Gokamekek
چهارشنبه بیست و پنجم تیر ۱۴۰۴، 23:57
انقدر همه کارام داره رو روال انجام میشه که منتظر یه اتفاق غیرمنتظره هستم پیشاپیش. امکان نداره همچیز در آن واحد خوب باشه. یا یه اتفاقی افتاده که هنوز بو نبردم یا در انتظاره. حالا گوش شیطون کر همه کارامو دارم خیلی خوب انجام میدم. هم کتابخونه رفتم این چند وقت هم دوره هایی که گرفتمو نگاه میکنم. کلاس زبانم هم حتی یکی از استادای خوب که باهاش کلاس داشتم قبلا دوباره این ترم استادمه. دوستام برگشتن تهران. باشگاه دوباره میرم با عموم. هر از گاهی مجتبی میاد سر میزنه. اینترنتم قطع نمیشه. امروزم که رفتم پیش فرامرز موهارو مرتب کردم. آرامش قبل طوفان خلاصه
یکمی جدیدا مشکلات جسمیم برگشته. نمیدونم دلیلش چیه. چند وقتی که تهران نبودم بهتر بودم. انگار هرچی میکشم از این هوای مسمومه. انقدر دکتر رفتن به جایی نرسید که خودم شروع کردم به مطالعه. شک دارم دارویی هایی که میدادن بهم کمک چندانی میکرده مخصوصا که استاد باکتری شناسی گفت خیلی از این نوع دارو ها کلک تجاریه و دارونما. ولی آخه دارونما 200 تومن بسته ای؟ زیاده برای آب مقطر
کسرا هم انگار سرش به سنگ خورده. تا چند وقت پیش تهدید میکرد و میگفت بیای دانشگاه میزنمت و این حرفا. امروز میگفت بیا بازی. نرفتم. دیگه حوصلشو ندارم راستش.
چیز جدیدی که پیدا کردم اینه که بجای اینکه بگردم دنبال کتاب های رفرنس یکسری کانال ها هستن توی یوتیوب که از روی همون کتاب ها تدریس میکنن و عملا هم کتابو داری هم مدرسشو. البته همه کتابارو پیدا نکردم ولی کتاب ژنتیک رو پیدا کردم و چند وقتیه دارم میخونمش. نمیدونم چرا با اینکه خیلی ژنتیک بخش مورد علاقم نبود کتابشو شروع کردم. احتمالا چون شاهقلی 20 داد علاقم به درس زیاد شده. نه ولی جدی تو فکر ارشدم شدید. بین سه چهارتا رشته موندم. میدونم سلولی مولکولیو چیکار کنم ولی در مورد ژنتیک و بیوشیمی هنوز نمیدونم. اصلا راجع به ارشد نمیدونم باید از کی بپرسم. تو مدرسه ها همیشه یه مشاوری چیزی بود توضیح میداد اینجا دیگه کسی نیست همیشه باید سرچ کرد و پرس و جور کرد از همه.
مشکل کمبود خوابم هم تا حدی حل کردم. وقتی خسته میام خونه دیگه چیزی بجز خواب نیست تو برنامم. فکر نمیکردم بتونم last of us رو بیخیال شم. درسته که سه ماهی که تو داروخونه کار کردم عذاب بود برام ولی دلم برای خستگیای موقع رسیدن به خونه تنگ میشه. حس میکنم اون موقع شکست ناپذیر بودم. انقدر کارم سخت بود که بقیه چیزا آسون به نظر میومدن. حتی امروز هم رفیق فرامرز تو سلمونی بهم گفت. گفت موی بلند سخته نه. به خنده گفتم خیلی یه روز میام از ته میزنم بزودی. گفت من موهام بلند بود میگفتم اون موقع چقدر با حوصله بودم اینارو نگه میداشتم. به حال حوصله ی اون موقعم حسرت میخورم. تا حدودی درک میکنم.