.

Gokamekek شنبه بیست و نهم آذر ۱۴۰۴، 12:39

بازم یه شاهکار تو کارنامم ثبت شد. جوری امتحانا و گزارش کارا رو جمع کردم که کرک و پرای خودم ریخت. سر جلسه اصلا چیزی یادم نبود ولی دستم مینوشت انگار‌حفاظت الهی داشتم.

دیشب که داشتم میخوندم ساعت ۳ صبح شد و تصمیم گرفتم برگردم خونه که دیدم بابام درو قفل کرده. چون فردا وقت بیمارستان داشت دلم نیومد بیدارش کنم و برگشتم پایین خوابیدم. سه ساعت خوابیدم و یه‌کله خوندم تا خود جلسه امتحان.

متاسفانه خدا دوست داره برام شاخ و شونه بکشه. یجوری که انگار بگه دیدی چطوری حالتو گرفنم؟ امروز اون دختر نافرجام کل راه باهام همراه بود. از دانشکده تا توی اتوبوس به سمت خونه. بیخیال بابا انقدر پز‌ شاهکار هاتو نده.

KK

Gokamekek شنبه بیست و نهم آذر ۱۴۰۴، 0:44

خب یکم مطالب سطح‌پایین. یکی از بچه های ترم بالایی که خیلی هم ازش بدم میاد رو فالو کردم. دلیلشم اصلا این نبود که پسره برام مهم بود بلکه میخواستم از پیج اون نفوذ کنم به یکی دیگه. همون استاک خودمون. نه از روی فضولی البته بلکه اطلاعات مهمی نیاز داشتم باید امار یکیو در میاوردم. خلاصه من این عوضی نچسبو فالوش کردم و دیدم داره ایگنور میکنه منو. حسابی خودمو فحش دادم که جلوی این دلقک خودمو کوچیک کردم. یبار دیگه پیجشو نگاه کردم و دیدم از این عجیب غریبا هم هست که برای خودش ضمیر عجیب غریب گذاشته و معلوم نیست چه موجودیه. واقعا برای خودم متاسفم که انقدر خودمو اوردم پایین که کاری کنم اونی که ازش متنفرم و حسابش نمیکنم منو به راحتی ضایع کنه. نمیدونم چرا به حسی که نسبت به بعضیا پیدا میکنم گوش نمیدم. تا حالا نشده بی دلیل از کسی بدم بیاد حتی شده اول بی دلیل بوده بعدا فهمیدم دلیل داشته. نتیجتا تا شب تحمل نکردم و آنفالوش کردم. امیدوارم هفته بعد ازم نپرسه چرا فالو آنفالو کردی که بجز ( نمیدونستم انقدر حال بهم زنی ) جواب دیگه ای ندارم بدم.

چهارتا گزارش کار تو یه روز نوشتم و دوتا امتحان هم باید بخونم. توانایی فوق العاده ای تو ماست مالی کردن دارم. امیدوارم فردا هم بخیر بگذره. درسای فرعی و غیر تخصصی همیشه برام مشکلن چون انقدر جذبم نمیکنن که تا شب امتحان نمیخونمشون. اگر درسای عمومیم رو نمره بهتری میگرفتم فکر کنم معدلم بالای ۱۹ و نیم میشد. متنفرم از این سیستم آموزشی مسخره که مبانی کارآفرینی و ریاضی و جانورشناسی و گیاه شناسی باید یه تنه معدلمو دو نمره بکشه پایین.

برای کلاس امار هم باید باز وقت هدر بدم. به ما SPSS درس میدن تو کلاس ولی من خودم خارج از کلاس کار با R رو یاد گرفتم که خیلی بهتره و همون کارو انجام میده. ولی از اونجا که استاد فقط از همین امتحان میگیره مجبورم بشینم یکسری مطالب سطح پایین تر بخونم. نمیفهمم چرا بجای اینکه بهمون فضا بدن تا بیشتر یادبگیریم بخاطر یکسری چارچوب و اصول بجاش محدودمون میکنن.

تو انجمن ایده پادکست رو دادم. بچه ها خوششون اومد. نمیدونیم هنوز راجع به چی باشه و چطوری قراره باشه ولی ترجیح میدم یه مقدار حالت جدی داشته باشه. ایده هام رو دارم جمع میکنم که تو جلسه بیان کنم. راستش استقبال خیلی کم بود از سمت بچه ها. به نظر من برنامه هایی که پیاده کردیم واقعا فرصت بودن برای همه. خودم همیشه جای خالیش رو حس میکردم تو این دو سال. امیدوارم جلوتر که بریم متوجه بشن چقدر میتونه خوب باشه.

یکم میخوام‌فیلم ببینم. میخوام گیم های رها کردمو ادامه بدم. میخوام کتابای نخوندمو بخونم. میدونم چرا. چون امتحان دارم. همیشه همینه قبل امتحانا حتی تماشای شبکه ۴ سیما هم برای آدم جذابه. خیلی خستم. خوابم میاد. امتحان دارم و نخوندم. همون داستان همیشگی. امیدوارم حداقل تا نصف شب جمع بشه و نیاز نباشه تا امتحان فردا یکسره بیدار باشم.

دلم تنگ شده. همینجوری یهویی. میخوام به دوستای قدیمم پیام بدم. میخوام به اون ادمی که تو مجازی چند وقته برای هم موزیک میفرستیم موزیک جدید معرفی کنم. میخوام تو گروه هامون یکی یچیزی‌بگه صحبت کنیم. صحبت میخوام صحبت. نه دو سه دقیقه ای. از همون مدلیا که با علیرضا تو کتابخونه ساعت ها طول میکشید. از همونا که با مرتضی تو پارک برای اولین بار جرئت میکردم بگم. عجب نعمتیه هم صحبت خوب. تو بدترین شرایط هم خوش میگذره وقتی باشه.

امروز مامانم میگفت امیدوارم دختر دار بشی. من همیشه دوست داشتم پسر داشته باشم. از دختر بدم نمیاد ولی نمیدونم چطوری باید هندلش کنم. یعنی در واقع پلن خاصی ندارم براش ولی برای پسر پلن دارم. قشنگ میدونم میخوام چیکارش کنم. حالا روزی که پسر دار شدم میشینم قشنگ تمام ایده هام رو مینویسم و پلن بزرگ کردنش تا ۱۵ سالگیشو میریزم بعدشم ولش میکنم بره هرکاری دوست داره بکنه. اول اینکه مث سگ باید ورزش کنه کاری که خودم نکردم و ضربش رو خوردم. دوم اینکه حتی اگر باهوش و با استعداد باشه یک کلمه راجع به استعداد باهاش صحبت نمیکنم که مبادا فکر کنه گه خاصیه و تنبل بار بیاد بازم چیزی که خودم ضربشو خوردم. سوم اینکه تنبیه فیزیکی نمیکنم به هیچ وجه اما باهاش بوکس تمرین میکنم اونجا‌ مث سگ میزنمش. از همون اول میفرستمش جاهای شلوغ که اجتماعی بار بیاد حتی درون گرا باشه هم باید به حد کافی اجتماعی باشه(بازم خودم).

خلاصه میخوام خودمو بزارم جلوی خودم به عنوان آینه عبرت و هرچی نداشتم رو بهش اضافه کنم. چی بشه خداییش بچه ی من😂

Gokamekek جمعه بیست و هشتم آذر ۱۴۰۴، 3:2

تو باشگاه برای جلسه هزارم تمرین تکراری انجام دادم دیگه خسته شده بودم. همون پسره که زیادی جوگیر بود اومد بهم گفت من و تو یه روز باهم شروع کردیم باشگاهو تورو یادمه. از همون روز داری همین تکنیکای پایه رو تمرین میکنی چقدر صبوری تو. گفتم خب تمرین دیگه ای بهم نداده مربی. گفت ول کن بیا یکم باهم تمرین کنیم. خب طبیعتا بیهوده بود چون اون هیچی بلد نبود منم بی تجربه بودم و عملا بی حاصل. حالا بدم نبود یکم مشت زدیم تو سر و صورت هم ولی خب همون که گفتم. از جلسه بعدی اصرار میکنم تمرین جدید بهم بده. واقعا شبیه پاندول ساعت شدم انقدر جب کراس زدم.

