St
سینا لپتاپ اورده بود و امتحانم رو هم خوب دادم. با اینکه بهم گفت هیستوگرام بکش که اصلا نگفته بود منم تو spss بلد نبودم ولی خب سخت نبود و پیداش کردم.
وقتی رسیدم خونه مستقیم بدون هیچ حرف و حدیثی رفتم خوابیدم و حتی آلارم هم نذاشتم و ترجیح دادم تا حد ممکن بخوابم و نتیجه خواب های طولانی معمولا سردرد و خستگی مجدده و بله الان گرفتارشم.
فردا با دبیر قبلی انجمن جلسه(قرار دعوا) داریم و قراره هرچی تو دلم نگه داشتم رو قشنگ بریزم رو. بعید میدونم شانسی داشته باشه.
بچه ها میرن فوتبال و اولین باره باهاشون نمیرم. دلم خیلی براشون تنگ شده ولی خب دوتا امتحان سخت تو یه روز شوخی نیست. مخصوصا سلولی مولکولی که جزوشو به زبان عبری مینوشت خوانا تر بود احتمالا. استاد یه پیرزن خسته ایه که به زور هم حرف میزنه چه برسه به جزوه نوشتن و جمله سازی. یه رمز شکن میخواد این درس برای جزوش واقعا.
تنهایی تو کتابخونه داره دلمو میزنه. علیرضا دیگه نمیاد و با بچه های دانشگاهشون میمونن تو دانشگاه و من بعد از اینکه از صبح تا عصر از حرف زدن با خودم خسته میشم دیگه کشش مطالعه ندارم. داره ذهنم میره سمت ایده اشتباه اوردن پارسا به کتابخونه. معمولا وقتی از سر تنهایی کسیو راه میدی بعدا دلت برای تنهاییت تنگ میشه.
به عموم زنگ زدم بعد مدت ها یه تمرین بریم. مثل اینکه باشگاهشون رو هواست. مدیریتش عوض شده و یه سپاهی اوردن و جو رو امنیتی کرده. نه اجازه میده آهنگ گذاشت نه بدون ارائه مدرک و اثر انگشت میزاره تمرین کنی. عموم و رفیقاش هم طرفو فحش کش کردن و در اومدن و به کثافت کشیده شده خلاصه. اجبارا بجای کیسه بوکس دارم به دیوارای خونه مشت میزنم و فوم دستکشم هم داره خراب میشه به این خاطر.
دلم جدا یه اتفاق خوب میخواد. نه از اونا که براش کلی زحمت بکشی و مزد زحمتتو بگیری. اون مدلی فعلا نمیچسبه از این اتفاقات خوب های بادآورده دلم میخواد که یهویی میرسه دستت و عشق میکنی. مثلا یه پولی بیاد دستم برم یه ست ورزشی برای باشگاهبگیرم. یا باز یه پولی بیاد دستم برم هارد جدید بگیرم. حتی انتظارم اونقدرا هم بالا نیست یه سمینار بزاریم تو انجمن بالای ۵۰ نفر بیان اون هم خوشحال کنندست.
چند دقیقه ای از نوشتن این متن نگذشته بود که مامانم زنگ زد و خبر داد داره شام به همراه چای برام میفرسته پایین. همین حالمو به اندازه کافی خوب کرد. معجزه لازم نیست برای حال خوب واقعا.
