W

Gokamekek یکشنبه نوزدهم بهمن ۱۴۰۴، 23:19

الان که اینو مینویسم دیگه به مرز جنون رسیدم. نمیدونم چرا عین یه نوار همچی از اول تکرار میشه. هر سری از اون افکار و احساسات پوچ و مزخرف میگذرم و حس میکنم بالاخره به یه ساحلی رسیدم خیلی کوتاه مدته و دوباره برمیگرده بعد چند هفته. خیلی بدون دلیل و رندوم و یهویی مغزم دوباره فوکوس میکنه روش. واقعا تموم نمیشه؟ بار هزارمه که دارم بیخیال میشم. انقدر هم با همه‌دوستام راجع به این قضیه حرف زدم که روم نمیشه برای بار هزارم بحثشو وسط بکشم. عین دیکاپریو تو شاترآیلند. واقعا نیازمند یه کار و داستانیم که تمام روزم رو پر کنه و وقت فکر کردن رو ازم بگیره‌. سعیم رو هم میکنم ولی یه روز مثل امروز که مریضم و نرفتم کتابخونه دوباره همون آش و همون کاسه. خسته شو حاجی. خسته شو واقعا.

فکر کنم میدونم دردم چیه. عقده‌. همه عقده دارن. منم عقده یکسری چیزارو دارم‌. چون میدونم عقدست هیچوقت پیگیر نمیشم ولی واقعیتو که عوض نمیکنه. عقده ها هستن و ازارت میدن همچنان. شاید کلمه عقده یکم زیادی منفی باشه. بگیم کمبود یا هرچی. نیاز. فرقی نمیکنه. حس میکنم همزمان دارم مازوخیسمی هم میشم. چند وقتی هست دلم میخواد یکی منو گوشه رینگ بوکس بندازه و تا میخورم بزنتم. درد کشیدن هم خوبه.

میتونه دلیلش تنفر از خودم باشه‌. دلیل تنفر رو ولی پیدا نمیکنم. اصلا نمیدونم تو چه زاویه ای با خودم قرار دارم. قدیما چقدر با تنهاییم حال میکردم. الان تنهایی حالمو فقط بدتر میکنه. میزنم تو فکر و خیال.

فکر و خیال. عین رویابین داستایفسکی. رسما دارم ورژن دوم شب های روشن رو زندگی میکنم

بیوگرافی
صرفا خاطرات،روزمرگی ها،حرف های دلم و کلا هرچی مودم بطلبه اینجا مینویسم.
قبلا یه دفتر خاطرات داشتم. ولی حس میکنم تایپ کردن راحت تره. دسترسی بهش تو اینترنت هم ساده تره. پس اینجا حکم همون دفترو داره.