ترم اولیا مدام پیام میدن و ازم میپرسن اگر عضو انجمنتون بشیم برگه تردد ماشین بهمون میدن؟ نمیدونم چه انتظاری از یه انجمن دارن. ما خودمون ماشین نمیتونیم بیاریم چه برسه به شماها. احتمالا هنوز تو ترافیک نزدیک میدون‌دانشگاه گیر نکردن که ببین ماشین اوردن فقط ادا الکیه و با اتوبوس خیلی سریعتر میرسی.

بالاخره سابسکریپشن یک ساله اسپاتیفایم به پایان رسید و با دلار ۱۳۰ تومنی دیگه صلاح نیست تمدید کنم خدایی. ببینم این صد و خورده ای ساعت موزیک که سیو کردم تو پلی لیستام رو چطوری میتونم دانلود کنم که داشته باشمشون. کرک ها که همه از کار افتادن البته چندتا جدید که اومده رو امتحان نکردم. لعنتی بد عادت میکنه آدمو دیگه نمیتونی از اپ های دیگه استفاده کنی وقتی اسپاتیفای داشتی قبلا بقیشون همه رو اعصاب میرن. این هکرا چرا دست به کار نمیشن خداییش کرک کنید دیگه من سعیم رو کردم قانونی بخرم ولی دولت ها دستمو بستن بخدا.

علیرضا اصرار داره که اگر وقت بزارم و ویدیو ادیت کنم و فلان و بیسار میتونم پیجمو خیلی معروف کنم. نمیدونم شاید راست میگه ولی من تمام تلاشم برای کمتر کردن فعالیتم تو اینستاگرامه نه بیشتر کردن. یکی از بهترین دوران زندگیم همون موقعی بود که اسرائیل بمبارون میکرد از این جهت که اینترنتا قطع بود و ۱۲ روز من اینستا نداشتم. واقعا آرامشی بود که تو بچگیم فقط تجربه کردم. نشستم با ذهن آروم کتابی که خوندنش برام عذاب اور بود رو شروع کردم حتی. کم کم دنیای قبل اینترنت و سادگیش برام یادآوری شد. خوشحالم حداقل تو بچگیم تونستم قبل اینکه همچی دیجیتال بشه اون دوران رو ببینم. الان پیرمرد درونم زده بیرون و میخوام برم تو کوه بدون تکنولوژی یه هفته.

واقعا مزخرف ترین‌پلتفرم اینستاگرامه. بعد از اینکه پیجمو به هر کس و ناکسی ساجست کرد و فامیل پیدام کردن دیگه رغبتی ندارم داشته باشمش. چند روز پیش هم یه نوتیف داد که سکته کردم. دیدم نوشته New follower suggestion و من اشتباهی فکر کردم نوشته فلانی تورو فالو کرده. قشنگ برق از سرم پرید. نیستمش کلا خیلی آشغاله‌.

ساعت ۳ صبحه. چهارتا گزارش کار باید بنویسم و بخوابم. به اندازه کافی خسته کننده هست نیاز نباشه توضیح اضافی بدم

.

Gokamekek چهارشنبه بیست و ششم آذر ۱۴۰۴، 23:52

خب خیلی زود زدم‌زیر حرفم ولی جدی نمیخوام ناله کنم. مرد که انقدر غر نمیزنه خجالت بکش.

امروز رفتم دانشگاه. همه کلاسامون تموم شده بود و درسی نداشتم. بچه ها هم نبودن. خیلی سوت‌و کور بود دانشگاه و دلگیر. رفتم تو کلاس خالی نشستم و سمینار انجمنمون رو برگزار کردیم. حدود بیست و خورده ای نفر اومدن که برای سمینار اول بد نیست. نشریه رقیبمون خیلی کیفیت کارش رفته بالا و ما حسابی باید سرش زحمت بکشیم تا بتونیم رقابت کنیم. حدود ۴۰ نفر عضو داریم که باید بشینیم اینترست هاشون رو که وارد کردن تو فرممون بررسی کنیم و تقسیم وظایف کنیم براشون. یه روز کامل وقت میبره فکر میکنم.

تبلیغات ضد مهاجرت یکی از استادامون جواب داد و حسابی تو‌ دلم لرز انداخت. فکر نمیکنم بهش چون خیلی دوره فعلا. چند سال دیگه دوباره بررسی میکنم. امیدوارم حرفاش خیلی درست نباشن.

شنبه سه تا امتحان پشت سر هم دارم. انقدر تایماشون نزدیک همه که فکر کنم یه ربع با تاخیر برسم سر جلسه. از اون روزاست که فشار روانی قراره‌بیاد. فقط خداکنه بخاطر تایم نیفتم امتحان رو که میرم تحصن میکنم خدایی. این انصافا بهم ۱۰ دقیقه وقت دادن تا از نوک قله تا پایینشو برای امتحان بیام؟

Q

Gokamekek سه شنبه بیست و پنجم آذر ۱۴۰۴، 20:9

فکر کنم یه مدت چیزی ننویسم. بارها وبلاگو باز کردم تا یکم ذهنمو خالی کنم ولی چیزی جز گله و شکایت و غم نتونستم بنویسم. الان تنها چیزی که تو ذهنم میگذره همینه و تکرار مکررات هیچ فایده ای نخواهد داشت.

L

Gokamekek سه شنبه بیست و پنجم آذر ۱۴۰۴، 2:49

امروز چقدر دلم برای اینجا تنگ شده بود. مثل همیشه شارژم از صحبت با کلی ادم خالی شد و دلم میخواست بشینم و یکم از اراجیفی که تو ذهنم هست رو اینجا خالی کنم. ۳ صبح داره میشه. انقدر درطول روز وقت نکردم که الان دارم گزارش کارامو مینویسم.

تازه فهمیدم که من یه مقدار اگر پررو تر باشم مذاکره کننده بدی نیستم. هرکیو میخواستیم برای انجمنمون اوردیم. مخالفت ها و ناهماهنگی ها زیاد بود ولی یه مقدار دلیل و بهونه اوردن همشونو قانع کرد.

بالاخره بعد مدت ها گیمی که کلی منتظرش بودم کرک شد توسط یک گروه حلال خور. اینترنت دانشگاهم که شارژ بشه Persona 5 Royal رو دانلود میکنم.

PT

Gokamekek یکشنبه بیست و سوم آذر ۱۴۰۴، 19:41

با تجربه فهمیدم بهترین روش برای سر حال اومدن صحبت کردن با دوست‌صمیمیه. هر دوستی نه ها اونی که هرکسی میدونه کیه. اون موقعست که حالت درجا خوب نمیشه ولی زمان سریعتر میگذره. ذهنت باز تر میشه و میتونی یه مقدار از بیرون به وضعیتت نگاه کنی. البته من چند ماهه با دوستم حرف میزنم و درست نشدم و به نظر کافی نمیاد این قضیه ولی خب کمک میکنه به هر حال.

زنگ خورم شدید رفته بالا و عادت ندارم به این وضع. سر اولین فعالیت انجمنمون به شدت یه مغزم فشار اوردم و از تمام مهارت های اجتماعیم استفاده کردم و مخ یکیو زدم که بدون اینکه پول بگیره کمکمون کنه‌.

Auf wiedersehen

Gokamekek شنبه بیست و دوم آذر ۱۴۰۴، 18:10

امروز آخرین جلسمون برگزار شد. غم به اوج رسید مخصوصا که تو یه اتوبوس برگشتیم. از اون روزاست که میخوام برم تو اتاق فقط دراز بکشم و هیچ کاری نکنم. هیچ کاریم نمیاد اصلا که بخوام بکنم.

