای که امتحان فاضل رو باید بدم و انجمن جلسه توجیهی داره‌. کاش سرپا شم و این زندگیو جمع و جور کنم

.

Gokamekek چهارشنبه هفتم آبان ۱۴۰۴، 0:53

امروز بهتر بود. نه کاملا ولی نسبت به روزای قبل سرحال تر بودم. میدونم تا جمعه بهتر میشم. شنبه دوباره گه زده میشه تو حالم. سعی میکنم تا جمعه که بهترم تمام کارامو بکنم. امروز درس خوندم بالاخره.

حواشی تو دانشگاه زیاد شده انقدر بچگانست و آزارم میده که حتی دلم نمیخواد تعریفش کنم. یکسری آدم بیکار نشستن چهارتا حرف زدن و بریدن و دوختن بدون پرسیدن از خودمون‌. اولین باره تو زندگیم همچین اتفاقی برام میفته. همیشه انقدر تو چشم نبودم و خارج از جمع بودم اصلا کسی زحمت حرف زدن راجع به من رو به خودش نمیداد حالا که یکم سعی کردم اجتماعی تر باشم میفهمم به چه راحتی مردم نظر میدن راجع بهت‌ بدون اینکه اصلا بشناسنت.

بعد ماه ها علیرضا و صالح سالن گرفتن. قطعا حال و هوامو یکم عوض میکنه‌. هرچند بدنم بخاطر مریضی های اخیر ضعیف شده ولی یه فشاری به خودم بیارم بد نیست.

انقدر کسی نبود باهاش تمرین کنم دستکش بوکس دست خواهر کوچیکم کردم گفتم باهم تمرین کنیم. حالا میگه من از بوکس خوشم اومده میخوام برم بوکس. رقیب برای خودم ساختم الکی الکی.

سر کلاس تکامل و تکوین امروز انقدر حوصلم سر رفته بود که تصمیم گرفتم موضوع درس رو عوض کنم. رفتم جزوه ژنتیک سرطان بچه های مولکولیو برداشتم و همشو خوندم تو دو تا کلاس. یعنی الان توانایی دادن امتحان پایان ترمشو دارم.

کارای وامم انجام نشده. آزمایش معدمو نرفتم بدم. نرفتم پیشخوان دولت تایید هویت بشم. یکسری از این کارای غیر روتین که حوصلشونو ندارم و تا کسی هلم نده نمیرم انجامش بدم.

فردا باکتری گرم منفی میخونم. میخوام جلوی علیرضا آبروداری کنم یه روز میخواد بیاد دانشگاهمون شاهد ریدمان من نباشه. روز سختی خواهد بود پنجشنبه. از ۸ صبح تا ۱۰ شبمو با برنامه های متفاوت پر کردم و میدونم قراره له بشم تا آخر شب.

.

Gokamekek سه شنبه ششم آبان ۱۴۰۴، 0:1

میتونم بگم دیگه آدم دو هفته پیش نیستم. دیدگاهم نسبت به خیلی چیزا کلی عوض شده. انگار‌ یهو چند سال بزرگ شدم. میتونم بگم وضعیتم به یه حالت بدبختی پایدار به یه حالت معمولی ناپایدار رسیده که بازم خودش پیشرفته. توضیح بعضی چیزا سخته. بعضی چیزا خجالت آوره برام. ولی نتیجش قابل بیانه اونم اینکه واقعا خبری نیست. دنیا در فانی ترین حالت خودش هست و به هیچی اعتبار نیست حتی خودت. چون خودتم عوض میشی. بعضی موقعا دلت برای خود قدیمت هم تنگ میشه.

جنگیدن سخته. خیلی سخت ولی لازم. ولی از جنگیدن سخت تر بعضی مواقع رها کردنه. وقتی که جنگیدن فایده نداره دیگه باید رها کنی وگرنه انرژیتو تا ذره آخر مصرف میکنی و نابود میشی. میگم کاش میشد بجنگم. کاش فرصتی بود. ولی میدونم که باید رها کنم. رها کردنه که سخته.

