Gokamekek
یکشنبه دوازدهم بهمن ۱۴۰۴، 3:50
امروز ۲۱ دی
چهارمین روزه که اینترنت قطعه. اوایل میگفتم خب این دفعه هم مثل دفعات قبلی چیز جدیدی نیست. اما حتی اینترنت داخلی هم تداخل داره. علاوه بر اون اس ام اس هم نمیشه داد و تماس تلفنی هم عصر به بعد قطع میشه. جالبه که ما آبمون هم قطع شده. حسمیکنم مشکل شخصی با ما دارن دیگه آبو چرا قطع میکنن هنوز. محل هایی که شلوغ میشه تو تجمعات برق هم قطع میشه. خلاصه که هرچی قطع شدنی بود رو قطع کردن. الان تنها کسی که بهم پیام میده نهاد های دولتی هستن که مدام میگن نیاین بیرون.
یکسری چیزارو نمیتونم بنویسم. ولی این چند روز عجیب بوده واقعا. مخصوصا روز اول فراخوان پهلوی که محل ما رسما به آتیش کشیده شده بود. من اون شب داشتم میرفتم باشگاه که تعطیل بود. برگشتنی عین خواب بود. تمام جاهایی که سال ها توش رفتم و اومدم رو داشتم یه شکل دیگه میدیدم. سطل آشغال هایی که آتیش زده وسط خیابون بودن و سر هر چهارراه آتیش های بزرگ بود که مردم دورش جمع میشدن و شعار میدادن. از خونه ها صدای شعار میومد. مدام موتور هایی که پسر ها دو سه نفری سوارش بودن و با ماسک و کلاه صورتشونو پوشونده بودن رد میشدن. چون در اصل دارم اینارو برای بعدا که اینترنت وصل شد مینویسم نمیدونم اون تایم چه شرایطیه و چقدر میتونم توضیح بدم و حرف بزنم.
این وضعیت مال چند روز پیش و محل ما بود. دیروز که روز سوم فراخوان بود رفتم منیریه کلاه بوکس بخرم با مرتضی و جو مرکز شهر به شدت امنیتی بود. هر دو قدم یه دسته مامور با لباس سوسکی های نیرو انتظامی و اکثر مغازه ها مشغول بسته شدن.
امشب هم که شب چهارمه تو محل ما پرنده پر نمیزد و تو ساعتای بعد فراخوان عملا شهر تعطیل میشه.
وضع خودم هم تعریفی نداره. امتحانا همش عقب افتاده. چند روزی ولچرخیدم چون حقیقتا هیچ هدفی نداشتم. با قطع شدن اینترنت و تعطیلی شهر عملا تمام زندگیم خوابید. انجمن، دانشگاه، باشگاه و.... همش غیر قابل دسترسیه حتی نشد یه هماهنگی و خداحافظی کنیم چون خیلی یهویی قطع شد.نمیتونم با بچه ها ارتباط بگیرم وقعی تلفن ها قطعه. تنها راهی که بتونم باهاشون صحبت کنم اینه که برم دم در خونشون.
تصمیم گرفتم از فردا برم کتابخونه. میدونم نه حسش هست نه هدفی هست ولی زندگی تو ایران همینه. همیشه اتفاق ها میفتن. میخواد جنگ باشه میخواد شورش باشه میخواد گرونی باشه یا هر چیز دیگه ای. تمام اینا زندگیتو مختل میکنن. باید سعی کنی زندگیت نخوابه و کاراتو با همین شرایط هم پیش ببری. نمیدونیم تا کی این شرایط هست برای همین من نباید منتظر بشینم و عقل حکم میکنه سعی کنم به زندگی عادی ادامه بدم.
۲۲ دی
امروز فیلمی دیدم از پزشک قانونی کهریزک که بیرون اومده. فقط میتونم بگم وحشتناک.
امروز نزدیک کتابخونه یگان ویژه از هر روز بیشتر بود. ون های گارد دار و موتور های گارد دار اورده بودن همشون هم شات گان داشتن و تعدادشون نسبت به چند روز گذشته خیلی بیشتر شده.
