Zuruck

Gokamekek دوشنبه بیست و هفتم بهمن ۱۴۰۴، 1:45

لعنتیا من برگشتم(با شخص خاصی نیستم). اره دوباره از سگ سیاه افسردگی فرار کردم و الان خودم رو روی قله دنیا میبینم. میدونم اینم یه دوره دیگه از چرخه مسخره منه و ممکنه یه هفته دیگه باز عین جنازه رو تخت ولو باشم ولی هرچی که هست الان حس میکنم کل دنیا رو حریفم. باشگاهم رفتم یک ساعت و نیم کتک خوردم هیچیمم نشد. فردا هم میخوام صبح زود برم دانشگاه با نهایت ۱-۲ ساعت خواب کی به کیه.

216

Gokamekek شنبه بیست و پنجم بهمن ۱۴۰۴، 2:18

داشتم فیلم ابلق رو میدیدم که بابام تلویزیون رو ازم گرفت و نشد بقیش رو ببینم ولی فیلم جالبی بود. شاید بعدا ادامش رو دیدم. معمولا این اتفاق نمیفته.

گویا امکانش میسر شده که بدون شرکت تو کنکور ارشد بتونم المپیاد امسالو شرکت کنم. اگر باشگاه پژوهشگران پاپیچم نشه و اذیت الکی نکنه و رقیب نداشته باشم به نظرم مرحله اول رو میتونم رد کنم. یه برنامه دارم سعی میکنم بریزم برای این ترم که بتونم تا اردیبهشت و تیر آمادگی نسبی پیدا کنم. هرچند حجم رفرنس ها خیلی زیاده و سنگین و مباحث عمومی جانوری و گیاهی و بیوفیزیک هم تو سوالات هستن که من هیچ سررشته ای ازشون ندارم و باید مطالعه شون رو رسما از 0 شروع کنم.

این ترمم سنگین خواهد بود. دوباره قراره 24 واحدمو پر کنم. اونم با چندتا استاد عوضی. خدا به خیر کنه. چه پوستی ازم بکنه این ترم. مهندسی ژنتیک هم اگر بتونم بردارم عالی میشه چون خوندن کتاب براون رو هم چند وقته شروع کردم.

خیلی به بچه هامون میگم فعالیت انجمن رو شروع کنیم زودتر ولی گوششون بدهکار نیست. همش میگن حال نداریم و وقت مناسبش نیست. من اصلا کاری به این موضوعات ندارم من فقط نگران تعهدمون هستم. سایت گرفتیم ازمون در قبالش انتظار دارن. یه تعهدی به باشگاه پژوهشگران جهت فعالیت داریم و باید کار کنیم. تا حرفی هم میزنم صدای همه در میاد که واویلا میخوای عادی سازی کنی. اسم این کار عادی سازی نیست اسمش مسئولیت پذیریه. همه فکرمیکنن فقط حال خودشون بده. معلومه که شرایط خوب نیست ولی یکسری کارا هست که مجبوریم انجام بدیم و به زندگیمون باید ادامه بدیم وگرنه ضرر بزرگی میکنیم. نمیفهمم انجام کار هایی که تعهد به انجامشون داریم کجاش عادی سازیه. من خر کی باشم که بخوام عادی سازی کنم اصلا. کی منو میشناسه که بخواد شرایط براش عادی شه با من.

.

Gokamekek جمعه بیست و چهارم بهمن ۱۴۰۴، 2:18

کی نوشتم میخوام مشت‌بخورم. امروز سرم اومد. و باور کنید که جالب نبود. با یه حریف مسابقاتی و حرفه ای تمرین کردم و خوب مشتم زد. البته کار‌کردن با حریف حرفه ای همیشه بهتره چون میدونه چطوری تمرین کنه. مشکل وقتی بود که با یه گوساله ۱۰۹ کیلویی جوگیر تمرین کردم. کسی که گاردشو میاورد پایین و میگفت بزن هیچیم نمیشه. اونجا دلم نیومد ولی الان که دارم فکر میکنم باید یجور میزدم همونجا بخوابه که دیگه از این گه خوریا نکنه. چون علیرغم اینکه بهش گفتم با ۱۰۹ کیلو جرم سبک باید کار کنی سنگین زد و من انقدر مشت سنگین خوردم که وسط باشگاه تهوع گرفتم و حس کردم هر لحظه ممکنه بالا بیارم. تمرینمو یه ربع زودتر تموم کردم و استراحت کردم. دفعه بعدی که باهات حریف تمرینی شم و گاردتو بیاری پایین جوری فکتو میارم پایین که بهترین صافکار سه راه آذری نتونه صافت کنه. شانس بیاری درجا بیهوش شی وگرنه جا انداختن دماغ در رفته خیلی درد داره.

.

Gokamekek چهارشنبه بیست و دوم بهمن ۱۴۰۴، 18:0

همه میخوان آدمای سمی زندگیشونو حذف کنن. پس اینهمه ادم سمی که میبینیم کیان دقیقا. کاش بعضی مواقع ادم یه نگاهی به خودشم بندازه.

صبحا خوبم و شبا بد. باز کنید دانشگاهو. من تو خونه میمیرم

.

Gokamekek چهارشنبه بیست و دوم بهمن ۱۴۰۴، 2:3

برگشتم باشگاه امروز. واقعا حالمو بهتر کرد. ادمو خوب از فکر در میاره. بجای اینکه تو آسمون سیر کنی میای روی زمین و باید حواستو جمع کنی که مشت نخوری. مشت های واقعی.