.

Gokamekek شنبه بیست و دوم آذر ۱۴۰۴، 13:31

بعضی وقتا انقدر فشار جو سنگینه که انقدر نمیدونی چیکار کنی که میری تو گوشی الکی و آب و هوا چک میکنی. الان دقیقا همینطوره و دارم سعی میکنم فقط یچیزی بنویسم که مثلا دارم یکاری انجام میدم.

دانشگاه بدجور سرده. پشیمونم که لباس بیشتر نپوشیدم. خداروشکر دیشب یه چهار پنج ساعتی خوابیدم و ناهار هم وقت شد بخورم وگرنه تشنج میکردم الان.

از‌گوشیم‌میام بیرون به امید خدا

P

Gokamekek جمعه بیست و یکم آذر ۱۴۰۴، 18:44

خودمو تو داریوش خفه کردم از صبح. یاد میم are you winning son میفتم. کنکور ارشد هم ثبت نام کردم. نوشته بود عکسی که تو سال جاری گرفتی باید آپلود کنی و عکسی که من آپلود کردم حداقل مال ۲ سال پیشه. مهم نیست به هر حال من که نمیخوام انتخاب رشته کنم.

گروهی که فردا ممکنه برای اخرین بار ببینمشون جزو عجیب ترین دایره آدم های زندگیم بودن. هم خیلی باهاشون خوش گذشت و دوست داشتم بیشتر باهاشون باشم هم اتفاقاتی رقم زدن که مدت ها غمگینم کرده‌ که البته تقصیر اونا نیست ولی به هر حال. خوشبختانه انجمن بهونه ایه برای اینکه بتونم با بچه ها بیشتر در ارتباط بمونم. از همیشه به برگزاری اولین سمینارمون نزدیک تریم. با استاد هماهنگ کردیم بنر تبلیغاتی رو یکی از اعضا داره درست میکنه. فقط مونده اون نماینده عوضی ارشد جوابمو بده و تمام. خدا بخواد این طلسمو بشکنیم.

برای سومین جلسه متوالیه که تمرین جدید بهم ندادن تو باشگاه و دارم همون قبلیا رو تمرین میکنم. امیدوارم خود استاد اصلیم بیاد این هفته و یه مقدار پیش بریم.

امروز اتاقمو یه دست به سر و روش کشیدم. کثافت زده بود واقعا. مخصوصا کیس کامپیوتر که باید یه هوا گرفتنی ببرمش چون فنش صدای رادیات ماشین میده جدیدا. خودم نتونستم خوب تمیزش کنم اخرین بار چون اسپری هوایی که میزدم خیلی زورش کم بود. گیتارمم تمیز کردم و با اینکه به شدت میخواستم یکم تمرین کنم ولی میدونستم الان بشینم پاش دو سه ساعت دیگه بلند میشم.

Trd

Gokamekek پنجشنبه بیستم آذر ۱۴۰۴، 18:34

ارائمون جالب در نیومد. طولانی شد و استاد عکسامونو نذاشت کنیم و همه خوابشون برد. اتفاقی که معمولا تو ارائه هام نمیفته. این یدونه واقعا از دستم در رفت.

خسته کوفته رسیدم خونه از شب قبل نخوابیدم و غذا هم گیرم نیومده از صبح و باید برم باشگاه. خیلی خستم کاش میشد نرم. ولی میرم‌.

انقدر خستم که پشیمون شدم شروع کردم به نوشتن. ایشالا بعدا

.

Gokamekek پنجشنبه بیستم آذر ۱۴۰۴، 12:47

خب به اون نقطه ای رسیدم که انقدر دیر شده برای اینکه بخوام کارامو انجام بدم که میتونم با خیال راحت بشینم و سقوطم رو تماشا کنم. هم ارائه رو ماست مال کردم هم به زور یه دور امتحانو خوندم و هیچی یادم نمونده و دیگه وقتی نمونده.

پارسا ببینمت با چوب میزنمت. ناهار نخوردم. صبحونه هم نخوردم. بدون خواب کافی با ارائه نصفه نیمه و امتحان نخونده دارم میرم دلنشگاه. دلم درد میکنه الودگی گلومو میسوزنه. شب باشگاهم دارم و آب هم قراره قطع شه.

Pain

DP

Gokamekek چهارشنبه نوزدهم آذر ۱۴۰۴، 20:2

بله مثل همیشه کاملا طبق انتظار پارسا کارو نیمه تموم ول کرد. هیچوقت یه کارو خوب بدون ناله و اما و اگر و شرط و شروط انجام نمیده. منم دیگه انتظارشو دارم خوشبختانه و هیچوقت بهش اعتماد نمیکنم. پاوری که فرستاده بود رو دوست نداشتم و توش ندیدم که بتونه متن خوب در بیاره. گفتم سگ خورد متنش هم من درست میکنم تو فقط کپی پیست کن تو پاور. باز بهونه اورد. گفتم میدونی چیه نمیخواد اصلا دخالت کنی خودم همشو انجام میدم. درسته یکم کارام زیاد میشه ولی چیزی نیست که از پسش بر نیام. چیزی که نمیتونم تحمل کنم اصرار کردن به پارساعه که همه جوره غرورمو له میکنه و اصلا دلم نمیخواد فکر کنه محتاجشم.

همیشه همه فکر میکنن من بیکارم یا من مثل اونا زندگی ندارم در حالی که من دارم از همچی میزنم که کار گروهیمون انجام شه. میخواستم بیشتر وقت بزارم رو امتحانم حالا سعی میکنم یذره بیشتر بیدار بمونم تا پاور هم جمع کنم ولی زیر یوق این آدم نمیرم. هرچقدر بهش حال میدم زیادیشه خداییش. هیچوقت یه قدم برای کار گروهی برنمیداره حتی سر چیزای کوچیک و مسخره.

.

Gokamekek چهارشنبه نوزدهم آذر ۱۴۰۴، 2:37

در ادامه پست قبلی... رفتم باشگاه‌ تو راه حس کردم معده درد گرفتم. توجهی نکردم و تو باشگاه بعد نرمش حس‌کردم خیلی بدتر شد. از اونجا که این یک هفته بسیار کار دارم و حوصله آسیب و بیماری ندارم همونو درجا سویشرت پوشیدم و برگشتم خونه. اولین روزی که باشگاهم نصفه موند و کمی سرش ناراحتم ولی خب به صلاح بود واقعا.

لعنت به سایتای دولتی. صد هزار لعنت. سرور که نیست خود سیب زمینیه. همیشه پر از ارور و باگ و رابط کاربری افتضاح و سخت. تنها موردی که انلاین شدنش خوب نبود این ثبت نام های سایت های دولتی بود. ترجیح میدم ببرم حضوری برام انجام بدن تا اسیر ارور ها و باگ های سایت بشم.

کلاس تکوین هم امروز نرفتم. وقتی یکیشو نری دیگه تا اخر همشو نمیری و وقتشه از غیبت هام استفاده کنم. با یکی از اساتید صحبت کردم و احتمالا اولین وبینار انجمن مارو قراره برگزار کنه. یه درگیری و اختلاف نظری هم پیش اومد بین ما و نماینده های ورودی ها که امیدوارم فردا با برنامه هایی که در سر دارم این مشکل هم به پایان برسه.

واقعا چقدر سن یک عدده جمله درستیه. بعضی از دانشجو های ارشد و دکترا واقعا چقدر گاو هستن. علیرغم کلی احترامی که بقیه بهش نزاشتن و من گذاشتم باز حتی دست منم گاز گرفت این نماینده بچه های مولکولی. هرچی من رفاقت کردم این فقط اذیتمون میکنه. همش هم فاز اینکه بزرگتره‌ و میخواد بهم کمک کنه میگیره و فکر میکنه من احمقم. بعد اینکه این هفته پیامامو سین نکرد که داشتم وظایفشو بهش یاد آوری میکردم دیگه بریدم. امروز رفتم پیش استاد مشاور و کامل انتقاد کردم و گفتم که این ادم دست از سر انجمن ما برنمیداره و قرار شد پیگیری بشه. چقدر من آدم بزرگتر از خودم دیدم که اندازه بچه نمیفهمن و چقدر با کوچیکتر از خودم آشنا شدم که تا فردا صبح ترجیحشون میدم.