وفایی طی یک خبر کوتاه و شوکه کننده گفت قراره سال دیگه ازدواج کنه و با شوهرش که ۱۰ سال ازش بزرگتره برن کردستان. این حجم از تغییرات یهویی تو مخیلم نمیگنجه. کی انقدر بزرگ شدیم که همکلاسیم داره ازدواج میکنه. چند وقت دیگه باید منتظر بچه دار شدن دوستامم باشم. گذر زمان خیلی ترسناکه.

برگشتم بهش گفتم خداروشکر همتون که به اهدافتون رسیدید بعدنا بیاید خانه سالمندان به منم سر بزنید. یه کمپوتی چیزی برام بیارید ویلچرمو هل بدید تو حیاط حال و هوام عوض شه داروهامو برام بخرید بیارید. متاسفانه بعد این حرفم یه شوخی کرد که حسابی اعصابمو خراب کرد. نتیجتا گفتم از شما انتظاری نیست ولش کن حداقل سر قبرم گلی گلابی چیزی بریزید نگن هیچکس یادش نبود

حقیقت امر اینه که نسل ما آینده ترسناک و دارکی خواهیم داشت. پدر و مادرای ما هرکدوم چندتا خواهر و برادر و کلی دایی عمو عمه خاله و بچه هاشون پیششون بودن. نسل ما کیو دارن؟ خیلیامون تک فرزندیم یا نهایتا یدونه خواهر یا برادر و چندتا دایی و خاله. روزی که پدر مادرامون نباشن خیلی تنها میشیم. ما واقعا هیچکسو نداریم از بس خانواده هامون کم جمعیته. و میدونی بدتر از ما کین؟ بچه هامون. بچه من به شخصه نه دایی داره نه عمو نه خاله. اگر تک فرزند باشه که هیچی. اگر یروز ما نباشیم این نسل تنهاست. برای همین دوست دارم یا بچه نداشته باشم کلا یا اگر داشته باشم تعداد زیاد داشته باشم. این تصمیم هم کاملا بخاطر خود بچست چون اون بچه حق داره تنها نباشه. انصاف نیست که بی کس و بدبخت تو دنیا رهاش کنیم. چندتا خواهر و برادر براش بزاریم حداقل پشت هم باشن تو اوضاع خراب.

.

Gokamekek یکشنبه چهارم آبان ۱۴۰۴، 23:43

وفایی طبق معمول شب برگشت با عذرخواهی چون زود عصبانی شده. دیگه این سناریو قابل پیش بینی شده ‌و میتونم طبقش برنامه ریزی کنم. نتیجتا میدونستم مدت زیادی باید بهش پیام بدم برای همین زودتر کارامو انجام دادم.

با مورتی برای پس فردا قرار گذاشتیم. یکم استرس دارم میترسم کسایی که اونجا هستن حسابی قوی باشن و بزنن دهنمو سرویس کنن. من بوکس کار‌کردم اونم خیلی کم اصلا کیک بوکس بلد نیستم. به هر حال هرچیزی زمان میبره.

احتمال درگیری من با کسرا پس فردا خیلی زیاده. کسرا همیشه رو مخه ولی من تحملش میکردم. این هفته آستانه تحملم خیلی اومده پایین و میترسم یچیزی‌بهش بگم که‌پشیمون بشم. واقعا نمیدونم باید چطور باهاش رفتار کنم. علی الحساب سعی میکنم کنارش نشینم هرچند اون از پنج کیلومتری هم میتونه اعصابتو خط خطی کنه.

تصمیم دارم فردا برم کتابخونه. حتی اگر چیزی نخونم. من هرچی پام‌کمتر به خونه باز شه بهتره. تو تنهایی فکر‌ زیاد میکنم. یا باید خودمو با فوتبال یا باشگاه خسته نگه دارم یا به درس مشغول شم یا با دوستام بگردم وگرنه فکر آدمو روانی میکنه. میرم کتابخونه به قصد عوض شدن حال و هوام. سعی میکنم کارامم انجام بدم.

باز فردا میرم بانک برای وام. این دفعه اگر‌کارم انجام نشه خودسوزی میکنم. لعنتیا پول منو بدید. خسته شدم یه ساله برای وام دارم میرم بانک و میام. نمیدونم چرا انقدر اذیت میکنن

دایی امروز گفت شاید موتوروشو نفروشه. در اون صورت میزاره با موتورش تمرین کنم و گواهینامه موتور بگیرم. اولش خوشحال شدم. ولی سریعا یادم افتاد آخرین باری که جلو جلو خوشحال شدم چه عاقبتی داشت. بدجور نقره داغ شدم و تا ابد دیگه زودتر از موعد خوشحالی نمیکنم.

