.
Gokamekek
شنبه بیست و نهم آذر ۱۴۰۴، 12:39
بازم یه شاهکار تو کارنامم ثبت شد. جوری امتحانا و گزارش کارا رو جمع کردم که کرک و پرای خودم ریخت. سر جلسه اصلا چیزی یادم نبود ولی دستم مینوشت انگارحفاظت الهی داشتم.
دیشب که داشتم میخوندم ساعت ۳ صبح شد و تصمیم گرفتم برگردم خونه که دیدم بابام درو قفل کرده. چون فردا وقت بیمارستان داشت دلم نیومد بیدارش کنم و برگشتم پایین خوابیدم. سه ساعت خوابیدم و یهکله خوندم تا خود جلسه امتحان.
متاسفانه خدا دوست داره برام شاخ و شونه بکشه. یجوری که انگار بگه دیدی چطوری حالتو گرفنم؟ امروز اون دختر نافرجام کل راه باهام همراه بود. از دانشکده تا توی اتوبوس به سمت خونه. بیخیال بابا انقدر پز شاهکار هاتو نده.
