30 تیر

Gokamekek دوشنبه سی ام تیر ۱۴۰۴، 20:57

امروز رفتیم با پارسا دانشگاه. یادم رفت کارت دانشجوییمو بیارم و حراست حتی با وجود نشون دادن آموزشیارم هم راهم نداد. نتیجتا پارسا رفت تو و من تلفنی از راه دور بهش مشورت میدادم. مدارکو دادیم به فتحی و نامه رو از رییس دپارتمان گرفتیم. انجمن تاسیس شه شیرینی باید بدم انقدر که پدرم در اومد.

برگشتنی میخواستم برم کتابخونه. میدونستم پارسا بدونه میرم کتابخونه باهام میاد و متاسفانه ممکنه اونجا ثبت نام کنه. من دوست ندارم کسی بجز من و علیرضا از آشنا ها یمن بیاد اونجا چون من هر موقع میخوام واسه خودم راحت باشم و به کارام برسم میرم کتابخونه و نمیخوام هر سری اونجا آشنا ببینم و سلام علیک و...

خیلی سعی کردم بپیچونمش ولی متاسفانه نشد. اومد و اطلاعات گرفت و گفت میاد بعدا ثبت نام میکنه. یه نقطه آرامش تو این شهر داشتیم اینم نذاشتن برامون بمونه.

حس میکنم و تقریبا مطمئنم کارکرد ذهنم مثل قدیم نیست تو این چند سال. خیلی زود همچی یادم میره. خیلی زود تمرکزمو از دست میدم. شاید بخاطر بدخوابی باشه. سعی میکنم خوابمو کمی درست کنم شاید فرجی شد

.

Gokamekek یکشنبه بیست و نهم تیر ۱۴۰۴، 21:12

سمینار امروز واقعا منو تکون داد. حوزه سرطان برای تحقیق فوق العادست. شیرین و جذاب و مرموز. فکر نمیکنم بیماری با پلی مورفیسم بیشتر از سرطان شنیده باشم. انگار دقیقا میفهمه که ضعفش کجاست و بعد از هر درمان بهترین واکنش ممکن رو نشون میده و باز برمیگرده.

تیتر

Gokamekek شنبه بیست و هشتم تیر ۱۴۰۴، 11:13

فهمیدم بالاخره پشت اینکه میگن از بعد ورزش مراقب باش سرما نخوریو خودتو بپوشون و اینا چیه. دیروز تو کتابخونه خیلی رندوم یه کتابی برداشتم به اسم ایمونولوژی و ورزش. داشتم میخوندم که دیدم گویا بعد فعالیت سنگین تا 2 ساعت سیستم ایمنی تا 40 درصد سرکوب میشه و بعد دو ساعت به حالت نرمال برمیگرده. امیدوارم یه روز دلیل اینکه چرا همه میگفتن بعد حموم سرما میخوری هم یه روز پیدا کنم.

علیرضا دیروز اومد. تو اوج گرما رفتیم که بریم استخر دانشگاهشون ولی ظرفیت تکمیل بود. با قلبی آکنده از اندوه تو گوگل مپ سرچ میکردیم دنبال استخر که باز باشه ظهر جمعه. آخرشم رفتیم یدونه نزدیک محل ما. بعد استخر میخواستم برم خونه که علیرضا مثل همیشه مجبورم کرد بیرون یچیزی بخوریم. خداروشکر امروز به یه آبمیوه راضی بود هرچند که به آب میوه معمولا پول نمیدم و بستنی سنتی خوردم من. بدبخت انقدر خلوت بود میترسید تنها تا مترو بره خودم همراهیش کردم.

