AGK
امروز یه همایشی رفتم که نصف گنده های زیست شناسی کشور توش بودن. هرچند یه مقدار تبلیغاتی بود ولی در کل خیلی استفاده کردیم. خیلی رندوم نوررستمیو دیدم اونجا و خوشحال شدم. رتبه های برتر کنکورو دیدم. دیدم واقعا فضای آکادمیک جذابه و با وجود اینکه عاری از نا حقی و فساد نیست ولی حداقل ذاتش به علم و دانش مربوطه و ادمایی که توشن خیلی فرق دارن با جماعت بازاری.
رتبه های برتر طبق معمول ادمای تو مخ و رو اعصابی بودن. از شدت اتوکشیده بودن و مغرور بودن حالمو بهم میزنن. مخصوصا وقتی تلاش های ناکامشون برای بامزه بودن رو میبینم. تلاش هاشون قابل تحسینه ولی اکثرا خیلی تک بعدین و یجورایی احمق جلوه میکنن.
فهمیدم که باید کلی پول خرج کنم. علیرغم خوندن رفرنس ها برای ارشد اینا کافی نیست. حقیقتا از خرج و مخارج این چند روز هم کمرم شکسته و وام هم بهم ندادن. زندگی روی تاریک خود را نشان میدهد.
راستشو بخوام بگم خوشحالم که با اون دختره هیچوقت صحبتم نشد چون الان که فکر میکنم اصلا هیچ وقتی برای آدم نمیمونه که بخواد پای یکی دیگه بزاره. همینجوریش باید از هزارتا برنامه داستان دیگه بزنم که به درسا برسم.
الان که اینو نوشتم دیدم دارم دروغ میگم. راستش خوشحال نیستم😂. در واقع هنوز گاهی که یادم میفته حسرت به دلم میشینه. اگر دست من بود این رویه رو عوض میکردم. ولی شاید توفیق اجباری بوده و الان از یه جهت دیگه به نفعم شده. به هر حال وجود یه رفیق/دوست/پارتنر/فامیل و... که هم هدفت باشه و مسیرتون یکی باشه خیلی انگیزه بخش و لذت بخشه. نمیخوام احمق باشم.
چقدر ضد مهاجرت بودن این رتبه برترا. نمیدونم قسم روباهو باور کنم یا دم خروسو. همه میگن میخوایم بمونیم ولی بعدا میشنویم نخبه ها دارن میرن. چطور میشه مدام از وضعیت بنالی و غمباد بگیری ولی باز بخوای بمونی؟ شاید ناله کردنو دوست دارن یا شاید از لحاظ روانی قدرت گرفتن تصمیم سخت رو ندارن. اینجا درست بشو نیست. سه تا راه هست یا خودتو هرجور هست تو این سیستم داغون اینجا جا کن و زندگی خوب برای خودت بساز یعنی درواقع سازگار شو. یا مهاجرت کن به جایی که بهت اهمیت بدن و بتونی به اهدافت اونجا برسی. یا بمون و به هیچ جا نرس و ناله کن فقط. سومی از همش بدتره. من خودمو میشناسم اونقدری قوی نیستم که بتونم تحمل کنم. تو ذهن من همیشه دنیا دور من میچرخه نه من دور دنیا.
خیلی رندوم از دانشجو های حقوق متنفرم. رندوم رندوم هم نیست ولی خب به هر حال.