بعضیا واقعا ظواهرشون گول زنندست به صورت عجیبی و وقتی نگاهشون میکنی انتظارت ازشون چقدر بالا میره. ولیکن تا مرد سخن نگفته باشد عیب و هنرش نهفته باشد. از نزدیک که باهاشون حرف زدم به خودم فحش دادم که چرا اینارو انقدر تو ذهنم بزرگ کرده بودم.

Dlg

Gokamekek سه شنبه هجدهم آذر ۱۴۰۴، 19:22

امروز خیلی دلگیر بود دیگه. اکثرا گفتن هفته بعد آخرین کلاسه و اخر ترمه. هوای ابری و کثیف میکس. سرد و مایل به بارونی. آدم یاد شهر های با معماری بروتالیسم شوروی کمونیست میفتاد. دیدن یه بنده خدایی که خیلی وقت بود ندیده بودمش هم بیشتر منو به فکر فرو برد. کلا امروز از اون روزاست که اسپاتیفایت میخواد کلی موزیک غمگین به wrapped اخر سال بعدیت اضافه کنه. شبیه AI دارم حرف میزنم.

حداقلش اینکه استاد مشاورمون رو گیر اوردیم بعد کلی دوندگی و برامون امضا زد و نظرش راجع به صورت جلسمون خیلی مثبت بود. با بچه ها قرار های فردا رو هم گذاشتیم. روز پر فشاری خواهد بود.

این افسردگی فصلی که میگن جدا واقعیه ها. پاییز زمستون اصلا خود به خود ذاتا غمگین میکنن ادمو نمیدونم چرا. کاش هیچوقت مهاجرت نکنم آلمان یا انگلیس چون قطعا دپرس میشم اونجا. همین نیمچه پاییز زمستون ضعیف ایران هم به اندازه کافی آزارم میدهد.

یه پسره هست تو باشگاهمون که تازه کاره ولی انقدر قیافه میگیره حال آدمو بهم میزنه. فکر میکنه چون خودم تازه کارم میتونه جلوی من گنده گویی کنه. اخر هر تمرین میاد میگه داداش ببین صورتم سالمه؟ صورتم ترکیده داداش نه؟؟؟؟؟

حالا تمرینی که کرده بیشتر نرمش حساب میشه ها. صرفا زدن تو دستکشای هم دیگه ولی جوری میگه صورتم سالمه یا نه انگار از فایت با تایسون داره برمیگرده. دریای گنده گویی ساحل ندارد. از اون طرف دلم نمیاد ضایعش کنم. به نظرم هرکسی هرجوری میتونه داره تلاششو میکنه دیگه. حالا حرفی هم میزنه بزنه مهم اینه ورزشش رو ادامه میده با وجود حتی مشکلاتی که ممکنه داشته باشه. ذوق ادما رو کور نکنیم. نوع تلاش کردن ادما باهم فرق داره.

تو راه با پارسا برگشتنی یه موضوعی توجهمونو جلب کرد. یه خانوم و آقایی که باهم بودن و قد خانومه قشنگ ۱۰ سانت بلندتر از اقا بود. این موضوع از قبل بین من و پارسا بحث بود و پارسا به شدت اعتقاد داشت که حتی ۱ سانت بلندتر خط قرمزه و دیگه نمیشه کاریش کرد. من هم باهاش مخالف نیستما. اینکه یه نفر ازت بلندتر باشه واقعا غم انگیزه. ولی به هر حال هرچیزی امکان پذیره. چه در رابطه با سن چه قد چه هرچی. به نظر من هیچکدوم از اونا اونقدر خط قرمز نیستن بیشتر خط نارنجین برای پسرا. خط قرمز واقعی پوله😂. دختری که ازت پولدار تر باشه رو هیچ جوره نمیشه قبول کرد چون به نظرم قطعا زیر یوق و فشار و منت خواهی رفت حتی اگر به روت نیارن.

امیررضا بعد اینکه دماغش تو فوتبال ترکید دیگه نمیاد فوتبال. هرچی اصرار میکنم که بیا من دروازه بان میشم اصلا قبول نمیکنه. بهش بگم بیا دنگ نده هم فکر کنم قبول نکنه البته من قبول نمیکنم. انکار نمیکنم فوتبال ما پر آسیبه. بخاطر مهرسینا و رئوف که قشنگ میانگین وزنی کل اکیپ رو ۲۰ کیلو میبرن بالا و تو تقابل با اینا من هر سری یجام آسیب دیده ولی دیگه فوتبالم بازی نکنیم چیکار کنیم. زندگی باید کرد.

YGTD

Gokamekek دوشنبه هفدهم آذر ۱۴۰۴، 9:11

انسان هایی که نمیتونن تصمیم بگیرن به شدت غیر قابل تحملن. کسایی که همیشه تورو تو اما و اگر میزارن و یه حرف قطعی ازشون نمیشنوی. نمیدونم یا مسئولیت پذیر نیستن در قبال تصمیم یا از عواقب تصمیم بد میترسن یا چی ولی به نظرم از یه حداقل قدرت ذهنی باید برخوردار باشی که بتونی تصمیم بگیری وگرنه هیچکس هیچوقت روت حساب نمیکنه و نمیتونی قابل اتکا باشی.

اصلا هم اشاره ام به پارسا نیست. حالا یکم مبالغه کردم پارسا خیلی دوست خوب و انسان خوبیه ولی دهن منو سرویس کرده انقدر همیشه اما و اگر و شاید و اگر تونستم میاره تو کار. به خدا اگر‌ بگه نه من راحت ترم حداقل تکلیف خودمو میدونم.

بالاخره این آلودگی هوا کارشو کرد و حس میکنم حنجرم داره نابود میشه از شدت سوزش. چای و آب و اینا خوردم فایده ای نداشت به اون صورت. کلی هم کار بیرون رفتنی دارم که نمیتونم عقب بندازم ماسک هم جدی فایده ای نداره. برم بیست تا نارنگی بخرم هر دو سه ساعت یبار یدونه استعمال کنم شاید منطقی تر باشه.

امروز هم خیلی همینطوری الکی روز غمگینی بود نمیدونم چرا. شاید چون هوا آلوده بود و سرد و یکم بارونی و پاییزی طور. چون جلسه های آخر ترممونه. چون یکسریا رو دیگه از ترم بعد نمیبینم و دلم براشون تنگ میشه. شاید چون تنها برگشتم خونه و پارسا باهام نیومد. زیادی خوابیدم و زنگ گوشی نتونست بیدارم کنه سر تایمی که آلارم گذاشته بودم. شایدم همش. حتی یجا خوندم خوردن غذای چرب میتونه باعث افسردگی بشه از طریق رشد باکتری های کومنسال و ایجاد یکسری مولکول ها که رو CNS اثر میزارن. شاید غذای چرب خوردم. احتمالا مسخره ترین دلیل افسردگی همینه.

ارائه هام رو اماده کردم. فکر کنم امشب یکم وقت دارم ادامه kingdome come deliverance رو بازی کنم.