بازم رو RNA seq دارم کار میکنم. کار کردن با R برام خیلی راحت تر شده و دستم راه افتاده. هنوز نمیخوام برم رو لینوکس فعلا همین آنالیز اماری رو خوب یاد بگیرم هنر کردم.

گیم نزدم چند وقته. هر وقت حال داشته باشم و اینترنت یکم قوی باشه یکم warthunder فقط. بقیه رو کاملا دراپ کردم.

W

Gokamekek یکشنبه نوزدهم بهمن ۱۴۰۴، 23:19

الان که اینو مینویسم دیگه به مرز جنون رسیدم. نمیدونم چرا عین یه نوار همچی از اول تکرار میشه. هر سری از اون افکار و احساسات پوچ و مزخرف میگذرم و حس میکنم بالاخره به یه ساحلی رسیدم خیلی کوتاه مدته و دوباره برمیگرده بعد چند هفته. خیلی بدون دلیل و رندوم و یهویی مغزم دوباره فوکوس میکنه روش. واقعا تموم نمیشه؟ بار هزارمه که دارم بیخیال میشم. انقدر هم با همه‌دوستام راجع به این قضیه حرف زدم که روم نمیشه برای بار هزارم بحثشو وسط بکشم. عین دیکاپریو تو شاترآیلند. واقعا نیازمند یه کار و داستانیم که تمام روزم رو پر کنه و وقت فکر کردن رو ازم بگیره‌. سعیم رو هم میکنم ولی یه روز مثل امروز که مریضم و نرفتم کتابخونه دوباره همون آش و همون کاسه. خسته شو حاجی. خسته شو واقعا.

فکر کنم میدونم دردم چیه. عقده‌. همه عقده دارن. منم عقده یکسری چیزارو دارم‌. چون میدونم عقدست هیچوقت پیگیر نمیشم ولی واقعیتو که عوض نمیکنه. عقده ها هستن و ازارت میدن همچنان. شاید کلمه عقده یکم زیادی منفی باشه. بگیم کمبود یا هرچی. نیاز. فرقی نمیکنه. حس میکنم همزمان دارم مازوخیسمی هم میشم. چند وقتی هست دلم میخواد یکی منو گوشه رینگ بوکس بندازه و تا میخورم بزنتم. درد کشیدن هم خوبه.

میتونه دلیلش تنفر از خودم باشه‌. دلیل تنفر رو ولی پیدا نمیکنم. اصلا نمیدونم تو چه زاویه ای با خودم قرار دارم. قدیما چقدر با تنهاییم حال میکردم. الان تنهایی حالمو فقط بدتر میکنه. میزنم تو فکر و خیال.

فکر و خیال. عین رویابین داستایفسکی. رسما دارم ورژن دوم شب های روشن رو زندگی میکنم

D

Gokamekek یکشنبه نوزدهم بهمن ۱۴۰۴، 2:53

هوا بارونی بود امروز. علیرضا گفت سیگار میچسبه بریم تا سوپری من یه نخ بگیرم. برای اینکه بتونه کارت بکشه دو تا نخ گرفت. این شد که من یه سیگار کشیدم اولین بار. گفتم تست کنم ندیده از دنیا نرم. و واقعا هیچ گه خاصی نبود. یکم سرفه و یکم سوزش گلو و همین. گفتم خب الان حال نداد که. گفت حال نمیده که همینجوری میکشیم‌. البته خود علیرضا اونقدر دودی نیست تو شرایط خاص ممکنه یه نخ بکشه امروزم بعد مدت ها دیدم میکشه. ولی خب اینهمه مارو از سیگار ترسوندن فقط همین بود. فکر میکردم افتخاریه سیگار نکشیدن، الان حس میکنم کشیدن و نکشیدنش اصلا فرقی نداره انقدر که بیخود بود‌.

یکسری اتفاقاتی هم داره میفته که خودم شروعش کردم. یکم میترسیدم حتی اسمی از خودم نیاوردم که داستان نشه بعدا. برای بار دومه که اوضاع تحصیلم رو بعد اون امتحان که به جای یکی دادم دارم به خطر میندازم.

Tr

Gokamekek شنبه هجدهم بهمن ۱۴۰۴، 14:16

امروز ترامپ صحبت‌کرده از خوب بودن مذاکرات.

من نمیدونم‌چی تو ذهن این ادما میگذره ولی اگر توافقی واقعی صورت بگیره امریکا خائن ترین کشور دنیا به مردم ایران خواهد بود. در اون صورت میشه گفت اعتراضات مردم رو صرفا پیراهن عثمان کرده بود و به بهانه کمک به مردم ایران برای دولت خودش افتخار خرید. که البته هممون هم میدونستیم خارجی هیچوقت به سود کشور ما فکر‌نمیکنه و سیاست همینه ولی فکر‌میکردیم شاید منافع مشترکی تو این زمینه باشه‌. هنوز معلوم نیست تهش چی میشه البته باید منتظر موند و دید.

.

