.
Gokamekek
چهارشنبه هفتم آبان ۱۴۰۴، 19:6
صبح رفتم دانشگاه و تا شروع کلاسام درس خوندم. این بخش خوب روزم بود.
کلاسام شروع شد و کسرا و حسامو دیدم. این بخش بد روزم بود.
هفته پیش فکر میکردم چی در انتظارمه و حالا ببین کجاوایسادم. تو راه برگشت حسام کنار گوشم داره چرت و پرت میگه و کسرا در حال ثابت کردن مسائل بی اهمیتش به منه. چقدر این زمان و مکان به نظرم نامردی اومد.
هفته بعد و دو هفته بعد میان ترم ها عین مشت های تایسون میان سمتم. دقیقا تو هفته ای که امتحان فاضل رو باید بدم و انجمن جلسه توجیهی داره. کاش سرپا شم و این زندگیو جمع و جور کنم
