Gokamekek جمعه بیست و هشتم آذر ۱۴۰۴، 3:2

تو باشگاه برای جلسه هزارم تمرین تکراری انجام دادم دیگه خسته شده بودم. همون پسره که زیادی جوگیر بود اومد بهم گفت من و تو یه روز باهم شروع کردیم باشگاهو تورو یادمه. از همون روز داری همین تکنیکای پایه رو تمرین میکنی چقدر صبوری تو. گفتم خب تمرین دیگه ای بهم نداده مربی. گفت ول کن بیا یکم باهم تمرین کنیم. خب طبیعتا بیهوده بود چون اون هیچی بلد نبود منم بی تجربه بودم و عملا بی حاصل. حالا بدم نبود یکم مشت زدیم تو سر و صورت هم ولی خب همون که گفتم. از جلسه بعدی اصرار میکنم تمرین جدید بهم بده. واقعا شبیه پاندول ساعت شدم انقدر جب کراس زدم.

ترم اولیا مدام پیام میدن و ازم میپرسن اگر عضو انجمنتون بشیم برگه تردد ماشین بهمون میدن؟ نمیدونم چه انتظاری از یه انجمن دارن. ما خودمون ماشین نمیتونیم بیاریم چه برسه به شماها. احتمالا هنوز تو ترافیک نزدیک میدون‌دانشگاه گیر نکردن که ببین ماشین اوردن فقط ادا الکیه و با اتوبوس خیلی سریعتر میرسی.

بالاخره سابسکریپشن یک ساله اسپاتیفایم به پایان رسید و با دلار ۱۳۰ تومنی دیگه صلاح نیست تمدید کنم خدایی. ببینم این صد و خورده ای ساعت موزیک که سیو کردم تو پلی لیستام رو چطوری میتونم دانلود کنم که داشته باشمشون. کرک ها که همه از کار افتادن البته چندتا جدید که اومده رو امتحان نکردم. لعنتی بد عادت میکنه آدمو دیگه نمیتونی از اپ های دیگه استفاده کنی وقتی اسپاتیفای داشتی قبلا بقیشون همه رو اعصاب میرن. این هکرا چرا دست به کار نمیشن خداییش کرک کنید دیگه من سعیم رو کردم قانونی بخرم ولی دولت ها دستمو بستن بخدا.

علیرضا اصرار داره که اگر وقت بزارم و ویدیو ادیت کنم و فلان و بیسار میتونم پیجمو خیلی معروف کنم. نمیدونم شاید راست میگه ولی من تمام تلاشم برای کمتر کردن فعالیتم تو اینستاگرامه نه بیشتر کردن. یکی از بهترین دوران زندگیم همون موقعی بود که اسرائیل بمبارون میکرد از این جهت که اینترنتا قطع بود و ۱۲ روز من اینستا نداشتم. واقعا آرامشی بود که تو بچگیم فقط تجربه کردم. نشستم با ذهن آروم کتابی که خوندنش برام عذاب اور بود رو شروع کردم حتی. کم کم دنیای قبل اینترنت و سادگیش برام یادآوری شد. خوشحالم حداقل تو بچگیم تونستم قبل اینکه همچی دیجیتال بشه اون دوران رو ببینم. الان پیرمرد درونم زده بیرون و میخوام برم تو کوه بدون تکنولوژی یه هفته.

واقعا مزخرف ترین‌پلتفرم اینستاگرامه. بعد از اینکه پیجمو به هر کس و ناکسی ساجست کرد و فامیل پیدام کردن دیگه رغبتی ندارم داشته باشمش. چند روز پیش هم یه نوتیف داد که سکته کردم. دیدم نوشته New follower suggestion و من اشتباهی فکر کردم نوشته فلانی تورو فالو کرده. قشنگ برق از سرم پرید. نیستمش کلا خیلی آشغاله‌.

ساعت ۳ صبحه. چهارتا گزارش کار باید بنویسم و بخوابم. به اندازه کافی خسته کننده هست نیاز نباشه توضیح اضافی بدم

بیوگرافی
صرفا خاطرات،روزمرگی ها،حرف های دلم و کلا هرچی مودم بطلبه اینجا مینویسم.
قبلا یه دفتر خاطرات داشتم. ولی حس میکنم تایپ کردن راحت تره. دسترسی بهش تو اینترنت هم ساده تره. پس اینجا حکم همون دفترو داره.