به رسم همیشه هر چند ماه یبار که اوضاع خراب میشه میرم گیتارو از زیر خاک در میارم و کمی مینوازم. Grieving از لست او آس رو امروز یاد گرفتم شاید پستش کنم تو اینستایی که اخیرا پاک کردم.

.

Gokamekek یکشنبه چهارم آبان ۱۴۰۴، 16:7

نتایج انتخابات امروز اومد و من نفر اول شدم. چقدر دویدم دنبال اینکه هیئت مدیره انجمن بشم ولی دریغ از ذره ای خوشحالی. پشیمونم که شرکت کردم. بچه ها فشار میارن تا رئیس انجمن بشم ولی من دیگه نمیخوام. به زور کاراشو میکنم چون خیلی زحمت کشیدن برام و به نظرم حق ندارم یهو بگم من نیستم دیگه.

خیلی رندوم و یهویی با وفایی دعوام شد. یعنی اون با من دعواش شد. متاسفانه هرچی بگم از دستم ناراحت میشه. باید نقطه زنی بکنم تو کلماتم که یوقت اشتباه برداشت نکنه و قهر کنه. منم تو این کار افتضاحم‌ نتیجتا یچیزی گفتم که منظورم کاملا چیز دیگه ای بود ولی خب ناراحت شد و پیام جواب نمیده دیگه. خودش صبح تا شب داره از اینکه با کیا دعوا کرده و کیا ناراحتش کردن و درد و دلاش میگه و من با اینکه اصلا برام جذاب نیست گوش میکنم و صحبت میکنم باهاش ولی تا نوبت من میشه میگه جمع کن خودتو یا شروع میکنه شوخی کردن آخرشم قهر میکنه. نمیدونم چرا فکر میکنه من در بست باید در اختیار باشم ولی از اون طرف ناله هم نکنم.

قرار شد با مرتضی برم باشگاه کیک بوکسش و شاید ثبت نام کنم. واقعا نیاز دارم یچیزی رو تغییر بدم. هرچیزی که هست باشه فقط از روتین تکراری بیام بیرون. دنبال باشگاه هم از قبل بودم الان وقت انجام دادنشه.

صبح رفتم بانک کارم انجام نشد و فردا باز باید دوباره برم. متنفرم از کارای بانکی. کلا از هر کار اداری بدم میاد. اسیر اینجا و اونجا شدن خیلی سخته برام.

دوباره مامان و بابام مسافرتن و من خونم. گه زده شده به خونه. ظرفای کثیف تو آشپزخونس و اتاقا بهم ریخته. باید یه همتی کنم و تمیز کنم ولی هر روز که میام خونه بجز خواب واقعا کاری از دستم بر نمیاد.

The end

Gokamekek شنبه سوم آبان ۱۴۰۴، 14:57

خب وفایی رفت باهاش صحبت کرد و خبر های نا امید کننده برگشت. گویا شخص مورد نظر من اصلا با کس دیگری هست و نتیجتا قضیه منتفیه. تازه متولد ۸۱ یعنی سه سال از من بزرگتره که اصلا اینو پیش بینی نمیکردم واقعا شوک شدم.

دروغ چرا غمگینم. مخصوصا که دیدم دلقک کلاس اومده تو کلاس ما و ترم بالاییا و مدام باعث خنده بقیه میشه در حالی که طرف تو ورودی خودمون فاقد اعتباره.

کشت باکتری جلسه قبلم هم اورد و گفت افتضاح و خنده حضار بلند شد. اذیتم کرد. یا شاید برام مهم نبود. نمیدونم معمولا ناراحت نمیشم ولی امروز استثنائا ناراحت شدم

مینویسم به یادگار. اولین تجربه علاقه به جنس مخالف در زندگی من چیزی جز یک شکست تمام عیار نبود. فقط امیدوارم این دوره ریکاوری و فراموشی زودتر بگذره و من برگردم به روند قبلی.

