.
صبح بردم خواهرم رو رسوندم کلاسش.صندلی ماشین رو دادم عقب و حدود یک ساعت و نیم لش کردم تا کلاسش تموم شه و برش گردونم خونه. بعدش با امیررضا رفتیم بیرون. طبق معمول ساکت بود و حرف نمیزد و همون مدل عنق خودش. همین شد که منم انگیزه صحبت کردنم رو از دست دادم و از وسطای بیرون بودنمون به بعد دیگه زیاد حرف نزدیم. برگشتنی برای بار هزارم موزیک غمگین گذاشت. گفتم چته چی شدی همش موزیک غمگین میزاری اخلاقت سگه. انگار کل روز منتظر همین حرف من بود. اینو که ازش پرسیدم شروع کرد به تعریف کردن داستانش با اون دختری که خوشش میومد ازش. خلاصش اینکه مخالفت خانواده هاشون بالا گرفته اونم بدون یک ذره تلاش بیخیال شده و به یک خواستگار پولدار رضایت داده.
بعدشم شروع کرد خودشو جمع کردن. گفت البته الانم یه مدل دیگه خوبه به هر حال تنهایی هم سود خودشو داره. گفتم زر مفت نزن الکی ادای اصلا هم درد نداشت در نیار. تو فعلا برو یه ماه ناراحت باش تا ببینیم چی میشه. انقدر خوب دستشو خوندم که درجا وا داد گفت راست میگی اصلا هم خوب نیستم😂 خلاصه خیلی سعی کردم از دلش در بیارم. اون که عوضیه هیچوقت پای خوبی برای شنیدن حرفای من نیست ولی خب من گوش میدم اشکال نداره. هر سری هم خواست چص ناله بازی در بیاره یا ادای شکست ناپذیر هارو در بیاره حسابی گرفتم روش که گاردشو بیاره پایین. بچه رو قشنگ تر و خشک کردم و رسوندمش دم خونه شون امیدوارم شب خوب بخوابه. ولی دور از شوخی فکر کنم خیلی حرفای خوبی بهش زدم چون به نظر راضی میومد. بدبخت حق هم داره یه دوست عین آدم نداره که بجز من. منم که قدرمو نمیدونه😂
رسیدم خونه دیگه حال بدش به منم سرایت کرده بود و منم یاد بدبختیای خودم انداخته بود. رفتم نشستم یکم WarThunder بازی کردم و خودمو مشغول کردم. الانم میخوام بخوابم اگر خدا بخواد ساعت 3 صبح. البته یادم رفت یه بیانیه باید برای دانشگاه اماده میکردم که پاک یادم رفته بود. ایشالا فردا
