Eb
دیروز اولین جلسه باشگاه بوکسم بود. مربی که خیلی معروف بود و بخاطرش اصلا رفتم اون باشگاه خودش بیرون نشسته بود و شاگردای ارشدش کار میکردن با بقیه. با اینکه یه مدتی کار کرده بودم و اصول اولیه رو بلد بودم گفتم جلسه اولمه و شروع کرد از بیسیک بهم یاد دادن. راستش میخواستم اگر ایرادی تا اینجای کار داشتم اصلاح بشه. کار سنگینی هم بهم نداد یذره تمرین قدم زدن بهم داد همین. حوصلم از تمرین خودم سر رفت و شروع کردم تمرین بقیه رو نگاه کردن. یکی داشت چک هوک تمرین میکرد. حرفای مربیشو شنیدم و سعی کردم تمرین کنم و تو همون بار اول اصولی زدمش و الان میشه گفت یه قدم زدن بلدم و یه چک هوک بجز چیزایی که پیش عمو یاد گرفتم.
نکته جالب این بود که پامو گذاشتم اونجا یه لشکر مرد گنده غول پیکر ریشو با انواع خالکوبی داشتن کیسه رو سرویس میکردن و من با موی بلند و عینک عین جوک میمونم اونجا.
متاسفانه غلط کردم به بیتا گفتم تو نوشتن جزوه کمک میکنم. آخه تو که وقت نداری برای چی مسئولیت اضافه قبول میکنی. واقعا خودمو درک نمیکنم. همش فکر میکنم توان بی نهایت دارم و هزارتا کار میریزم رو سر خودم بعد عین خر توش گیر میکنم.
یکی از اساتید دانشگاهمون میخواد یه نشریه دانشجویی مستقل درست کنه و توسط یکی از شاگرداش بهم گفتن بیا تو نشریه. من نرفتم چون خودمون تو انجمن باید یه نشریه راه بندازیم. حالا میترسم نشریه مارو با نشریه اون استادمون مقایسه کنن و بزنن تو سرمون. هرچند احتمال خیلی زیاد کار ما بهتر در میاد.
نمیدونم چرا اینستاگرام لج کرده. هرچی پست میزارم طی چندین ساعت صداشو حذف میکنه. بابا من تو اون پست دارم ساز میزنم کل ارزشش به صداشه برای چی حذف باید بشه. اون بندی که موزیکشو دارم میزنم سر جمع 6k فالوور نداره یجورایی دارم براش تبلیغ میکنم کپی رایت عنه واقعا