خیلی رندوم برداشتم دیشب یکسری از سوالات کنکور ارشد رو بخونم و فهمیدم اوضاع خیلی خراب تر از چیزیه که فکر میکردم. خیلی از سوالا بود که راجع بهش مطالعه کرده بودم ولی تقریبا هیچکدوم رو نمیتونستم جواب بدم چون همرو یادم رفته بود. یکسری درسارو که کلاهیچی. مثلا خیلی سرم رشتم میکروبه ولی هیچی از باکتری حالیم نبود. عوضش سلولی مولکولی و ژنتیکم خوب بود. امسال فکر نکنم برسم ولی سال بعد حتما باید یه فکری به حال باکتری شناسی بکنم. به نظرم باید کتاب جاوتز رو هم بزودی بخرم. سر کنکور که خرج آزمون و کتاب و اینا خیلی زیاد شد برای ارشد نمیدونم چطوره. بیشتر میچاپن از دانشجوها یا کمتر. اصلا واقعا نیازه کلاس بری یا نه. کلاس کدوم استاد باید رفت.

تیتر

Gokamekek چهارشنبه بیست و پنجم تیر ۱۴۰۴، 23:57

انقدر همه کارام داره رو روال انجام میشه که منتظر یه اتفاق غیرمنتظره هستم پیشاپیش. امکان نداره همچیز در آن واحد خوب باشه. یا یه اتفاقی افتاده که هنوز بو نبردم یا در انتظاره. حالا گوش شیطون کر همه کارامو دارم خیلی خوب انجام میدم. هم کتابخونه رفتم این چند وقت هم دوره هایی که گرفتمو نگاه میکنم. کلاس زبانم هم حتی یکی از استادای خوب که باهاش کلاس داشتم قبلا دوباره این ترم استادمه. دوستام برگشتن تهران. باشگاه دوباره میرم با عموم. هر از گاهی مجتبی میاد سر میزنه. اینترنتم قطع نمیشه. امروزم که رفتم پیش فرامرز موهارو مرتب کردم. آرامش قبل طوفان خلاصه

یکمی جدیدا مشکلات جسمیم برگشته. نمیدونم دلیلش چیه. چند وقتی که تهران نبودم بهتر بودم. انگار هرچی میکشم از این هوای مسمومه. انقدر دکتر رفتن به جایی نرسید که خودم شروع کردم به مطالعه. شک دارم دارویی هایی که میدادن بهم کمک چندانی میکرده مخصوصا که استاد باکتری شناسی گفت خیلی از این نوع دارو ها کلک تجاریه و دارونما. ولی آخه دارونما 200 تومن بسته ای؟ زیاده برای آب مقطر

کسرا هم انگار سرش به سنگ خورده. تا چند وقت پیش تهدید میکرد و میگفت بیای دانشگاه میزنمت و این حرفا. امروز میگفت بیا بازی. نرفتم. دیگه حوصلشو ندارم راستش.

چیز جدیدی که پیدا کردم اینه که بجای اینکه بگردم دنبال کتاب های رفرنس یکسری کانال ها هستن توی یوتیوب که از روی همون کتاب ها تدریس میکنن و عملا هم کتابو داری هم مدرسشو. البته همه کتابارو پیدا نکردم ولی کتاب ژنتیک رو پیدا کردم و چند وقتیه دارم میخونمش. نمیدونم چرا با اینکه خیلی ژنتیک بخش مورد علاقم نبود کتابشو شروع کردم. احتمالا چون شاهقلی 20 داد علاقم به درس زیاد شده. نه ولی جدی تو فکر ارشدم شدید. بین سه چهارتا رشته موندم. میدونم سلولی مولکولیو چیکار کنم ولی در مورد ژنتیک و بیوشیمی هنوز نمیدونم. اصلا راجع به ارشد نمیدونم باید از کی بپرسم. تو مدرسه ها همیشه یه مشاوری چیزی بود توضیح میداد اینجا دیگه کسی نیست همیشه باید سرچ کرد و پرس و جور کرد از همه.