Gokamekek شنبه هجدهم بهمن ۱۴۰۴، 2:49

صبح بردم خواهرم رو رسوندم کلاسش.صندلی ماشین رو دادم عقب و حدود یک ساعت و نیم لش کردم تا کلاسش تموم شه و برش گردونم خونه. بعدش با امیررضا رفتیم بیرون. طبق معمول ساکت بود و حرف نمیزد و همون مدل عنق خودش. همین شد که منم انگیزه صحبت کردنم رو از دست دادم و از وسطای بیرون بودنمون به بعد دیگه زیاد حرف نزدیم. برگشتنی برای بار هزارم موزیک غمگین گذاشت. گفتم چته چی شدی همش موزیک غمگین میزاری اخلاقت سگه. انگار کل روز منتظر همین حرف من بود. اینو که ازش پرسیدم شروع کرد به تعریف کردن داستانش با اون دختری که خوشش میومد ازش. خلاصش اینکه مخالفت خانواده هاشون بالا گرفته اونم بدون یک ذره تلاش بیخیال شده و به یک خواستگار پولدار رضایت داده.

بعدشم شروع کرد خودشو جمع کردن. گفت البته الانم یه مدل دیگه خوبه به هر حال تنهایی هم سود خودشو داره. گفتم زر مفت نزن الکی ادای اصلا هم درد نداشت در نیار. تو فعلا برو یه ماه ناراحت باش تا ببینیم چی میشه. انقدر خوب دستشو خوندم که درجا وا داد گفت راست میگی اصلا هم خوب نیستم😂 خلاصه خیلی سعی کردم از دلش در بیارم. اون که عوضیه هیچوقت پای خوبی برای شنیدن حرفای من نیست ولی خب من گوش میدم اشکال نداره. هر سری هم خواست چص ناله بازی در بیاره یا ادای شکست ناپذیر هارو در بیاره حسابی گرفتم روش که گاردشو بیاره پایین. بچه رو قشنگ تر و خشک کردم و رسوندمش دم خونه شون امیدوارم شب خوب بخوابه. ولی دور از شوخی فکر کنم خیلی حرفای خوبی بهش زدم چون به نظر راضی میومد. بدبخت حق هم داره یه دوست عین آدم نداره که بجز من. منم که قدرمو نمیدونه😂

رسیدم خونه دیگه حال بدش به منم سرایت کرده بود و منم یاد بدبختیای خودم انداخته بود. رفتم نشستم یکم WarThunder بازی کردم و خودمو مشغول کردم. الانم میخوام بخوابم اگر خدا بخواد ساعت 3 صبح. البته یادم رفت یه بیانیه باید برای دانشگاه اماده میکردم که پاک یادم رفته بود. ایشالا فردا

رکب

Gokamekek جمعه هفدهم بهمن ۱۴۰۴، 2:1

مذاکرات کنسل نشده بود گویا. فردا صبح مذاکرست. من که خوابم. بعدشم برم خواهرم رو برسونم کلاسش بعد برسم خونه اخبارو چک کنم ببینیم باید تن ماهی هارو بزاریم تو کوله یا نه. اگر دیدیم نیاز نیست ایشالا بعد ماه ها قراره با امیررضا برم بیرون.

امشب فیلم زیبا صدایم کن رو دیدم. خیلی قشنگ بود و البته امین حیایی فوق العاده بازی کرد خیلی به دلم نشست در کل.

الیکا ناصری تو مو به مو انقدر شبیه یه بنده خداییه که کرک و پرام ریخته. کپی برابر اصل. پرینت سه بعدی. نمیدونم چطوری میشه دوتا ادم انقدر شبیه باشن.

دیشب با علیرضا ادامه دارک سولز ۱ رو زدیم. اینترنت انقدر افتضاح بود که دارک‌سولز که خودش سخته صد برابر سخت تر شده بود ولی باز blighttown رفتیم و یه باس خوب هم زدیم. واقعا ما نابغه ایم

.

Gokamekek سه شنبه چهاردهم بهمن ۱۴۰۴، 12:24

من داشتم سعی میکردم بچه هارو به یه فعالیت حداقلی انجمن ترغیب کنم اما اکثرن مخالف بودن میگفتن عادی سازیه. خودم بعدا پشیمون شدم ولی نه بخاطر عادی سازی که اصلا هم قبول ندارم بلکه چون میدونم الان استقبال نمیشه ما هرکاری کنیم چون اکثرا دل و دماغ دنبال این قضایا بودن رو ندارن و از طرفی اساتید هم برنامه هاشون دچار تغییر شده و ممکنه همکاری نکنن. ضمنا من شک دارم این اخرین قطعی اینترنت بوده باشه. ولی همیشه سعی کردم بدونم نقش من باید چی باشه. اول اینکه از شعار متنفرم بارها هم گفتم. من قرار نیست برای مردم ادا در بیارم چون من خودم مردمم. اینجا هم نمیشه چیزی زیاد گفت. ولی فعالیت انجمن کوچیکی مثال ما دقیقا برای کی داره عادی سازی میکنه؟ ۵۰ نفر دانشجو که قراره یه وبینار ۱ ساعته شرکت کنن شد عادی سازی اخه؟ بعدم الان ما صدای اعتراض رو بلند کنیم چیو عوض میکنه؟ غیر از اینکه میزنن تو سرمون از دانشگاه هم تعلیق شدیم شاید. دستاوردش چیه فکر میکنی واقعا بچه ها براشون مهمه؟ باور کن کسی اصلا منو یادش نمیاد بعد اینکه برام دردسر درست شه حتی کسی ازم تشکر هم نمیکنه. یا اگر من به عنوان عضو یه انجمن زپرتی برم سر صدا کنم میتونم چیزیو عوض کنم اینطوری؟ اشتباهه ادم بخواد گوشت جلوی توپ بشه.حداقل وقتی فداکاری کن که میدونی دستاوردی خواهد داشت.