200

Gokamekek دوشنبه هفدهم آذر ۱۴۰۴، 2:36

از باشگاه اومدم و طبق معمول آب نیست و منتظرم تا ببینم کی وصل میشه برم حموم که فردا توی دانشگاه بوی سگ ندم. دیر وقته ولی تا دوش نگیرم نمیتونم بخوابم. امروز خود مربیم نبود و شاگرد ارشدش بهمون تمرین داد. هر سری اون تمرین میده هممونو تا سرحد مرگ میبره. امروز ۲۰۰ تا شنا و ۱۰۰ تا شکم و ۱۰۰ تا گردن باید انجام میدادیم. منطقا من همشو نتونستم برم حتی نصفشو هم نتونستم. هنر کرده باشم ۵۰ تا رفته باشم و وسطاش دیگه منهدم شدم. دو جلسه دیگه این هفته باشگاه هست و جمعه هم فوتبال. نمیدونم چی شد که تصمیم گرفتم خودمو تو ورزش خفه کنم.

مقاله ارائم خیلی سنگین تر از چیزیه که فکر میکردم. کل وقت این هفتمو میگیره ولی فکر کنم استاد سرش بهم مدال افتخار بده. واقعا در حد یه دانشجوی دکترا محتوا در اوردم براش. در واقع محتوا در حد ۲۰ دقیقه بیشتر نیست ولی برای همون ۲۰ دقیقه مجبور شدم ساعت ها مطالعه کنم.

موزیک داشت شافل پلی میشد که Are you really Okay پلی شد. روزایی که 16 ساعت شیفت داشتم و 2 صبح میرسیدم خونه و وقتی میخواستم بخوابم این موزیکو میذاشتم برام یادآوری شدن. کل روز عذاب بود ولی خواب بعد اون حجم از کار چقدر میچسبید. احساس رستگاری داشتم.

معروف ترین کرکر حال حاضر همون Empress گفت دیگه گیم کرک نمیکنه. فکر کنم باید با گیمای جدید خدافظی کنیم. البته تا همین امسال هم کلی گیم هست که بازی نکردم ولی کاش حداقل GTA جدید رو کرک میکرد بعد میرفت.

مثل همیشه اوقات بی حوصلگی مطالب قدیمی همین وبلاگمو میخوندم. اولین مطالب مال سال 98 هست که اصلا همیشه ازش میگذرم چون هنوز کودکی بیش نبودم. ولی وقتی رسیدم به سال کنکورم واقعا دلم میخواست با اسلحه به خود سابقم شلیک کنم. خوشحالم که میتونم رشد عقلی خودم رو ببینم. تقریبا مطمئن بودم از اینکه من قراره یک بند تک نفره متال داشته باشم و در سطح جهانی معروف بشم.

حالا جدا از این من از بچگی فکر میکردم قراره موزیسین بشم و تا سالها پیگیر بودم. روزی که دیگه سرش Give up کردم حس کردم راحت شدم چون حقیقتا جوگیری بود. عین اون میم جدیده که نمیدونم از کجا معروف شده ولی اون بازیگر کاراکتری به اسم برلین فکر کنم رو نشون میده مشغول گرفتن فیلمای سلفی از خودش.

حالا که اینو گفتم بد نیست به کانال یوتیوبی که من و دوست 13 سالم یهو تصمیم گرفتیم بزنیم و پا به دنیای شهرت بزاریم رو هم اشاره ای بهش بکنم. این واقعا رقت انگیز بود. همجوره دوست داشتم معروف بشم دیگه. تو ذهنم تموم شده بود که من مشهور خواهم شد.

چقدر جالب همچی عوض میشه. یجورایی شدم همونی که بچگیم متنفر بودم بشم. البته هنوز گه خاصی نشدم ولی مسیری که هستمو میگم. شاید فردا روزی زدم زیر همین اصلا بعید نیست. neuroplasticity زیادشم خوب نیست.

Warum

Gokamekek شنبه پانزدهم آذر ۱۴۰۴، 22:31

امروز تازه متوجه شدم تو جمع های مختلفی مورد بحث بودم. گویا اطرافیان چه فامیل چه دوست چه آشنا همواره به مامانم میگن من دارم وقتمو تلف میکنم و باید برم سرکار و بهش توصیه میکنن که فشار بیاره بهم که منو بفرسته سرکار.

واقعا برام شگفت انگیزه که فکر میکنن من بیکارم. من دلم تنگ شده برای خونه. کل هفته بیشتر از شش هفت ساعت دانشگاهم و وقتی هم نیستم یا باشگاهم یا تو خونه دارم درسمو میخونم. دیگه چیکار باید بکنم. میفهمم که منظورشون کاری هست که به آدم پول بدن توش ولی سر کار هم رفتم دیگه چند ماه. بیشتر از این واقعا در توانم نیست. نمیتونم تو کار و درس بهترین باشم هرچقدر هم زور بزنم نهایتا یکیش رو بتونم خوب هندل کنم.

نمیخوام انکار کنم که به پول احتیاج دارم. اتفاقا خیلی هم دوست دارم پول. چه برای نیاز هام چه برای تفریح. ولی خب دارم جاشو با خلاقیت پر میکنم به قول دکتر سرایی😂 وقتی پول نداری مجبوری خلاقیت به خرج بدی.

راست رو بگم اصلا فکر نمیکردم که بقیه راجع به من صحبت میکنن یا حتی فکر میکنن. احتمالا چون خودم کاری به کار کسی ندارم فکر میکردم در مورد بقیه هم همینطوره ولی جدیدا زیاد میشنوم فلانی فلان چیزو گفت راجع بهت. یا فلانی ازت خوشش نمیاد یا برعکس. اصلا نمیدونستم مردم راجع به من نظر دارن😂.

اخیرا تونستم بیماری که مدت ها بود درگیرش بودم رو یجورایی خود درمانی کنم. یجورایی با اوکی کردن تغذیه و مصرف یکسری مکمل ها وضعیتم خیلی بهتر شد بدون اینکه بخوام داروی عجیبی بخورم. در واقع چند بار رفتم دکتر و طبق عادت همیشگیشون آنتی بیوتیک های کیلویی ریختن جلوم و موقت بهتر شدم ولی بعدش خیلی وضعم بدتر شد. چهارتا نکته هم تو کتابا خوندم و سعی کردم عملیشون کنم و تو بلند مدت حس کردم خیلی بهتر شدم. اگر موقتی نباشه واقعا به خودم تبریک میگم.

پارسای احمق تازه یادش افتاده باید تو کارای ارائه کمک کنه. برگشته میگه من میرم صحبت میکنم تو متنو در بیار. نمیدونه همچین متنی در اوردم که باید یه هفته بخونتش تا بتونه ارائش بده. بعدم ارائه دادن کاری نداره که خودم میدم دیگه مطالبم که خودم در اوردم در نتیجه حفظم همرو. گفتم فشار نیار به خودت خودم انجامش میدم.

علیرضا منو دعوت کرده بیرون. از اون بیرون رفتنا که دردسره. گویا میخواد با یه شخص خاص قراری بزاره و برای اینکه خیلی مستقیم و عمدی به نظر نیاد قرارشو گروهی کرده و میخواد منم به عنوان دوستش اونجا باشم که تابلو نباشه. خیلی به نظرم مسخره میاد و قبلا هم اینکارو کردم و اصلا خوش نگذشت. با این حال گفتم اگر تونستم میام. نمیدونم برم یا نه.

این چند وقت فقط Ozzy Osbourne همش گوش کردم. هنوز عجیبه برام که مرده. تقریبا باور ناپذیر. صداش هنوز منو یاد مسیر خونه تا کتابخونه نزدیک مدرسه راهنماییم میندازه که هر روز گوش میکردم. بدم نمیاد یکی از موزیکاشو بزنم و پست کنم دوباره. راستش برای اعتبارم هم خوبه. موزیکایی که جدیدا زدم انقدر ضد سلیقه عام بود که از تعداد کسایی که همیشه بهم فیدبک میدادن کم شد و گویا حالشون بهم خورده دوستان. تف تو اون پسری که من حدود هفت سال پیش دیدمش و باعث شد متال گوش بدم. میتونستم خیلی وجهه بهتری تو ذهن بقیه داشته باشم اکر فکر نمیکردن روانیم😂

.

