.

Gokamekek شنبه پانزدهم آذر ۱۴۰۴، 2:0

قرعه کشی جام جهانی رو داشتم میدیدم. همچی خوب شد بجز اینکه به شدت دوست داشتم ایران تو گروه آلمان بیفته. تا یجایی رو از تلویزیون دیدم ولی وراجی بیش از حد خداداد عزیزی دیوونم کرد و به یوتیوب روی اوردم و چون مامانم هم میدید سعی میکردم مراسم رو برای مامانم در لحظه ترجمه کنم. عکسی که از قلعه نویی و ناگلزمن کنار هم دیدم تو خوابم هم امکان پذیر نبود حقیقتا.

جزوه بیتا رو تمومش کردم بالاخره. این بار از دوشم برداشته شد و حالا راحت میتونم راحت به کارای خودم برسم. فوق العادست. 3 تا امتحان و دوتا ارائه تو هفته متوالی. خوشبختانه عقل به خرج دادم و یکی از ارائه هارو هفته قبل آماده کردم. مونده امتحان های آزمایشگاه و ایمونولوژی و میکروبیولوژی. استاد ایمونولوژیمون مزخرفه به معنی واقعی کلمه. هر سوالی ازش پرسیدم به شدت بی راه جواب داده و هر سری سعی کرده منو احمق جلوه بده با اینکه من بارها سرچ کردم خودم و متوجه شدم کم سوادی اون استاده که باعث میشه برای اینکه آبروش نره طوری رفتار کنه که انگار من دارم سوالای چرت میپرسم. سر کلاسش دیگه فعال نیستم مثل قبل و اتفاقا سعی میکنم از وقتی که داره هدر میره استفاده کنم. معمولا یا تو گوشیم مقاله ای میخونم یا ویدیو میبینم. چندین بار هم بهم گیر داده و غر زده سرم ولی ترجیح میدم یکمم من تحویلش نگیرم. به هر حال احترام دو طرفست. خوشبختانه انقدری هم تو درسش خوب هستم که نیازی نباشه بابت نمره نگران باشم.

بالاخره مامانم رو مجبور کردم برکینگ بد ببینه. امیدوارم این قولشم مثل قبلیا نباشه که هرچی سریال معرفی کردم دو فسمت دید و وسط همشونم خوابید و اخرشم ول کرد. البته چون بهم دوتا سریال ایرانی معرفی کرد و من دیدم فکر کنم این سری درخواستمو قبول کنه.

هفته بعد و بعدیش بسیار پر فشار خواهد بود. حالا خوبه عقل به خرج دادم و یکی از ارئه هام رو زودتر هفته پیش آماده کردم وگرنه کمرم میشکست. از وقتی نرفتم کتابخونه همچی عوض شد. کتابخونه بیخود دانشگاه که فقط ساعات اداری بازه میتونست خیلی برام خوب باشه. همینکه اینو نوشتم یادم افتاد شاید بتونم از موقعیت دبیر انجمن بودنم یه سو استفاده ریز بکنم و به بهونه ای بمونم کتابخونه تا شب که دانشگاه بسته میشه. اگر یدونه از اون میز اختصاصیا هم بهم بدن که عالی میشه. چیز زیادی میخوام واقعا؟ یه میز یه گوشه اون ساختمون به اون در اندشتی که فقط بشینم و به درسام برسم. فکر نکنم ایرادی داشته باشه.

بیوگرافی
صرفا خاطرات،روزمرگی ها،حرف های دلم و کلا هرچی مودم بطلبه اینجا مینویسم.
قبلا یه دفتر خاطرات داشتم. ولی حس میکنم تایپ کردن راحت تره. دسترسی بهش تو اینترنت هم ساده تره. پس اینجا حکم همون دفترو داره.