خوشبختانه من میتونم فرم فعالیت هامون رو امضا نکنم و در نتیجه فعالیتی نخواهد بود که قطعا قبول نمیکنم. همین محفل کوچیکی که داریم بودنش خیلی بهتر از نبودنشه. حداقل بچه ها استفاده میکنن. چهار نفر به چندتا استاد کانکت میشن فرصت کار تو نشریه پیدا میکنن. اگر برای یه اعتراض کاسه کوزمون جمع شه از همین امکانات کوچیکی که دانشگاهمون داره هم محروم میشیم. هر کسی نقش خودشو درست بازی کنه همچی درست میشه ولی متاسفانه همه گیر شعار و جوگیری هستن و من هزاران بار حتی تو پست های قبلی هم گفتم که مردم ایران کاملا مردم احساسی هستن و همیشه تصمیمات مهم کشور و ملت رو با احساس میگیرن. سریع یکیو بد‌ میکنن و یکیو خوب و چند وقت بعد ممکنه نظرشون عوض بشه.

جدا از اینا، این روزا خوب نبود ولی بهتر میشه‌. فعلا باشگاه نمیرم چون میدونم اگر ثبت نام کنم ممکنه وسطش حمله آمریکا اتفاق بیفته و پول ثبت نام کلاسم حروم شه. انقدر نمیدونم چیکار کنم که فقط وقتمو صرف HOI4 کردم. گیم لعنتی رو تازه بعد ماه ها دارم یاد میگیرم. انقدر سخته که خدا میدونه البته من فن گیمای سختم. حتی Victoria 3 و WarThunder هم دانلود کردم. واقعا دیوونم. کشور خودم تو واقعیت ممکنه بزودی جنگ دوم امسال رو هم به خودش ببینه و من تازه گیم شبیه ساز جنگ دانلود کردم.

بی شرفا میخوان دانشگاهو مجازی کنن. هماهنگ کردیم با چند از بچه های انجمن که اگر این خبر واقعی بود یه کمپین برای اعتراض تشکیل بدیم. همیشه متنفرم بودم از سر و کله زدن با مردم ولی اینجا واقعا حق اعتراض داریم. نمیشه بخاطر بزدل بودن این عوضیا وقت و سرمایه مون رو حروم یه مشت کلاس مجازی چرت و پرت و بی کیفیت کنیم که همه میدونیم مزخرفه. میدونم خیلیا مثل من کارای اداری مهمی دانشگاه دارن و اینکه از کلاسایی که پول خون ادمیزاد برای شهریش دادن میخوان حضوری استفاده کنن. بجز بزدلی و ترسویی هم دلیلی ندارن برای مجازی کردن. به شدت دنبال اعتراض به این موضوع هستم.

الان که فکر‌میکنم اینو بگم به انجمن. ببینن اونا دارن به حفظ منافع بچه های دانشگاه فکر میکنن یا من. این کار من حداقل اگر نتیجه بده وقت و پول بچه هارو نجات میده. ولی کله پا شدنمون چی؟

دیگه اگر جنگ بشه نمیرم شهر دیگه. البته باید در عمل دید شاید ترسیدیم رفتیم. ولی خب واقعا خسته شدیم. واقعا خسته ام از این وضع کشور. چطوری مردم ۸ سال جنگیدن خداییش‌. شاید هر لحظه دوباره اینترنت قطع شد من که نمیدونم. اگر شد من از وسط این آشوب سعی میکنم برای خودم هم که شده بنویسم و بعدا به اینجا اضافه کنم. البته به شرط حیات. اگر هم مردیم که مردیم. کی میتونه تضمین بده که همین فردا یه تاماهاوک که از یکی از همین کروزر های امریکایی تو دریای عرب شلیک شده به سمتون نمیاد تو اتاقم بهم دست تکون بده؟ یا شاید وقتی خواستن یکی از همین وزارت خونه ها و پایگاه ها و دادگستری های نزدیک کتابخونه رو بزنن با کمی بی دقتی کتابخونه رو سر من و علیرضا آوار نشه؟ خوبیش اینه که حداقل موشکه. یعنی اصلا نمیفهمی مردی. درجا نور سفیدو میبینی و خلاص. حقیقتا اگر قرار باشه اینطوری بمیرم دیگه برام مهم نیست چون به هر حال پایان اسپویل شدست. ولی خب کاش قبل مردن یکسری کار هارو انجام میدادم. اول از همه محکم میزدم تو گوش اون پسره تو باشگاه که محکم مشت میزنه. اصلا خیلیا رو باید یه کتک میزدم خودش یه لیست میشه. مثلا بی شرفی که اموالمونو خورد. اون همسایه عوضی که تو بچگی هی مارو اذیت میکرد. پیمان دوست امیررضا. خود امیررضا. اون مسئول دانشگاه که همیشه بد حرف میزنه باهامون. صباغیان معاون پرورشی راهنمایی و اسدزاده دبیرستان که فحش ناموسی داد بهم. حیفه اینارو کتک نزده بمیرم.