Gokamekek شنبه پانزدهم آذر ۱۴۰۴، 2:0

قرعه کشی جام جهانی رو داشتم میدیدم. همچی خوب شد بجز اینکه به شدت دوست داشتم ایران تو گروه آلمان بیفته. تا یجایی رو از تلویزیون دیدم ولی وراجی بیش از حد خداداد عزیزی دیوونم کرد و به یوتیوب روی اوردم و چون مامانم هم میدید سعی میکردم مراسم رو برای مامانم در لحظه ترجمه کنم. عکسی که از قلعه نویی و ناگلزمن کنار هم دیدم تو خوابم هم امکان پذیر نبود حقیقتا.

جزوه بیتا رو تمومش کردم بالاخره. این بار از دوشم برداشته شد و حالا راحت میتونم راحت به کارای خودم برسم. فوق العادست. 3 تا امتحان و دوتا ارائه تو هفته متوالی. خوشبختانه عقل به خرج دادم و یکی از ارائه هارو هفته قبل آماده کردم. مونده امتحان های آزمایشگاه و ایمونولوژی و میکروبیولوژی. استاد ایمونولوژیمون مزخرفه به معنی واقعی کلمه. هر سوالی ازش پرسیدم به شدت بی راه جواب داده و هر سری سعی کرده منو احمق جلوه بده با اینکه من بارها سرچ کردم خودم و متوجه شدم کم سوادی اون استاده که باعث میشه برای اینکه آبروش نره طوری رفتار کنه که انگار من دارم سوالای چرت میپرسم. سر کلاسش دیگه فعال نیستم مثل قبل و اتفاقا سعی میکنم از وقتی که داره هدر میره استفاده کنم. معمولا یا تو گوشیم مقاله ای میخونم یا ویدیو میبینم. چندین بار هم بهم گیر داده و غر زده سرم ولی ترجیح میدم یکمم من تحویلش نگیرم. به هر حال احترام دو طرفست. خوشبختانه انقدری هم تو درسش خوب هستم که نیازی نباشه بابت نمره نگران باشم.

بالاخره مامانم رو مجبور کردم برکینگ بد ببینه. امیدوارم این قولشم مثل قبلیا نباشه که هرچی سریال معرفی کردم دو فسمت دید و وسط همشونم خوابید و اخرشم ول کرد. البته چون بهم دوتا سریال ایرانی معرفی کرد و من دیدم فکر کنم این سری درخواستمو قبول کنه.

هفته بعد و بعدیش بسیار پر فشار خواهد بود. حالا خوبه عقل به خرج دادم و یکی از ارئه هام رو زودتر هفته پیش آماده کردم وگرنه کمرم میشکست. از وقتی نرفتم کتابخونه همچی عوض شد. کتابخونه بیخود دانشگاه که فقط ساعات اداری بازه میتونست خیلی برام خوب باشه. همینکه اینو نوشتم یادم افتاد شاید بتونم از موقعیت دبیر انجمن بودنم یه سو استفاده ریز بکنم و به بهونه ای بمونم کتابخونه تا شب که دانشگاه بسته میشه. اگر یدونه از اون میز اختصاصیا هم بهم بدن که عالی میشه. چیز زیادی میخوام واقعا؟ یه میز یه گوشه اون ساختمون به اون در اندشتی که فقط بشینم و به درسام برسم. فکر نکنم ایرادی داشته باشه.

Test

Gokamekek جمعه چهاردهم آذر ۱۴۰۴، 1:28

صبح خیلی دیر بیدار شدم. ساعت خوابی که به سختی تونسته بودم تنظیمش کنم تو تعطیلات اخیر کاملا از بین رفت. با زحمت خودمو رسوندم به دانشگاه.

استاد درس امروز انقدر از من تعریف میکنه که واقعا خجالت زده میکنه منو. مخصوصا وقتی همه برمیگردن و نگاه میکنن به زور جلوی خندمو میگیرم. کاش ازم تعریف نکنه. خیلی سخته چون واقعا نمیدونم چی بگم. تشکر کردن وقتی یه نفر هی ازت تعریف میکنهدخیلی سخته. منم به هر حال چهارتا جمله بلدم عین ممنون لطف دارید محبت شمارو میرسونه و وقتی زیادی تعریف میکنه دیگه این جمله هام ته میکشه و مغزم تهی میشه.

یکی از بهترین فضا هایی که واردش شدم اخیرا همین باشگاه بوکسه. مهربون ترین آدما و با مرام ترین آدما اونجان. واقعا دارم پی میبرم ورزشکار بودن چقدر روی روحیه یه آدم اثر میزاره. با اینکه تازه کارم و نمیشناسیم همو ولی تا میام تو همه سلام علیک میکنن و تو تمرین کلی کمکم میکنن و کلی احترام میزارن بهم و منم متقابلا همینطورم.

عمم برگشته ایران. همین. این جمله قدیم خیلی خوشحالم میکرد. ولی واقعا تصورات کودکیم رو وقتی بعد اینهمه سال دیدمش بهم ریخت. کسی نبود که به نظر بیاد از دیدنت خوشحال شده باشه. منم ذوقم کور شد و تقریبا هر از گاهی یادم میره عمه ای دارم. از دل برود هرکه از دیده برفت یجورایی واقعا درسته.

بعد قرنی گفتم این گیمایی که دارن خاک میخورن رو یه دست بزنم. یه مقدار kingdome come deliverance بازی کردم و راستش دیگه حوصله کوئست لاین های فرعیش رو ندارم و فقط دارم داستان اصلیو میرم تا تموم شه ولی چون گیم RPG هست مجبورم برای لول آپ سراغ این فعالیتای مسخره گیم هم برم. در کل داستان جالبی داره مخصوصا فضای Medival که من عاشقشم ولی خب یذره حمالی هم کنارش هست. Resident evil village و Clair obscur expedition 33 دانلود کردم ولی وقت شروعشون رو ندارم. راست میگفتن بزرگ میشی دیگه کسی بهت گیر نمیده ولی خودت وقت بازی نداری‌‌. لعنتیا راست میگفتن

مامانم دست از نشون کردن بچه های دبیرستانی و راهنمایی برای من بر نمیداره. هی میگم بابا اینا زیر سن قانونین توروخدا ول‌کن. توجیه میکنه که تا چند سال دیگه فاصله سنیتون مناسب میشه و اون موقع مناسبن. البته من میدونم به قصد شوخی و سر به سر گذاشتن من اینارو بهم میگه ولی نمیتونم انکار کنم که رو مخم میره. هرچند احتمالا بعید نیست که خودم نتونم به نتایج خوبی دست پیدا کنم تو آینده و یه روز مجبور بشم دست به دامن مامانم بشم😂 لعنت به این آینده دارک.

به بیتا قول داده بودم که جزوه نهایی که برای کلاس آزمایشگاه نوشته رو مرتب کنم و براش عکس‌بزارم و برای اینکه زیر قولم نزنم داره دهنم سرویس میشه. واقعا کار سنگینه منم این هفته کلی ارائه و امتحان دارم و حالا باید جزوه درسی که ازش متنفرم رو ویراستاری کنم. دیشب وقت داشتم این کارو انجام بدم ولی از اونجایی که حس بر عقل من غالب شد ترجیح دادم بیوشیمی بخونم که کاملا موضوع فارغ از درس های این ترممه و صرفا برای علاقه خوندم درحالی که کارام مونده بود. بله من درس خوندنم هم کمکی به درسام نمیکنه.

کتاب بلندی های بادگیر رو برای بار هزارم شروع کردم. شروع یعنی گذاشتمش تو کیفم که تو اتوبوس بخونم ولی فعلا صفحه ای نخوندم. تا صفحه حدود هفتاد هشتاد رو هزاربار خوندم و دراپ کردم. این دفعه امیدوارم بتونم داستانش رو‌پیش ببرم. بسیار توصیف میکنه محیط و شرایط رو و حوصلم رو سر میبره یکم ولی خب وقتی خب وقتی همه میگن داستانش قشنکه لابد هست دیگه.