کتابخونه امروز ساعت ۴ تعطیل کرد و من نمیدونستم برنامشون عوض شده. گویا بهشون گفتن تاریکی هوا نباید باز باشید بخاطر مسائل امنیتی. خوب هم شد چون واقعا روز دارکی بود. تنهاییِ صبح تا شب تو کتابخونه بودن رو با چتکردن با دوستام و وب چرخیدن خنثی میکردم اما الان که از دنیا ساقط شدیم به شدت حوصلم سر رفت و تا حدی هم اون حالت افسردگی برگشت که البته مراعات کردم باهاش و اجازه ندادم بهم چیره بشه. دارم قلقشو یاد میگیرم. ولم نمیکنه ولی هر دفعه میاد تا وجودمو بگیره و کل روزمو خراب کنه یجوری ردش میکنم.
کتاب مرگ ایوان ایلیچ تولستوی رو هم خوندم. در تمام طول خوندن کتاب یاد پدربزرگم میفتادم و با خودم میگفتم شاید موقع مرگ اون هم همین حسو داشت. همیشه فکر میکردم مرگ شاید بعضی وقتا درمان باشه. وقتی زندگی زیادی از حد برات عذاب آور باشه مرگ رو طلب میکنی اتفاقا. هیچوقت فکرشو نمیکردم ولی الان دیگه اونقدر از اوتانازی بدم نمیاد. به نظرم میتونه منطقی باشه. نهایتا اینکه کتاب جذابی بود با اینکه مفهوم نهاییش یچیز دیگه بود. بازم از تولستوی دوست دارم بخونم.
۲۳ دی
روز دوم با علیرضا رفتیم کتابخونه. چون زود میبندن اونجارو دیگه زیاد سخت نگرفتیم و رفتیم گیمنت. برگشتنی تو مترو حس کردم واقعا دارم از خستگی میمیرم و پاک یادم رفته بود باشگاه دارم امروز. اومدم خونه یه چرتی زدم و رفتم. کلاه بوکسی که خریدم واقعا موثر بود و امشب اصلا سردرد ندارم. اتفاقا باعث شد یکم ترسم بریزه و خوب مشت زدم به حریفم چند بار. همین دیگه. تو این سکوت تکنولوژی و خاموشی دیجیتال فقط میتونم چیزایی که میبینمو بنویسم.
۲۴ دی
صبح تصمیم گرفتم نرم کتابخونه و به مامانم اطلاع دادم نمیرم. نشسته بودم تو تختم که دیدم زندگی خیلی پوچه و حتی حوصله گیم زدن هم ندارم. در نتیجه سریعا لباس پوشیدم و رفتم کتابخونه تا از خراب شدن روزم با افکار بیهوده جلوگیری کنم.
اونجا یه مراسم مسخره حکومتی برقرار بود که توضیحی نمیدم فقط میتونم بگم از جماعتی که شرکت کرده بودن و سن و سال و تیپ و ظاهرشون میشد به ذاتشون پیبرد.
برگشتم خونه Hearts of Iron 4 رو دوباره نصبکردم.
داشتم بازی میکردم که مهمون اومد. بعضی مواقع تو مهمونی دیوونه میشم. کسایی که وسط حرف ادم میپرن و وسط حرفت بحث رو عوض میکنن. نظرات چرت و بیهوده که تو مهمونی رو میشنوم آرزو میکنم کاش یه جای دیگه بودم. باید بشینی و با احترام مزخرفاتی که با افتخار میگن و از گفتنش به خودشون میبالن رو گوش کنی و احترام بزاری.
عمم چندروزه از آلمان اومده. سال هاست باهاش حرف نزدم. امروز بهم زنگ زد. خیلی عجیبه نه؟ اصلا عجیب نیست چون عممو میشناسم و خانواده ما اصلا براش مهم نیست و حتما کاری براش پیش اومده و زحمتی برام داره که درست بود. میخواست برم دانشگاهمون و چک کنم اونجا اینترنت داره که یه کاریو براش انجام بدم یا نه. قطعا اینکارو انجام نمیدم. شعور هم خوب چیزیه.