بعضی هارو هم حیفه ماچ نکرده بمیرم. دیگه وارد جزئیات نمیشم😂

مرغ لبنانی هم نتونستم پیدا‌کنم جایی که مثل مشهد درست کنن. اگر چیزی باز به ذهنم رسید که حیفه اضافه‌میکنم

این چند وقت که اینترنت نبود

Gokamekek یکشنبه دوازدهم بهمن ۱۴۰۴، 3:50

امروز ۲۱ دی
چهارمین روزه که اینترنت قطعه. اوایل میگفتم خب این دفعه هم مثل دفعات قبلی چیز جدیدی نیست. اما حتی‌ اینترنت داخلی هم تداخل داره. علاوه بر اون اس ام اس هم نمیشه داد و تماس تلفنی هم عصر به بعد قطع میشه. جالبه که ما آبمون هم قطع شده. حس‌میکنم مشکل شخصی با ما دارن دیگه آبو چرا قطع میکنن هنوز. محل هایی که شلوغ میشه تو تجمعات برق هم قطع میشه. خلاصه که هرچی قطع شدنی بود رو قطع کردن. الان تنها کسی که بهم پیام میده نهاد های دولتی هستن که مدام میگن نیاین بیرون.
یکسری چیزارو نمیتونم بنویسم. ولی این چند روز عجیب بوده واقعا. مخصوصا روز اول فراخوان پهلوی که محل ما رسما به آتیش کشیده شده بود. من اون شب داشتم میرفتم باشگاه که تعطیل بود. برگشتنی عین خواب بود. تمام جاهایی که سال ها توش رفتم و اومدم رو داشتم یه شکل دیگه میدیدم. سطل آشغال هایی که آتیش زده وسط خیابون بودن و سر هر چهارراه آتیش های بزرگ بود که مردم دورش جمع میشدن و شعار میدادن. از خونه ها صدای شعار میومد. مدام موتور هایی که پسر ها دو سه نفری سوارش بودن و با ماسک و کلاه صورتشونو پوشونده بودن رد میشدن. چون در اصل دارم اینارو برای بعدا که اینترنت وصل شد مینویسم نمیدونم اون تایم چه شرایطیه و چقدر میتونم توضیح بدم و حرف بزنم.
این وضعیت مال چند روز پیش و محل ما بود. دیروز که روز سوم فراخوان بود رفتم منیریه کلاه بوکس بخرم ‌با مرتضی و جو مرکز شهر به شدت امنیتی بود‌. هر دو قدم یه دسته مامور با لباس سوسکی های نیرو انتظامی و اکثر مغازه ها مشغول بسته شدن.
امشب هم که شب چهارمه تو محل ما پرنده پر نمیزد و تو ساعتای بعد فراخوان عملا شهر تعطیل میشه.
وضع خودم هم تعریفی نداره. امتحانا همش عقب افتاده. چند روزی ول‌چرخیدم چون حقیقتا هیچ هدفی نداشتم. با قطع شدن اینترنت و تعطیلی شهر عملا تمام زندگیم خوابید. انجمن، دانشگاه، باشگاه و.... همش غیر قابل دسترسیه حتی نشد یه هماهنگی و خداحافظی کنیم چون خیلی یهویی قطع شد.نمیتونم با بچه ها ارتباط بگیرم وقعی تلفن ها قطعه. تنها راهی که بتونم باهاشون صحبت کنم اینه که برم دم در خونشون.
تصمیم گرفتم از فردا برم کتابخونه‌. میدونم نه حسش هست نه هدفی هست ولی زندگی تو ایران همینه. همیشه اتفاق ها میفتن. میخواد جنگ باشه میخواد شورش باشه میخواد گرونی باشه یا هر چیز دیگه ای. تمام اینا زندگیتو مختل میکنن‌. باید سعی کنی زندگیت نخوابه و کاراتو با همین شرایط هم پیش ببری. نمیدونیم تا کی این شرایط هست برای همین من نباید منتظر بشینم و عقل حکم میکنه سعی کنم به زندگی عادی ادامه بدم‌.


۲۲ دی

امروز فیلمی دیدم از پزشک قانونی کهریزک که بیرون اومده‌. فقط میتونم بگم وحشتناک.
امروز نزدیک کتابخونه یگان ویژه از هر روز بیشتر بود. ون های گارد دار و موتور های گارد دار اورده بودن همشون هم شات گان داشتن و تعدادشون نسبت به چند روز گذشته خیلی بیشتر شده.
کتابخونه امروز ساعت ۴ تعطیل کرد و من نمیدونستم برنامشون عوض شده. گویا بهشون گفتن تاریکی هوا نباید باز باشید بخاطر مسائل امنیتی. خوب هم شد چون واقعا روز دارکی بود. تنهاییِ صبح تا شب تو کتابخونه بودن رو با چت‌کردن با دوستام و وب چرخیدن خنثی میکردم اما الان که از دنیا ساقط شدیم به شدت حوصلم سر رفت و تا حدی هم اون حالت افسردگی برگشت که البته مراعات کردم باهاش و اجازه ندادم بهم چیره بشه. دارم قلقشو یاد میگیرم. ولم نمیکنه ولی هر دفعه میاد تا وجودمو بگیره و کل روزمو خراب کنه یجوری ردش میکنم.
کتاب مرگ ایوان ایلیچ تولستوی رو هم خوندم. در تمام طول خوندن کتاب یاد پدربزرگم میفتادم و با خودم میگفتم شاید موقع مرگ اون هم همین حسو داشت. همیشه فکر میکردم مرگ شاید بعضی وقتا درمان باشه. وقتی زندگی زیادی از حد برات عذاب آور باشه مرگ رو طلب میکنی اتفاقا. هیچوقت فکرشو نمیکردم ولی الان دیگه اونقدر از اوتانازی بدم نمیاد. به نظرم میتونه منطقی باشه. نهایتا اینکه کتاب جذابی بود با اینکه مفهوم نهاییش یچیز دیگه بود. بازم از تولستوی دوست دارم بخونم.