Spotify wrapped هم چقدر ترند شده همه دارن میزارن این چند‌روز. موزیکی که میگه امسال بیشتر از همه گوش کردی امسال آبرومو خرید. Sir Alonne از Yuka Kitamura. سال های قبل هم دث کور متال های کثیف بود. امسال دیگه استادان فالوم دارن واقعا زشت بود.

P

Gokamekek پنجشنبه سیزدهم آذر ۱۴۰۴، 1:45

اسپاتیفای طبق معمول هر سال یه overview از موزیکایی که گوش دادی رو بهت میده و امسال خسته کننده ترین سال بود. نوشت از اونجا که بیشتر موزیکایی که گوش دادی مال دهه 80 میلادی هستن سن موسیقیاییت 58 ساله.

این چند وقت همش رو مبل خوابیدم. نمیدونم چرا ولی حال میده. شاید چون پذیرایی خونه گرم تر از اتاق خودمه. البته هیچوقت نشد خوب بخوابم چون هر سری یه مشکلی پیش اومد. امروز صبح زود باید خواهرمو میبردم مدرسه و با ماشین پسر عمم رفتم که رانا بود و چون تا حالا نرونده بودم این ماشینو عادت نداشتم. متاسفانه یکم به گیربکس فشار اوردم تا قلقش دستم اومد تا حدی البته. اگر چند ساعت دیگه اون ماشینو میروندم احتمالا چرخ دنده هاش خورد میشد.

الان که فکر میکنم واقعا این چه مدل مطلب نوشتنه. سه چهارتا پاراگراف کاملا بی ربط به هم یکی خاطرست یکی حرف دله یکی طرز فکرمه.... هیچکس این مدلی شلخته و درهم برهم نمینویسه. البته اشکالی هم نداره همینکه ذهنم خالی میشه کافیه ولی خب خیلی عجیبه.

Eb

Gokamekek چهارشنبه دوازدهم آذر ۱۴۰۴، 1:10

تو باشگاه امروز مربی رسمو کشید رسما. یک ساعت و نیم تمام نذاشت سر جمع ۱۰ دقیقه استراحت کنیم. آخرشم بجای سرد کردن اهنگ کردی گذاشت و دسته جمعی کنار ۳۰ نفر مرد گنده پشمالوی خالکوبی دار رقص کردی رفتیم. واقعا تجربه ترازی بود. لذت بردم از این حجم از فشار.

ولی بدبختی جایی بود که تو کثافت و عرق اومدن خونه و دیدم آب قطعه و نمیتونم حموم برم

7

Gokamekek سه شنبه یازدهم آذر ۱۴۰۴، 3:3

فیلم Se7en دیوید فینچر رو دیدم. فیلم خوبی بود ولی سلیقه من نبود زیاد. من با نمادگرایی زیاد مشکل ندارم ولی این یه مورد خیلی به دلم ننشست. ترجیح میدادم منطق پشت نمادگراییش بیشتر قانعم کنه. اینکه صرفا هرکسی نشان دهنده یه چیزیه کافی نیست و باید یذره محتوای بیشتری بهم ارائه میکرد تا خوشم بیاد ولی در کل بد نبود‌.

Gokamekek دوشنبه دهم آذر ۱۴۰۴، 2:15

فیلم شاتر آیلند رو دیدم و شب هم برای مامانم گذاشتم که ببینه. با اینکه حدودا داستانشو میدونستم ولی بازم خیلی جالب بود‌ دوست دارم فیلمای معمایی و دارک. بازی دی کاپریو واقعا افسانه ایه شاید بگم بهترین بازیگریه که دیدم.

جلسه دوم باشگاه هم بود امروز و خود مربی اصلی که مربی اسبق تیم ملی هست اومد و باهامون کار کرد و چه آدم حرفه ای و فوق العاده ای. یه نیمچه مشتی هم بهم زد که خیلی اروم زد ولی اروم اون یکم برام سنگین بود‌.

.

Gokamekek یکشنبه نهم آذر ۱۴۰۴، 1:21

Shutter island رو دانلود کردم که ببینم و متوجه شدم ۲ ساعته و حوصلشو ندارم و بیخیالش شدم. بجاش نشستم بازی تاتنهام و فولام رو دیدم که اونم با احتساب استراحت بین دو نیمه و قبل و بعدش نزدیک دو ساعت شد و کاش فیلمه رو میدیدم.

جدیدا دانشجو های زیادی بهم پیام میدن راجع به انجمن میپرسن. بعضیا میگن مزایا و امتیازش برامون چیه و من سعی میکنم توضیح بدم که قرار نیست آپولو هوا کنیم و همش یه حرکت داوطلبانست و باعث رشد و تمرین و یادگیری خودتون میشه. من خودم تو همین چند هفته خیلی یاد گرفتم. عین تمرین شرکت داری میمونه ولی در وسعت و مقیاس خیلی کوچیک تر و حقیقتا سخت هم هست و در عین حال شیرین. عین چیزایی که تو فیلمای خارجی میدیدیم که بچه ها تو مدرسه ها و دانشگاهاشون انجمن های مستقل دانشجویی دارن و ما همیشه نداشتیم. الان داریم حتی یه اتاق داریم تو دانشگاه. واقعا لذت بخشه.

امروز از کتابا یه بخشی رو راجع به غشا های سلولی خوندم که البته نصفش رفت برای فردا. ولی واقعا بر خلاف ظاهرش مبحث شیرینی بود. اکثرا راجع به ساختار شیمیایی مولکول های غشا بود و منم شیمی دوست دارم. واقعا دوست داشتم یه دوست شیمیدان داشته باشم کنار دستم چون هرچقدر هم بیس شیمیم خوب باشه به هر حال به بچه هایی که شیمی خوندن نمیرسه و من خیلی سوال دارم راجع به شیمی که میتونستم ازش بپرسم.

فردا دومین جلسه بوکسمه. برخلاف ظواهر وحشتناکشون خیلی بچه های خوبی به نظر میومدن مخصوصا اون شاگرد ارشده که باهام کار میکرد. زودتر باهاشون رفیق بشم به نفعمه چون زودتر از این مرحله lagging phase خارج میشم.

متاسفانه مشکل همیشگیم برگشته و باز ریزش موی سکه ای دارم. ایندفعه هم نزدیک گردنم هم روی ریش هام. نمیدونم چیکارش کنم. میگفتن از استرسه ولی این چند وقت واقعا استرس نداشتم بیشتر غمگین بودم البته فکر نکنم فرقی داشته باشه. واقعا زشته که وسط ریشام خالی شده ولی چیکار کنم واقعا.

خبرایی بهم رسیده بسیار جالب. امیررضا رفته خونه به مامان باباش گفته من با یه دختری دوست شدم میخوام باهاش ازدواج کنم. مامان باباشم گفتن نه و حالا این رفیق ما مریض و عاشق افتاده گوشه خونه🤣 یکی از بدی های دوست خانوادگی داشتن اینه که هرکاری کنی اون میفهمه بالاخره. حالا به روش نمیارم که میدونم ولی واقعا برام خنده داره. فکر کن از این به بعد نمیاد خونمون که باهم گیم بزنیم و فیلم ببینیم چون زن و بچش نمیزارن. لعنتی همینجوری زمان سریع داره میگذره تو دیگه تو سن ۲۰ سالگی زن گرفتنت چی بود اخه میخوای دستی دستی افسردمون کنی.

یه مسافرت میخوایم با علیرضا و مورتی بریم بعد ترم. مسافرت جالبی میشه. سه شکست خورده(از انواع جهات: مالی، تحصیلی، عاطفی و...)

.

