.

Gokamekek چهارشنبه بیست و ششم آذر ۱۴۰۴، 23:52

خب خیلی زود زدم‌زیر حرفم ولی جدی نمیخوام ناله کنم. مرد که انقدر غر نمیزنه خجالت بکش.

امروز رفتم دانشگاه. همه کلاسامون تموم شده بود و درسی نداشتم. بچه ها هم نبودن. خیلی سوت‌و کور بود دانشگاه و دلگیر. رفتم تو کلاس خالی نشستم و سمینار انجمنمون رو برگزار کردیم. حدود بیست و خورده ای نفر اومدن که برای سمینار اول بد نیست. نشریه رقیبمون خیلی کیفیت کارش رفته بالا و ما حسابی باید سرش زحمت بکشیم تا بتونیم رقابت کنیم. حدود ۴۰ نفر عضو داریم که باید بشینیم اینترست هاشون رو که وارد کردن تو فرممون بررسی کنیم و تقسیم وظایف کنیم براشون. یه روز کامل وقت میبره فکر میکنم.

تبلیغات ضد مهاجرت یکی از استادامون جواب داد و حسابی تو‌ دلم لرز انداخت. فکر نمیکنم بهش چون خیلی دوره فعلا. چند سال دیگه دوباره بررسی میکنم. امیدوارم حرفاش خیلی درست نباشن.

شنبه سه تا امتحان پشت سر هم دارم. انقدر تایماشون نزدیک همه که فکر کنم یه ربع با تاخیر برسم سر جلسه. از اون روزاست که فشار روانی قراره‌بیاد. فقط خداکنه بخاطر تایم نیفتم امتحان رو که میرم تحصن میکنم خدایی. این انصافا بهم ۱۰ دقیقه وقت دادن تا از نوک قله تا پایینشو برای امتحان بیام؟

بیوگرافی
صرفا خاطرات،روزمرگی ها،حرف های دلم و کلا هرچی مودم بطلبه اینجا مینویسم.
قبلا یه دفتر خاطرات داشتم. ولی حس میکنم تایپ کردن راحت تره. دسترسی بهش تو اینترنت هم ساده تره. پس اینجا حکم همون دفترو داره.