مشکل کمبود خوابم هم تا حدی حل کردم. وقتی خسته میام خونه دیگه چیزی بجز خواب نیست تو برنامم. فکر نمیکردم بتونم last of us رو بیخیال شم. درسته که سه ماهی که تو داروخونه کار کردم عذاب بود برام ولی دلم برای خستگیای موقع رسیدن به خونه تنگ میشه. حس میکنم اون موقع شکست ناپذیر بودم. انقدر کارم سخت بود که بقیه چیزا آسون به نظر میومدن. حتی امروز هم رفیق فرامرز تو سلمونی بهم گفت. گفت موی بلند سخته نه. به خنده گفتم خیلی یه روز میام از ته میزنم بزودی. گفت من موهام بلند بود میگفتم اون موقع چقدر با حوصله بودم اینارو نگه میداشتم. به حال حوصله ی اون موقعم حسرت میخورم. تا حدودی درک میکنم.

.

Gokamekek دوشنبه بیست و سوم تیر ۱۴۰۴، 19:53

معمولا از سفر کردن بیزارم. حوصلشو ندارم ولی چون میدونم خالی از لطف نیست یجوری به زور خودمو راضی میکنم. و معمولا هم پشیمون نمیشم از این اتفاق. یعنی سفرام اولش به زور و داستانه ولی آخرش خوبه. این سفر جزو معدود مورد های برعکس بود. یعنی اولش خوب بود ولی اخرش دهنم سرویس شد. همش هم سر یه بیماری که معلوم نیست از کجا نازل شد به سرم.

به هر حال. کارهای انجمن رو راه انداختیم دوباره. میشه گفت دیگه قدم های آخرش از سمت ما هست و خداروشکر یکی از بچه ها بالاخره قبول کرد مسئولیت دانشگاه رفتن و پیگیری کردنو به عهده بگیره. خسته شدم انقدر رفتم و اومدم.

بعد مدت ها سجادو دیدم. لعنتی چرا فقط من دارم عوض میشم. بعضی از آدما اصلا تکون نمیخورن نمونش همین سجاد. از لحظه ای که دیدمش شناختمش چون تکون نخورده بود.

درس خوندن رو مثل سگ شروع کردم. چندتا دوره پولی هم به صورت مفتی بهم رسید که خداروشکر. دارم میبینم و استفاده میکنم. این تابستون هم جنگ شد هم مسافرت اجباری هم امتحانا بعضیاش رفت شهریور ولی هنوزم امید دارم برنامه هامو عملی کنم. اولین کاری که کردم تمیز کردن کیس کامپیوتر بود که دهنم سرش صاف شد. نه تنها شش کیلو گرد و غبار قورت دادم بلکه خونه رو هم به گه کشیدم. چندتا پیچ هم این وسط افتاد تو کیس که اصلا نمیدونم چطوری درشون اوردم. چندتا پیچ هم خراب کردم. ولی عوضش تمیز شد.

نمراتم که اومده خوشحال کننده بوده. ولی من میدونم اینا همش کاذبه. چون درسایی که توشون خوب بودم رو امتحان دادم و سخت ها هنوز مونده. اونا قراره ضربت های سنگینی بزنن

.

Gokamekek شنبه هفتم تیر ۱۴۰۴، 1:9

اتفاقای زیادی افتاد. انقدر کار داشتم که نرسیدم بنویسم و البته اینترنت هم قطع بود. ولی خوش گذشت. الان خونه ام. فعلا آتش بسه ولی خب مشخصه که خیلی سفت و محکم نیست و بزودی دوباره داستان شروع میشه. امیدوارم به خیر بگذره

بیوگرافی
صرفا خاطرات،روزمرگی ها،حرف های دلم و کلا هرچی مودم بطلبه اینجا مینویسم.
قبلا یه دفتر خاطرات داشتم. ولی حس میکنم تایپ کردن راحت تره. دسترسی بهش تو اینترنت هم ساده تره. پس اینجا حکم همون دفترو داره.