Gokamekek شنبه هشتم آذر ۱۴۰۴، 2:27

نه واقعا این تعطیلی ها اتفاق خوبی نبود. درسته که هوا کثافت خالصه و با چند دقیقه بیرون رفتن سوزش معده میگیرم و چند روز هم هست که سردرد دارم ولی کاش اینطور نبود. تو خونه موندن دیوونم میکنه. یاد دوران کرونا افتادم و تمام بدبختیام یادم اومد. وقتی سرم‌مشغول نباشه به بدترین آدم دنیا تبدیل میشم.

Eb

Gokamekek جمعه هفتم آذر ۱۴۰۴، 11:47

دیروز اولین جلسه باشگاه بوکسم بود. مربی که خیلی معروف بود و بخاطرش اصلا رفتم اون باشگاه خودش بیرون نشسته بود و شاگردای ارشدش کار میکردن با بقیه. با اینکه یه مدتی کار کرده بودم و اصول اولیه رو بلد بودم گفتم جلسه اولمه و شروع کرد از بیسیک بهم یاد دادن. راستش میخواستم اگر ایرادی تا اینجای کار داشتم اصلاح بشه. کار سنگینی هم بهم نداد یذره تمرین قدم زدن بهم داد همین. حوصلم از تمرین خودم سر رفت و شروع کردم تمرین بقیه رو نگاه کردن. یکی داشت چک هوک تمرین میکرد. حرفای مربیشو شنیدم و سعی کردم تمرین کنم و تو همون بار اول اصولی زدمش و الان میشه گفت یه قدم زدن بلدم و یه چک هوک بجز چیزایی که پیش عمو یاد گرفتم.

نکته جالب این بود که پامو گذاشتم اونجا یه لشکر مرد گنده غول پیکر ریشو با انواع خالکوبی داشتن کیسه رو سرویس میکردن و من با موی بلند و عینک عین جوک میمونم اونجا.

متاسفانه غلط کردم به بیتا گفتم تو نوشتن جزوه کمک میکنم. آخه تو که وقت نداری برای چی مسئولیت اضافه قبول میکنی. واقعا خودمو درک نمیکنم. همش فکر میکنم توان بی نهایت دارم و هزارتا کار میریزم رو سر خودم بعد عین خر توش گیر میکنم.

یکی از اساتید دانشگاهمون میخواد یه نشریه دانشجویی مستقل درست کنه و توسط یکی از شاگرداش بهم گفتن بیا تو نشریه. من نرفتم چون خودمون تو انجمن باید یه نشریه راه بندازیم. حالا میترسم نشریه مارو با نشریه اون استادمون مقایسه کنن و بزنن تو سرمون. هرچند احتمال خیلی زیاد کار ما بهتر در میاد.

نمیدونم چرا اینستاگرام لج کرده. هرچی پست میزارم طی چندین ساعت صداشو حذف میکنه. بابا من تو اون پست دارم ساز میزنم کل ارزشش به صداشه برای چی حذف باید بشه. اون بندی که موزیکشو دارم میزنم سر جمع 6k فالوور نداره یجورایی دارم براش تبلیغ میکنم کپی رایت عنه واقعا

T

Gokamekek پنجشنبه ششم آذر ۱۴۰۴، 2:4

جلسه امروزمون برگزار شد. خیلی خوب بود. واقعا صحبت کردیم راجع به موضوعات از پیش تعیین شده و به نتیجه هم رسیدیم. الکی جمع‌ نشدیم دور هم و دچار گروه زدگی هم نشدیم. ایده هام رو هم ارائه دادم و خوششون اومد. از ما که گذشت ولی خوش به حال ورودیای بعدی. کاری که ما داریم میکنیم(شروع به کار انجمن زیست شناسی برای اولین دوره) عین آسفالت کردن جاده میمونه. هم قراره نشریه ایجاد کنیم برای رشتمون هم ژورنال کلاب. امیدوارم حداقل ورودیای بعدی از ترم ۱ استفادشو ببرن.

بایرن هم باخت به آرسنال ۳-۱. فقط خوشحالم که حذفی نبود وگرنه حالم گرفته بود تا صبح.

درسم نخوندم. به درک. یکم استراحت بد نیست.

.

Gokamekek چهارشنبه پنجم آذر ۱۴۰۴، 13:56

بارها گفتم انسان مرض داری هستم و عاشق کرم ریختن. این چند روز کلاسامون آنلاین شد و گفتم شاید بد نباشه یه حرکت قوی بزنم. رمز همه بچه ها از تمام ورودی هارو دارم اون که هیچی. ولی ایندفعه یه کیس خیلی خوب دارم اونم استاد ایمونولوژی و ویروس شناسیمونه. در واقع میتونم به جای خود استاد وارد بشم. چون سر کارای انجمن حکم کارگزینیشو برام فرستاده بود و من الان کد ملیشو دارم😂

ولی خب من اینکارو نمیکنم دیگه واقعا زیادیه. من کبریت بی خطرم فقط برای تفریح مرض میریزم نه اینکه بخوام کسیو اذیت کنم. و چیز دیگه ای که هست اینه که این چند وقت قشنگ تو اکانت همه چرخیدم و هر اطلاعاتی میخواستم دراوردم. اگر همچین حرکتی بزنم همه میرن رمز هاشونو عوض میکنن و دیگه قدرت نفوذمو از دست میدم. ترجیح میدم همچنان بچرخم تو اکانتا و کسی نفهمه اصلا من وجود دارم. اینطوری عاقلانه تره. اصلا چرخه لیزوژنیکمو ادامه میدم تا چرخه لیتیک.

اولین جلسه

Gokamekek سه شنبه چهارم آذر ۱۴۰۴، 23:2

امروز قرار بود اولین جلسه انجمنمون باشه. اول از همه اینکه جلسه داشتن خیلی چیز باکلاسیه خداییش. حالا درسته شرکت نداریم و فقط یه انجمن بی در و پیکریم ولی به هر حال جلسه داریم. بقیه دارن آیا؟

بخاطر تعطیلی مجبور شدیم آنلاینش کنیم. من میخواستم 8 تا 10 جایی باشم و پیشنهاد دادم جلسه ساعت 7 باشه. همه مخالفت کردن در نتیجه جلسه شد ساعت 10 و من یکم برنامه هامو تغییر دادم تا به جلسه برسم. بجز یک نفر هیچکس نیومد حتی همونایی که ساعتو تغییر داده بودن خودشون.

قبلا راجع به این مسئله زیاد نوشتم که چقدر ناراحتم میکنه و تو ذهنم یه آدمو میاره پایین. نه بخاطر وقتی که از من هدر رفته. من وقت پای آدمی که ارزش داشته باشه بیشتر از اینا هم میزارم. در واقع این ناراحت کنندست که وقتی که تو میزاره برای طرف مقابل ارزشی نداشته و بهت هیچ اهمیتی نداده. اگر پیام میدادن و معذرت خواهی میکردن و میگفتن ما دیرتر میرسیم صبر کنید تا صبح صبر میکردم. ولی وقتی بدون اطلاع دادن و اهمیت دادن تورو سرکار میزارن و اصلا براشون مهم نیست که داری از وقت خودت براشون میزاری این ناراحت کنندست. به هر شکلی اهمیت خودشون رو نشون میدادن برام پذیرفته بود.

متاسفانه این اتفاق زیاد برای من میفته. جوری که من حواسم به بقیه هست که یوقت در حقشون اجحاف نشه و به کارشون ارزش بزارم و آداب معاشرت رو حفظ کنم حتی به قیمت انجام دادن کاری که دوست ندارم ولی بقیه خیلی ساده رد میشن از کنار این موضوع. سخت گیر نیستم توقع زیادی هم ندارم. فقط نشون بدن که برای زحمت من ارزش میزارن. همین

بیوگرافی
صرفا خاطرات،روزمرگی ها،حرف های دلم و کلا هرچی مودم بطلبه اینجا مینویسم.
قبلا یه دفتر خاطرات داشتم. ولی حس میکنم تایپ کردن راحت تره. دسترسی بهش تو اینترنت هم ساده تره. پس اینجا حکم همون دفترو داره.