خداروشکر فامیلای من ادمای خوبین. تقریبا همشون. اما تو یه تعداد خیلی معدودی و اکثرا اونایی که دورن همیشه دیدم که نگاه هاشون همیشه با تحقیره به من. حدس میزنم بخاطر سنم باشه. این آدما فقط کسیو ادم حساب میکنن که ریش سفید داشته باشه و هرکی جوونه رو احمق میبینن و درجا شروعمیکنن نصیحت کردن. همیشه هم بحثشون تو هر جمعی اینه که نسل جدید چقدر نقص دارن و ایراداتی که دارن. نمیدونم خودشون چه گلی به سر این مملکت زدن که هم توقعاتشون از نسل ما سر به فلک میکشه هم خودشونو زیادی خوب میدونن.
۲۷ دی
یاد بچگیام افتادم. وقتی یجای یه بازی گیر میکردم و زبانم خوب نبود که بفهمم چی میگه و اینترنت هم نبود که سرچ کنم باید چیکار کنم و هفته ها تو یه مرحله گیر میکردم. الان یجای سکیرو رسیدم که واقعا نمیدونم چیکار باید بکنم و چند روزی هست تلاش میکنم ولی نمیتونم ردش کنم.
امروز اس ام اس رو باز کردن. اینترنت ضعیف تر از همیشه. یکسری تکنیک ها برای دانلود کردن فیلم و گیم پیدا کردم و یه ایده نابی دادم برای اینکه بتونیم چتبکنیم و در دست انجامه اگر بشه واقعا باید یه نوبل بهم بدن.
حرامزاده های بدنام رو دیدم و تصمیم گرفتم ادامه یادگیری آلمانی رو شروع کنم. رفتم سراغ اون کتاب خود آموزی که از پسر دوست مامانم رسیده بهم و دیدم اصلا خودآموز نمیشه خوند چون کل کتاب آلمانیه. واقعا باید ستایش کرد کسی که ایده نوشتن یک کتاب برای افراد مشتاق یادگیری زبان آلمانی رو داد که کل کتاب زبانش آلمانیه. این دنیا جای عجیبیه.
امروز کار خونه زیاد بود در نتیجه نرفتم کتابخونه. همدوش باید میگرفتم هم باید لوسترا رو تمیز میکردیم هم چندتا لامپ عوض کردیم هم یکم تمیزکاری خونه. بعدشم رفتم خواهرم رو از خونه دوستش بیارم. الان تازه یکم وقت دارم درس بخونم یا فیلم ببینم. امروز فردا یه زنگمیزنم مرتضی و علیرضا که بیرون جمعشیم. البته نه ولش کن. ترکیب این دوتا یعنی بیچاره شدن حساب بانکی نیمه جون من. متاسفانه بجز این دوتا حوصله بقیه رو هم ندارم.
۳۰ دی
چند روز پیش برای چند ساعت اینترنت خیلی ضعیف وصل شد. بجای خوشحالی بیشتر ناراحت بودم چون انگار پایان اشتباهی بود. نمیشد خدایی اینهمه داستان و بعدش همچیز مثل قبل باشه. الان که قطعه حس درست تری دارم حتی به غلط.
از فامیل و دوستان و آشنایان میشنوم که بعضی ها خودشون یا نزدیکاشون کشته شدن. مشخصا تعداد کشته ها زیاد بوده. واقعا وحشتناکه. هر روز تقریبا بیرون میرم و هر روز به چشم میبینم که تعداد نیرو های سرکوب بیشتر میشه و تجهیزات هم میارن. بعضی هاشون البته مشخص شده که اصلا ایرانی نیستن.
عوضیا گفتن جلسه های باشگاه که بخاطر اعتراضات کنسل شده بود بهتون بر نمیگرده و سرماه باید تمدید کنین. پول اضافه تر زوری هم تو رودربایستی برایکمک به باشگاه ازم گرفتن. الان دیگه فشاریم از دستشون. واقعا خستم از اینکه هر جای این جامعه که میری میخوان بتیغنت. واقعا تصمیم گرفتم دیگه یک قرون از پولمو بی دلیل به هیچکس ندم و نزارم کسی اضافه تر ازم پول بکنه. جلسات اضافی خودم رو هم که کنسل کردن از حلقومش میکشم بیرون.
