KK

Gokamekek شنبه بیست و نهم آذر ۱۴۰۴، 0:44

خب یکم مطالب سطح‌پایین. یکی از بچه های ترم بالایی که خیلی هم ازش بدم میاد رو فالو کردم. دلیلشم اصلا این نبود که پسره برام مهم بود بلکه میخواستم از پیج اون نفوذ کنم به یکی دیگه. همون استاک خودمون. نه از روی فضولی البته بلکه اطلاعات مهمی نیاز داشتم باید امار یکیو در میاوردم. خلاصه من این عوضی نچسبو فالوش کردم و دیدم داره ایگنور میکنه منو. حسابی خودمو فحش دادم که جلوی این دلقک خودمو کوچیک کردم. یبار دیگه پیجشو نگاه کردم و دیدم از این عجیب غریبا هم هست که برای خودش ضمیر عجیب غریب گذاشته و معلوم نیست چه موجودیه. واقعا برای خودم متاسفم که انقدر خودمو اوردم پایین که کاری کنم اونی که ازش متنفرم و حسابش نمیکنم منو به راحتی ضایع کنه. نمیدونم چرا به حسی که نسبت به بعضیا پیدا میکنم گوش نمیدم. تا حالا نشده بی دلیل از کسی بدم بیاد حتی شده اول بی دلیل بوده بعدا فهمیدم دلیل داشته. نتیجتا تا شب تحمل نکردم و آنفالوش کردم. امیدوارم هفته بعد ازم نپرسه چرا فالو آنفالو کردی که بجز ( نمیدونستم انقدر حال بهم زنی ) جواب دیگه ای ندارم بدم.

چهارتا گزارش کار تو یه روز نوشتم و دوتا امتحان هم باید بخونم. توانایی فوق العاده ای تو ماست مالی کردن دارم. امیدوارم فردا هم بخیر بگذره. درسای فرعی و غیر تخصصی همیشه برام مشکلن چون انقدر جذبم نمیکنن که تا شب امتحان نمیخونمشون. اگر درسای عمومیم رو نمره بهتری میگرفتم فکر کنم معدلم بالای ۱۹ و نیم میشد. متنفرم از این سیستم آموزشی مسخره که مبانی کارآفرینی و ریاضی و جانورشناسی و گیاه شناسی باید یه تنه معدلمو دو نمره بکشه پایین.

برای کلاس امار هم باید باز وقت هدر بدم. به ما SPSS درس میدن تو کلاس ولی من خودم خارج از کلاس کار با R رو یاد گرفتم که خیلی بهتره و همون کارو انجام میده. ولی از اونجا که استاد فقط از همین امتحان میگیره مجبورم بشینم یکسری مطالب سطح پایین تر بخونم. نمیفهمم چرا بجای اینکه بهمون فضا بدن تا بیشتر یادبگیریم بخاطر یکسری چارچوب و اصول بجاش محدودمون میکنن.

تو انجمن ایده پادکست رو دادم. بچه ها خوششون اومد. نمیدونیم هنوز راجع به چی باشه و چطوری قراره باشه ولی ترجیح میدم یه مقدار حالت جدی داشته باشه. ایده هام رو دارم جمع میکنم که تو جلسه بیان کنم. راستش استقبال خیلی کم بود از سمت بچه ها. به نظر من برنامه هایی که پیاده کردیم واقعا فرصت بودن برای همه. خودم همیشه جای خالیش رو حس میکردم تو این دو سال. امیدوارم جلوتر که بریم متوجه بشن چقدر میتونه خوب باشه.

یکم میخوام‌فیلم ببینم. میخوام گیم های رها کردمو ادامه بدم. میخوام کتابای نخوندمو بخونم. میدونم چرا. چون امتحان دارم. همیشه همینه قبل امتحانا حتی تماشای شبکه ۴ سیما هم برای آدم جذابه. خیلی خستم. خوابم میاد. امتحان دارم و نخوندم. همون داستان همیشگی. امیدوارم حداقل تا نصف شب جمع بشه و نیاز نباشه تا امتحان فردا یکسره بیدار باشم.

دلم تنگ شده. همینجوری یهویی. میخوام به دوستای قدیمم پیام بدم. میخوام به اون ادمی که تو مجازی چند وقته برای هم موزیک میفرستیم موزیک جدید معرفی کنم. میخوام تو گروه هامون یکی یچیزی‌بگه صحبت کنیم. صحبت میخوام صحبت. نه دو سه دقیقه ای. از همون مدلیا که با علیرضا تو کتابخونه ساعت ها طول میکشید. از همونا که با مرتضی تو پارک برای اولین بار جرئت میکردم بگم. عجب نعمتیه هم صحبت خوب. تو بدترین شرایط هم خوش میگذره وقتی باشه.

امروز مامانم میگفت امیدوارم دختر دار بشی. من همیشه دوست داشتم پسر داشته باشم. از دختر بدم نمیاد ولی نمیدونم چطوری باید هندلش کنم. یعنی در واقع پلن خاصی ندارم براش ولی برای پسر پلن دارم. قشنگ میدونم میخوام چیکارش کنم. حالا روزی که پسر دار شدم میشینم قشنگ تمام ایده هام رو مینویسم و پلن بزرگ کردنش تا ۱۵ سالگیشو میریزم بعدشم ولش میکنم بره هرکاری دوست داره بکنه. اول اینکه مث سگ باید ورزش کنه کاری که خودم نکردم و ضربش رو خوردم. دوم اینکه حتی اگر باهوش و با استعداد باشه یک کلمه راجع به استعداد باهاش صحبت نمیکنم که مبادا فکر کنه گه خاصیه و تنبل بار بیاد بازم چیزی که خودم ضربشو خوردم. سوم اینکه تنبیه فیزیکی نمیکنم به هیچ وجه اما باهاش بوکس تمرین میکنم اونجا‌ مث سگ میزنمش. از همون اول میفرستمش جاهای شلوغ که اجتماعی بار بیاد حتی درون گرا باشه هم باید به حد کافی اجتماعی باشه(بازم خودم).

خلاصه میخوام خودمو بزارم جلوی خودم به عنوان آینه عبرت و هرچی نداشتم رو بهش اضافه کنم. چی بشه خداییش بچه ی من😂

بیوگرافی
صرفا خاطرات،روزمرگی ها،حرف های دلم و کلا هرچی مودم بطلبه اینجا مینویسم.
قبلا یه دفتر خاطرات داشتم. ولی حس میکنم تایپ کردن راحت تره. دسترسی بهش تو اینترنت هم ساده تره. پس اینجا حکم همون دفترو داره.