۲۳ دی

روز دوم با علیرضا رفتیم کتابخونه. چون زود میبندن اونجارو دیگه زیاد سخت نگرفتیم و رفتیم گیمنت. برگشتنی تو مترو حس کردم واقعا دارم از خستگی میمیرم و پاک یادم رفته بود باشگاه دارم امروز. اومدم خونه یه چرتی زدم و‌‌ رفتم. کلاه بوکسی که خریدم واقعا موثر بود و امشب اصلا سردرد ندارم. اتفاقا باعث شد یکم ترسم بریزه و خوب مشت زدم به حریفم چند بار. همین دیگه. تو این سکوت تکنولوژی و خاموشی دیجیتال فقط میتونم چیزایی که میبینمو بنویسم.


۲۴ دی

صبح تصمیم گرفتم نرم کتابخونه و به‌ مامانم اطلاع دادم نمیرم. نشسته بودم تو تختم که دیدم زندگی خیلی پوچه و حتی حوصله گیم زدن هم ندارم. در نتیجه سریعا لباس پوشیدم و رفتم کتابخونه تا از خراب شدن روزم با افکار بیهوده جلوگیری کنم.
اونجا یه مراسم مسخره حکومتی برقرار بود که توضیحی نمیدم فقط میتونم بگم از جماعتی که شرکت کرده بودن و سن و سال و تیپ و ظاهرشون میشد به ذاتشون پی‌برد.
برگشتم خونه Hearts of Iron 4 رو دوباره نصب‌کردم.
داشتم بازی میکردم که مهمون اومد. بعضی مواقع تو مهمونی دیوونه میشم. کسایی که وسط حرف ادم میپرن و وسط حرفت بحث رو عوض میکنن. نظرات چرت و بیهوده که تو مهمونی رو میشنوم آرزو میکنم کاش یه جای دیگه بودم. باید بشینی و با احترام مزخرفاتی که با افتخار میگن و از گفتنش به خودشون میبالن رو گوش کنی و احترام بزاری.
عمم چند‌روزه از آلمان اومده. سال هاست باهاش حرف نزدم. امروز بهم زنگ زد. خیلی عجیبه نه؟ اصلا عجیب نیست چون عممو میشناسم و خانواده ما اصلا براش مهم نیست و حتما کاری براش پیش اومده و زحمتی برام داره که درست بود. میخواست برم دانشگاهمون و چک کنم اونجا اینترنت داره که یه کاریو براش انجام بدم یا نه. قطعا اینکارو انجام نمیدم. شعور هم خوب چیزیه.
خداروشکر فامیلای من ادمای خوبین. تقریبا همشون. اما تو یه تعداد خیلی معدودی و اکثرا اونایی که دورن همیشه دیدم که نگاه هاشون همیشه با تحقیره به من. حدس میزنم بخاطر سنم باشه. این آدما فقط کسیو ادم حساب میکنن که ریش سفید داشته باشه و هرکی جوونه رو احمق میبینن و درجا شروع‌میکنن نصیحت کردن. همیشه هم بحثشون تو هر جمعی اینه که نسل جدید چقدر نقص دارن و ایراداتی که دارن. نمیدونم خودشون چه گلی به سر این مملکت زدن که هم توقعاتشون از نسل ما سر به فلک میکشه هم خودشونو زیادی خوب میدونن.


۲۷ دی

یاد بچگیام افتادم. وقتی یجای یه بازی گیر میکردم و زبانم خوب نبود که بفهمم چی میگه و اینترنت هم نبود که سرچ کنم باید چیکار کنم و هفته ها تو یه مرحله گیر میکردم. الان یجای سکیرو رسیدم که واقعا نمیدونم چیکار باید بکنم و چند روزی هست تلاش میکنم ولی نمیتونم ردش کنم.
امروز اس ام اس رو باز کردن. اینترنت ضعیف تر از همیشه. یکسری تکنیک ها برای دانلود کردن فیلم و گیم پیدا کردم و یه ایده نابی دادم برای اینکه بتونیم چت‌بکنیم و در دست انجامه اگر بشه واقعا باید یه نوبل بهم بدن.
حرامزاده های بدنام رو دیدم و تصمیم گرفتم ادامه یادگیری آلمانی رو شروع کنم. رفتم سراغ اون کتاب خود آموزی که از پسر دوست مامانم رسیده بهم و دیدم اصلا خودآموز نمیشه خوند چون کل کتاب آلمانیه. واقعا باید ستایش کرد کسی که ایده نوشتن یک کتاب برای افراد مشتاق یادگیری زبان آلمانی رو داد که کل کتاب زبانش آلمانیه. این دنیا جای عجیبیه.
امروز کار خونه زیاد بود در نتیجه نرفتم کتابخونه. هم‌دوش باید میگرفتم هم باید لوسترا رو تمیز میکردیم هم چندتا لامپ عوض کردیم هم یکم تمیزکاری خونه. بعدشم رفتم خواهرم رو از خونه دوستش بیارم. الان تازه یکم وقت دارم درس بخونم یا فیلم ببینم. امروز فردا یه زنگ‌میزنم مرتضی و علیرضا که بیرون جمع‌شیم. البته نه ولش کن. ترکیب این دوتا یعنی بیچاره شدن حساب بانکی نیمه جون من. متاسفانه بجز این دوتا حوصله بقیه رو هم ندارم.