یه خوابی دیده بودم که فراموشم شده بود ونمیدونم حتی دقیقا چند روز پیش بود که دیدمش ولی امروز یهویی یادم افتاد. خواب اون همکلاسیم که یه تایمی خوشم اومده بود ازش😂 خواب دیگه چی بود. این مدلی ندیده بودم دیگه.
یادداشت های زیرزمین داستایفسکی رو عطاش رو بخشیدم به لقاش. برخلاف معمول تصمیم گرفتم نخونمش. اول اینکه برخلاف انتظارم اصلا رمان نبود که البته مهم نیست چون همه مدل کتاب خوشم میاد. ولی این یدونه بهم نچسبید نمیدونم چرا.
فیلم بیشتر میبینم این چند وقت. ادم فیلم بازی نبودم هیچوقت حتی معروف ترین فیلم هارو ندیدم ولی به توصیه داییم دارم بیشتر میبینم.
همین دیگه واقعا روز ها تکراری شدن. تکراری بودن تکراری تر هم شدن.
۴ بهمن
اینترنتا یکم وصل شده. با بدبختی و بیچارگی در حد چند دقیقه میشه وصل شد ولی خب فایده ای نداره.
ابن مشغله رو شروع کردم خوندن تو راه اتوبوس. بدنیست خوشم اومد. علیرضا رو دیدم و بالاخره قیافش یه تغییری کرده. هر سری میگخ رفتم ارایشگاه و میگم بخدا مثل دفعه قبلی. اون امتحاناشو میخونه و من چون مجازی شده امتحانام بیخیال شدم و فقط رفرنس ها و کتابای مربوط به کنکورمو میخونم. اینجوری واقعا بهتره.
قطعی اینترنت انجمنمون رو نابود کرد. تمام برنامه هامون خراب شد و افتاد حداقل برای دو ماه دیگه. حیف که مدت دبیر انجمن بودنم همش سوخت. گه تو این شانس فلک زده ی من.
خدا نکنه چیزی بخرم و راضی نباشم. اون گیم پدی که خریدم رودوستش ندارم زیاد. هم کیفیتش بنجله هم معلوم نبود خراب بود یارو درستش کرد یا چی. کاش یذره بیشتر خرج میکردم Stadia میگرفتم حداقل بیشتر میارزید.
امروز علیرضا گفت تصمیم جدی گرفتم منم مهاجرت کنم. قبلا هم فکرشو میکرد ولی الان دیگه مطمئن شده. گویا آلمان رو نزدیک میبینه. خیلی صحبت کردیم ولی حرفامو قبول نداشت. میگفت ده سال هم شده میمونی کشوری که نمیخوای ولی بعدش میتونی بری. من بهش گفتم ده سال یه عمره نمیارزه. راستش خودمم نمیدونم. باید با یکی از اساتیدم مشورت کنم ببینم تجربش چیه و از رشته ما چطوری میشه بهترین حالت بهترین کشور رو رفت.
کاش بتونم یه کار کوچیکی داشته باشم. یه کار فریلنسری که یه کمک خرج باشه حداقل بتونم تایمش هم خودم مدیریت کنم. نرم افزارای گرافیکی فتوشاپ و پریمیر در حد کار راه انداختن بلدم. FL هم بلدم ولی کسی پول نمیده براش. شروعکردم In Design یاد گرفتن برای کارای نشریه که نتا قطع شد. مگر اینکه بزنم تو کار ترجمه که اونم تجربه ای ندارم ولی خب اعتماد به نفسم توش بیشتره. لعنتی کاش میرفتم TTC رومیگرفتم حداقل یه بخور نمیری از تو این موسسات زبان در میاوردم. هنوزم دیر نیست البته ولی کنکور امسال اجازه نمیده.