چیزی که‌رو اعصابم میره اینه که وفایی هی میگه اشکال نداره یکی دیگه برات پیدا میکنم. انگار‌ مثلا من حتما میخوام یکیو پیدا‌کنه. هی بهش میگم دوست عزیز من از این خوشم میومد تو صد نفرم بیاری فایده نداره. شوخی میکنه دیگه چیکار‌کنم.

S

Gokamekek شنبه سوم آبان ۱۴۰۴، 0:47

خب تصمیم‌گرفتم یه اورآل از اتفاقات اخیر بنویسم. خجالت آور و مضحکه ولی حقیقته و غیر قابل انکار.

اخیرا خیلی از یه دختری تو دانشگاه خوشم‌میومد. برای چند هفته که الان شد یه ماه کار خاصی نکردم و گذاشتم زمان بگذره تا با کله ی داغ و جوگیر تصمیم‌نگیرم. البته نمیتونم دروغ بگم چون تو فضای مجازی طرفم رو استاک میکردم یکم. با دوستای نزدیکم و وفایی قضیه رو مطرح کردم و گفتم من شناختی ازش ندارم. وفایی گفت حاضره بره باهاش صحبت کنه و ببینه چطور آدمی هست و یجورایی جاسوس من باشه.

این قضیه تا امروز بود. امشب حس کردم میخوام بزنم زیر میز و همچیز رو کنسل کنم. خوشحالم به خودم وقت دادم و میخوام تصمیم منطقی بگیرم. دلیلشم اینه که حتی اگر ۱ درصد اون شخص موافق من باشه، من هیچوقت نمیتونم وقت براش بزارم. انقدر برنامم رو پر درس کردم که به زور دارم سعی میکنم فقط یکی دو روز در هفته باشگاه برم. این وسط من چطور میتونم هم از ذهنم هم از وقتم برای یکی بزارم. این سال ها سال هاییه که من وقت دارم تلاش کنم و نمیخوام چند سال دیگه برای اینکه این موقع سر و گوشم جنبیده حسرت بخورم.

این قضیه هم تا یک ساعت پیش بود. دو دلی سراسر وجودمو گرفته. چیو قربانی میکنم و چیو بدست میارم. شاید بشه واقعا همچیزو هندل کرد. هم اهدافم و هم دوستی با اون عزیز رو. اگر واقعا ادم خوبی باشه چی. اگر مناسب هم باشیم و من از دستش بدم چی. یکسری پلن ها هم برای چند سال اخیر دارم که ممکنه اتفاقا دوستی با اون یکم کمکم کنه تو اون قضایا.

خلاصه قضیه اینکه دوتا ساید مختلف شده ذهنم. دوتا ذهنیت مختلف. فکر میکنم فردا به وفایی بگم اون قضیه جاسوسی برای منو انجام نده و اجازه بده بیشتر فکر کنم. من هنوز تکلیفم با خودم مشخص نیست.

این وضع ذهنی منه. انقدر ذهنمو مشغول کرده که فقط تو کتابخونه میتونم تمرکز کنم و درس بخونم و چند روزی میشه نرفتم کتابخونه و نتیجتا یه هفتس که هیچ کاری نکردم. بعدا راجع به اون شخص مینویسم. فعلا چیزی جز اوضاع درهم ذهنی و میدون جنگ و درگیری بین عقل و منطق با احساسات و هورمون ها فقط به چشمم میاد.

دلم میخواد یبار راجع به اون شخص بنویسم. یا شاید راجع به چشم انداز چند سال آیندم. لعنت به شانس من. داشتم زندگیمو میکردم که این مسئله پیش اومد و متاسفانه انقدر زور طبیعت قویه که نمیزاره کنترل ذهنمو به دست بگیرم. گویا تکامل مارو به سمتی سوق داده که ذهن ما انسان ها رابطه با جنس مخالف رو تو بیشترین اولویت خودش قرار بده‌. نتیجتا نمیشه ازش فرار کرد. باید یه راه حل درست براش پیدا کنم

بیوگرافی
صرفا خاطرات،روزمرگی ها،حرف های دلم و کلا هرچی مودم بطلبه اینجا مینویسم.
قبلا یه دفتر خاطرات داشتم. ولی حس میکنم تایپ کردن راحت تره. دسترسی بهش تو اینترنت هم ساده تره. پس اینجا حکم همون دفترو داره.