۳۰ دی

چند روز پیش برای چند ساعت اینترنت خیلی ضعیف وصل شد. بجای خوشحالی بیشتر ناراحت بودم چون انگار پایان اشتباهی بود. نمیشد خدایی اینهمه داستان و بعدش همچیز مثل قبل باشه. الان که قطعه حس درست تری دارم حتی به غلط.
از فامیل و دوستان و آشنایان میشنوم که بعضی ها خودشون یا نزدیکاشون کشته شدن. مشخصا تعداد کشته ها زیاد بوده. واقعا وحشتناکه. هر روز تقریبا بیرون میرم و هر روز به چشم میبینم که تعداد نیرو های سرکوب بیشتر میشه و تجهیزات هم میارن. بعضی هاشون البته مشخص شده که اصلا ایرانی نیستن.
عوضیا گفتن جلسه های باشگاه که بخاطر اعتراضات کنسل شده بود بهتون بر نمیگرده و سر‌ماه باید تمدید کنین. پول اضافه تر زوری هم تو رودربایستی برای‌کمک به باشگاه ازم گرفتن. الان دیگه فشاریم از دستشون. واقعا خستم از اینکه هر جای این جامعه که میری میخوان بتیغنت. واقعا تصمیم گرفتم دیگه یک قرون از پولمو بی دلیل به هیچکس ندم و نزارم کسی اضافه تر ازم پول بکنه. جلسات اضافی خودم رو هم که کنسل کردن از حلقومش میکشم بیرون.
یه خوابی دیده بودم که فراموشم شده بود ونمیدونم حتی دقیقا چند روز پیش بود که دیدمش ولی امروز یهویی یادم افتاد. خواب اون همکلاسیم که یه تایمی خوشم اومده بود ازش😂 خواب دیگه چی بود. این مدلی ندیده بودم دیگه.
یادداشت های زیرزمین داستایفسکی رو عطاش رو بخشیدم به لقاش. برخلاف معمول تصمیم گرفتم نخونمش. اول اینکه برخلاف انتظارم اصلا رمان نبود که البته مهم نیست چون همه مدل کتاب خوشم میاد. ولی این یدونه بهم نچسبید نمیدونم چرا.
فیلم بیشتر میبینم این چند وقت. ادم فیلم بازی نبودم هیچوقت حتی معروف ترین فیلم هارو ندیدم ولی به توصیه داییم دارم بیشتر میبینم.
همین دیگه واقعا روز ها تکراری شدن. تکراری بودن تکراری تر هم شدن.


۴ بهمن

اینترنتا یکم وصل شده. با بدبختی و بیچارگی در حد چند دقیقه میشه وصل شد ولی خب فایده ای نداره.
ابن مشغله رو شروع کردم خوندن تو راه اتوبوس. بدنیست خوشم اومد. علیرضا رو دیدم و بالاخره قیافش یه تغییری کرده. هر سری میگخ رفتم ارایشگاه و میگم بخدا مثل دفعه قبلی. اون امتحاناشو میخونه و من چون مجازی شده امتحانام بیخیال شدم و فقط رفرنس ها و کتابای مربوط به کنکورمو میخونم. اینجوری واقعا بهتره.
قطعی اینترنت انجمنمون رو نابود کرد. تمام برنامه هامون خراب شد و افتاد حداقل برای دو ماه دیگه. حیف که مدت دبیر انجمن بودنم همش سوخت. گه تو این شانس فلک زده ی من.
خدا نکنه چیزی بخرم و راضی نباشم. اون گیم پدی که خریدم رو‌دوستش ندارم زیاد. هم کیفیتش بنجله هم معلوم نبود خراب بود یارو درستش کرد یا چی. کاش یذره بیشتر خرج میکردم Stadia میگرفتم حداقل بیشتر میارزید.
امروز علیرضا گفت تصمیم جدی گرفتم منم مهاجرت کنم. قبلا هم فکرشو میکرد ولی الان دیگه مطمئن شده. گویا آلمان رو نزدیک میبینه. خیلی صحبت کردیم ولی حرفامو قبول نداشت. میگفت ده سال هم شده میمونی کشوری که نمیخوای ولی بعدش میتونی بری. من بهش گفتم ده سال یه عمره نمیارزه. راستش خودمم نمیدونم. باید با یکی از اساتیدم مشورت کنم ببینم تجربش چیه و از رشته ما چطوری میشه بهترین حالت بهترین کشور رو رفت.
کاش بتونم یه کار کوچیکی داشته باشم. یه کار فریلنسری که یه کمک خرج باشه حداقل بتونم تایمش هم خودم مدیریت کنم. نرم افزارای گرافیکی فتوشاپ و پریمیر در حد کار راه انداختن بلدم. FL هم بلدم ولی کسی پول نمیده براش. شروع‌کردم In Design یاد گرفتن برای کارای نشریه که نتا قطع شد. مگر اینکه بزنم تو کار ترجمه که اونم تجربه ای ندارم ولی خب اعتماد به نفسم توش بیشتره. لعنتی کاش میرفتم TTC رو‌میگرفتم حداقل یه بخور نمیری از تو این موسسات زبان در میاوردم. هنوزم دیر نیست البته ولی کنکور امسال اجازه نمیده.
یا اینکه برم سراغ همون امتحان دادن به جای مردم. هم تجربه دارم هم نتیجه خوب بوده ولی خب ریسکیه و اولین اشتباهم و لو رفتنم مساویه با اخراج از دانشگاه. فکر نمیکنم ریسک منطقی باشه.