یا اینکه برم سراغ همون امتحان دادن به جای مردم. هم تجربه دارم هم نتیجه خوب بوده ولی خب ریسکیه و اولین اشتباهم و لو رفتنم مساویه با اخراج از دانشگاه. فکر نمیکنم ریسک منطقی باشه.
۵ بهمن
تو باشگاه یه استاد جدید اومد امروز تمرین داد. بعد از ۱ ساعت و ربع تمرین سخت سورپرایزش رو برای اخر نگه داشته بود. سخت ترین تمرین زندگیمو کردم و وسطش مجبور شدم دو دقیقه بکشم کنار و استراحت کنم چون حس کردم اگر ۲۰ ثانیه دیگه تمرین کنم قلبم وایمیسه و میمیرم. بدون اغراق و کاملا واقعی. رسیدم خونه دراز کشیدم رو زمین مامانم بنده خدا ترسید. لبم هم ترکیده یکم و باد کرده. تمام لباسام دریای عرق شده بود و همرو بلا استثنا از کاپشن تا کلاهم هم انداختم برای شستن. امشب فکر کنم یه خواب مشتی بکنم.
۷ بهمن
امروز علیرضا نیومد. کتابخونه دسته بندی کتاباشو عوض کرده و چون عادت نداشتم نتونستم کتابی که میخواستمو پیدا کنم. برگشتم خونه یکم هارتز بازی کردم و نتیجه یک ساعت بازی این شد که تونستم با ایران افغانستانو بگیرم. انقدر این بازی سخته که حد نداره. حتی از سولزلایک ها هم سخت تره به نظرم.
باشگاه قرار بود ثبت نام کنم ولی چون دو جلسه از حقمو خوردن پیچیدم و این جلسه رو مفتی رفتم. جلسه بعد بهش میگم از ۹ ام تاریخ بزنه چون یه جلسه بهم بدهکاره. میجنگم باهاش دیگه خلاصه.
و اما بدترین خبر ممکن. وقتی شنیدم روزگارم سیاه شد.میگن شاید ترم بعد مجازی بشه. واقعا نه. خواهش میکنم نه. من توان برگشتن به دوران مجازی رو ندارم. لعنتی یه ترم دبیر انجمن شدم ببین چی شد. کلی کار داشتم کلی هدف داشتم کلی برنامه داشتم همش دود شد رفت هوا. بهترین سال های زندگیمونو ببین چجوری به لجن دارن میکشن. تنهای جای خوب دنیا برای من دانشگاه بود.
امیدوارم این ناوگروه ابراهام لینکلن که داره میاد سمتمون بزنه هرچی هست و نیست رو اینجا با خاک یکسان کنه. من حاضرم غرق شم ولی این پدرسگا رو هم با خودم غرق کنم.
۹ بهمن
بابام همیشه میگفت ارتش آمریکا مثل فیل میمونه. بلند شدن و حرکت کردنش سخته و هزینه بر. برای همین برای وز وز هر مگسی بلند نمیشه. اما دیگه وقتی بلند شد اون مگس هرچی التماس کنه فایده نداره چون فیله دیگه بیدار شده.
امریکا یک ناو گروه فرستاده سمت خلیج فارس. پایگاه های نظامیش رو تو منطقه تجهیز کرده. کلی نشست بین المللی برگزار کرده که به صورت عرفی و قانونی مجوز بین المللی حمله ش رو بتونه بگیره. صحبت های محرمانش با رضا پهلوی هم نشون میده با اپوزوسیون در ارتباط بوده و راجع به تغ من قویا باور دارم حمله نظامیش به ایران انجام میشه چون از قبل تصمیمشو گرفته. حرفای متضاد و عجیب غریب ترامپ صرفا بازی سیاسیه برای گیج کردن طرف مقابل. این اتفاق تو جنگ با اسرائیل هم افتاد. یه روز میگفت دنبال جنگم یه روز میگفت دنبال صلح اخرش هم اومد بمباران کرد و رفت. عملیات بمباران کار یکی دو روز نیست. این عملیات مدت ها برنامه ریزی و تجهیزات و اماده سازی لوجستیک میخواد. پس تصمیمش از قبل مشخص بوده.