۵ بهمن

تو باشگاه یه استاد جدید اومد امروز تمرین داد. بعد از ۱ ساعت و ربع تمرین سخت سورپرایزش رو برای اخر نگه داشته بود. سخت ترین تمرین زندگیمو کردم و وسطش مجبور شدم دو دقیقه بکشم کنار و استراحت کنم چون حس کردم اگر ۲۰ ثانیه دیگه تمرین کنم قلبم وایمیسه و میمیرم. بدون اغراق و کاملا واقعی. رسیدم خونه دراز کشیدم رو زمین مامانم بنده خدا ترسید. لبم هم ترکیده یکم و باد کرده. تمام لباسام دریای عرق شده بود و همرو بلا استثنا از کاپشن تا کلاهم هم انداختم برای شستن. امشب فکر کنم یه خواب مشتی بکنم.


۷ بهمن

امروز علیرضا نیومد. کتابخونه دسته بندی کتاباشو عوض کرده و چون عادت نداشتم نتونستم کتابی که میخواستمو پیدا کنم. برگشتم خونه یکم هارتز بازی کردم و نتیجه یک ساعت بازی این شد که تونستم با ایران افغانستانو بگیرم. انقدر این بازی سخته که حد نداره. حتی از سولزلایک ها هم سخت تره به نظرم.
باشگاه قرار بود ثبت نام کنم ولی چون دو جلسه از حقمو خوردن پیچیدم و این جلسه رو مفتی رفتم. جلسه بعد بهش میگم از ۹ ام تاریخ بزنه چون یه جلسه بهم بدهکاره. میجنگم باهاش دیگه خلاصه.
و اما بدترین خبر ممکن. وقتی شنیدم روزگارم سیاه شد.میگن شاید ترم بعد مجازی بشه. واقعا نه. خواهش میکنم نه. من توان برگشتن به دوران مجازی رو ندارم. لعنتی یه ترم دبیر انجمن شدم ببین چی شد. کلی کار داشتم کلی هدف داشتم کلی برنامه داشتم همش دود شد رفت هوا. بهترین سال های زندگیمونو ببین چجوری به لجن دارن میکشن. تنهای جای خوب دنیا برای من دانشگاه بود.
امیدوارم این ناوگروه ابراهام لینکلن که داره میاد سمتمون بزنه هرچی هست و نیست رو اینجا با خاک یکسان کنه‌. من حاضرم غرق شم ولی این پدرسگا رو هم با خودم غرق کنم.


۹ بهمن

بابام همیشه میگفت ارتش آمریکا مثل فیل میمونه. بلند شدن و حرکت کردنش سخته و هزینه بر. برای همین برای وز وز هر مگسی بلند نمیشه. اما دیگه وقتی بلند شد اون مگس هرچی التماس کنه فایده نداره چون فیله دیگه بیدار شده.
امریکا یک ناو گروه فرستاده سمت خلیج فارس. پایگاه های نظامیش رو تو منطقه تجهیز کرده. کلی نشست بین المللی برگزار کرده که به صورت عرفی و قانونی مجوز بین المللی حمله ش رو بتونه بگیره. صحبت های محرمانش با رضا پهلوی هم نشون میده با اپوزوسیون در ارتباط بوده و راجع به تغ من قویا باور دارم حمله نظامیش به ایران انجام میشه چون از قبل تصمیمشو گرفته. حرفای متضاد و عجیب غریب ترامپ صرفا بازی سیاسیه برای گیج کردن طرف مقابل. این اتفاق تو جنگ با اسرائیل هم افتاد. یه روز میگفت دنبال جنگم یه روز میگفت دنبال صلح اخرش هم اومد بمباران کرد و رفت. عملیات بمباران کار یکی دو روز نیست. این عملیات مدت ها برنامه ریزی و تجهیزات و اماده سازی لوجستیک میخواد. پس تصمیمش از قبل مشخص بوده.

Im back

Gokamekek دوشنبه ششم بهمن ۱۴۰۴، 10:52

بالاخره یکی از این کانفیگا شانسی وصل شد. البته چون بقیه به سختی وصل میشن میشه گفت وصل شدن و نشدن فرقی نداره. یکسری چیزا نوشتم برای خودم این چند وقت. فکر کنم وقتشه یه کتاب چاپ کنم. اسمشم بزارم قطع. چون هم آب قطع بود مثل همیشه هم اینترنت و برق هم چند باری قطع شد.

ولی خب هنوز هستم. همینم بد نیست.

بیوگرافی
صرفا خاطرات،روزمرگی ها،حرف های دلم و کلا هرچی مودم بطلبه اینجا مینویسم.
قبلا یه دفتر خاطرات داشتم. ولی حس میکنم تایپ کردن راحت تره. دسترسی بهش تو اینترنت هم ساده تره. پس اینجا حکم همون دفترو داره.